راهیان نور - روایت پنجم

یا لطیف

جداً به قول آن عزیز اینجا فکه  نیست مکه است.


(( مکه من فکه بود منای من دو کوهه))

اینجا جذبه ای دارد که در کمتر جایی است و وقتی پای به میدان آن می گذاری دیگر دراختیار خودت نیستی و این فضای معطراست که به هر سو که بخواهد می کشاندت .

اینان همانانی هستند که از موانع  عبور کردند و پای در قتلگاه خویش نهادند. هیچ نیاندشیم که مشتی سیم خارداریا میدان های مین  موانع مذکور بودند،که به والله قسم برای عبور از این رمل ها تنها باید از موانع نقس رد شد و لاغیر . هر قدم که به جلو می رفتند بیشتر تطهیر می شدند و با نفسی پاکتر پیش می رفتند .   

            

                    کیست که نگوید اینجا تماما تل زینبیه است














انگاری این معبر، معبر نفس بود برایشان و با عبور از آن پلی به آن سوی مرز بشریت زده بودند  . کاش بودیم و می دیدیم که چه سبکبال می رفتند . آحر دیگر هیچ چیز از دنیا همراهشان نبود و هر آن میرفتند تا خویش را در آغوش مولایشان رها نمایند و پای در بهشت نهند.

                         

و باز هم قتلگاه . آمدند آمدند تا پای در این قتلگاهها نهند و باز هم دیدیم که دایره کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا چه خوب همیشه متصور می شود .

قتلگاه که بازهم پرچمهایش یا حسین است . انگاری لشگریان عشق هر جایی به شهادت برسند بیرقهایشان باید حسین ابن علی باشدو باز هم مظلومیت حسین( ع) متصور می شود....

 

                 تمامی قتلگاه ها مزین به پرچم ارباب عشق است 

 

ومن می روم که از رملها بیرون روم .حال آنکه با آن مردان دیروز بسیار تفاوت دارم . آنان با هر قدم که برمی داشتند بیشتر از موانع نفس خود خارج می شدند و من ...

 

از آنجا به معبر تنگ چزابه می رویم . ساعات آغازین شب بود و وقتی برای اقامه فریضه ایستادیم و حشرا ت به سمت کاروانیان هجوم آوردند کمی شرایط آن روزها برایمان ملموس شد.

نی ها به زیبایی می چرخیدند و می رقصیدند. شادمان بودندکه روزگاری  مردانی را رویت کرده بودند که نامشان چزابه را جاودانه کرده است .از چزابه بیرون می رویم  و من همچنان محو رقص نیزارها هستم و همنوا با نیزارها غم غربت شهدا را در دل زمزمه می نمایم .

      

/ 32 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
متهم در جايگاه

.... گاهی اوقات آدم لال ميشه . مثه الانه من امسال وقتی برای اولين بار رفتم جنوب ، نميخواستن فکه رام بدن ... اما با کل کاروان به صاحبش اصرار کرديم . به مادرش قسمش داديم ، به آل احمد که از تبار احمدی بود دامنشو گرفتيم . راه باز شد و من خاک سرزمينی عجيب با آرامشی غريب رو در آغوش گرفتم . به من هم سر بزن ( نگاه نکن که متهمه ردیف اولم ) قلمت پر قوت و مستدام يا علی

نی نوا

مطالب به اين قشنگی چرا آپ نمی کنيد؟ يا علی

احمد

؛؛؛؛ماجرا واقعي واقعي واقعي است؛؛؛؛ حتما بيا بخون

خنده تلخ

یاهو اللهم عجل لولیک الفرج دوست محترم سلام امیدوارم در پناه خداوند یکتا پایدار و پیروز و سلامت و بهروز باشید. ممنونم از حضور گرم و صمیمی تان در مسافر و عذرمیخوام که با تاخیر خدمت میرسم... خیلی زیبا توصیف کردین فکه را ... اولین بار که رفتم جنوب طلائیه برام با همه جا تفاوت داشت خیلی خاص خیلی... واقعا لذت بردم التماس دعا-یاحق

علمدار

چرا آپ ديت نمی کنی؟ نکند تو هم مثل من دلت گير فکه است و...

احمد

عزيز برادر وبلاگم به روز شد منتظر حرف دلتونم سری بزنيد

علمدار

... آپ ديتم و متفاوت... و خسته... يا علی...

نيلوفر آبي

سلام. در يک کلام زيبا بود خوشحال ميشم سر بزنيد ياعلی

حميده

لطفاً طريقه ي استفاده از قالب دولت عاشقي در وبلاگم را برايم ايميل كنيد چون خيلي به آن احتياج دارم همچنين وبلاگتان بسيار جالب بود. با تشكر قفس