یا لطیف

    اجتماع غدیر به پایان رسیده بود . مردم آرام آرام به سوی شهر و دیار خود می رفتند . می رفتند و با هر گام انگاری از آن آبگیر کوچک و درختان پیرامونش فاصله می گرفتند . هر قدمشان آنها را دورتر می کرد . شاید گاهی بعضی هایشان بر می گشتند و به آن دورها کنار آن درختان نگاهی می انداختند . حالا  دیگر غدیر نقطه ای تاریخی از رویدادهای تاریخ اسلام نبود . حالا غدیر برای اسلام همه چیز شده بود و دیگر اتمام حجتی شده بود با همه آنانی که در طول این سالها آشکار و پنهان فتنه ها ساخته بودند .

    مردم به مدینه رسیده بودند و پیامبر را در میان داشتند . آنان از داشتن و بودن در کنار اینچنین پیامبری سرمست و شاد بودند . انگاری پیامبر برای عده کثیری از آنان تنها حکم مردی مهربان را داشت که گاهی با عربهای بیابانگرد و بادیه نشین می نشست و از حال و هوای اشتران و وضعیت چراگاه هایشان می پرسید . گویی تنها پیامبر همین بود . چندی بعد پیامبر از میانشان رفت و درست آنان که آن روز در میان آن بیابانها و در زیر سایه آن ۴ درخت نخل دست در دست خلف صالح پیامبر محبوب خداوند گذاشته بودند ، هیچ چیز را به خاطر نمی آوردند . 

    خط نفاق شکل گرفت و حزب منافقین اعