راهیان نور - روایت هفتم


یا لطیف

نمی دونم چرا بعد از ماه مبارک هوس کردم قسمتهای پایانی سفر امسالمون به منطقه رو بنویسم ،شاید به خاطر حال و هوای ماه مبارک بوده .خداوند این حالها رو در ما ماندگار کنه .

بیمارستان صحرایی امام حسن مجتبی (ع)

این مکان شریف و عزیز امسال در اختیارمرکز فرهنگی شهید آوینی بودوآن عزیزان قسمتهای عمده ی این مکان را جهت حفظ بهتر ویا امورات دیگر بسته بودند،اما خاطرات سال گذشته هنوز با من است.

 

 همه ی این فضا خلاصه می شد در معراج شهدای آن . فضایی که در نگاه مادی ما کوچک بود امااگر ذره ای با نگاه دل به آن می نگریستیم،انگار مدخل ابتدائی بهشت بود . انگاری می شد عطر گلهای بهشتی را بویید . انگار می شد آن دورها و در آن فضای ملکوتی ملائک را دید که در رفت وآمدند وشهدا که از زیر درختان بهشتی لبخند می زنند ومن در حسرتم که نه آن روزها را دیدم ونه حالا در این روزها آن مردان را درک می نمایم .
    از آنجا به هویزه رفتیم . سرزمین شهید علم الهدی

 

 نامش همیشه برای من یادآور دوران دانشجویی است وارادت بسیار خاصی که از همان زمان به این شهید داشتم .همیشه از او در گرامیداشت شهدای دانشجو به صورت خاص تجلیل میشد ،شاید بیشتر به خاطر درک بسیار بالای این شهید از شرایط خاص زمان خودش بود .اما علاقه ی من به این شهید برمی گردد به پس از مطالعه ی کتاب سفر سرخ .
 
  او بالاترین دغدغه اش ایجاد فرهنگ حقیقی علوی وتجلی اسلام ناب بود . مسیری که از عقل آغاز شد و به عشق ختم شد . مسیری که امروز سخت نیاز نسل من است. نسلی که گویا خود را بیش از حد عاقل می دانند ، آنانی که می پندارند تنها با مدعای عاشق بودن بر حقیقتی ،پای در سنگلاخ عاشقی نهاده اند وچه خام می پندارند وچه بسا عشق را کوچک می کنند .
 
 
غروب به طلائیه رسیدیم

چقدر اینجا نامش بامسماست. ذره ذره اینجا پر بود از دانه های طلا 


راوی ار غروب و غم و غربت طلائیه می گفت ومن که آرام به فکر فرو رفته بودم صدای مردان آن روزهای این سرزمین را می شنیدم ،انگاری هنوز در پی دعوت به سوی خیمه گاه اربابند وامیدوارانه به دنبال مردانی می گردند تا بیرق را بر دوش آنان نهند ..

 

  اینجا فضا بسیار بکر مانده ،گویی هیچگاه هیچ بشری معصیت نکرده،این را می توان در تمامی این خاک حس کرد . گاهی حس می کردم تمامی مظاهر خیر در اینجا حمع شده اند .
 
 اکنون در نزدیکی سه راه شهادت قرار دارم ،همان جایی که هر آن تیری از چله کمان هرمله ملعون رها می شدوپیکر عزیزی را می شکافت. اینجا جایی بود که مصادیق السابقون السابقون در آن بودند . آنان شتاب داشتند برای وصل ومن حیران در این شتاب مانده ام .
 
  لحظه ای اندیشیدم که اینجا پایان قلمرو بشری است ومن آخرین بشر در بند دنیا هستم . درخیال آن بودم که اگر پایم را از خاکریز پائین بگذارم قدم در قلمرو ملائک گذارده ام واز پرجین های بهشت عبور نموده ام . اما کجاست آن قدمی که از پرچین های نفس عبور کند،که هرگاه از تعلقات دنیایی دل بر کنیم شهدا ما را مهمان خود می نمایند .
 

 

 ودر پایان جه زیبا گقته است شهید میثمی بزرگوارکه :

هر کس در طلائیه ماند ،اگر در روز عاشورا می بود
در کنار حضرت اباعبدالله باقی می ماند.
/ 20 نظر / 54 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمد

[سلام خسته نباشی خوب شد که در خصوص سفر راهیان نور مطلب نوشتید . من هم هر ساله نوروز به مناطق جنگی میروم . البته همانطور که عنوان نموده بودید آنجا حال و هوای دیگری دارد . اگر خدا خواست من هم سفر نامه خود را خواهم نوشت . یه سر بزنید. موفق باشید

عمار

هو الله العظیم و رب الکریم سلام: وبلاگی زیبا بامطالب عالی و مفید و ارزنده جذاب و قابل تمجید دارید. خوشحال می شوم تبادل لینک داشته باشیم. لیله القدر با فرهنگ عاشورا قدوم مبارک شما را گرامی می دارد. انشاالله زائر کربلای معلی باشید. شهدا و اسرای کربلای معلی شفیع تان باد. تا دیدار دیگر خدا نگهدار

شهود

به نام خدا سلام بزرگوار خدايتان خير کثیر دهاد که در اين برهوت انسانيت دنيای مدرن، یادی از عزیزترین بندگان خدا که احیای حقیقی اند می کنید. التماس دعا- یا علی

مسافر منتظر

سلام حميد آقا احوال شما؟... واقعا خوشا به سعادت انسانهايی که لياقت زيادی دارند و هم محبوب خدا و هم بنده خدا هستند... التماس دعا

نرگس

سلام زيبا بود... خوش به حالتون موفق باشید يا علی

علمدار

سلام آپم این چند روزی که نبودم برای سفری کاری رفته بودم ولایت(تا باشه از این سفرای کاری!!!) خلاصه روز عید فطر در به در دنبال بلیط تو ترمینال می دویدیم تا اینکه به لطف آقای راننده و سلفیدن هشت تا هزاری ناقابل سوار آخرین سرویس ترمینال شدم و به سمت اهواز حرکت کردم... بیا باز بگو بی معرفتیم . سر نمی زنیم و از این حرف ها...

احمد

سلام با مطلب " شبی با اخراجی ها" آپم تشریف بیارین دوستان رو هم بیارین

احمد

آقاي مهربانم! با دستاني خالي و چشماني باراني و كوله‌باري از فراموشي و غفلت از تو, آنچنان سر برآستان رحمتت مي‌ساييم كه مگر ما را در آغوش گيري و دست نوازش بر سر همه يتيمان بي پدر كه پدر معنوي خويش را به فراموشي سپرده‌اند بكشي. آمده‌ايم تا از ظهور و انتظار فرج مولايمان مهدي بگوييم. آمده‌ايم تا بگوييم كه چشمان مشتاق و منتظر هزاران هزار شيدايي تو, در ساعات پاياني روز جمعه آنچنان ابري است كه ميخواهد تنها و تنها, تو را ببيند, زيرا كه جمعه‌اي آمد و تو نيامدي. اما يابن الحسن! چرا فقط روزهاي جمعه را به يادت هستيم و حال آنكه تو از ما خواسته‌اي كه در همه حال و در هر روز و هر ساعت, به ياد و فكر تو باشيم و براي فرج و ظهورت دعا كنيم. باشد كه با دعايت هر لحظه به يادت باشيم. اي دلسوز همه منتظران! چشمان خسته ما, تو را ميخواند و تنها تو را نجات بخش خود ميداند. بيا كه با آمدنت به اين دنياي پر از حيله و افسون, نيرنگ و نفاق, كفر و بي ايماني ,پاياني شوق انگيز ببخشي و آنرا از عدل الهي سيراب كني. بيا كه همگان منتظريم

احمد

سلام از حضورت در وبلاگ لاله زار .وبلاگ معنوی خوبی داريد .خوشحال می شو م به اين وبلاگم نير سر بزنيد يا حق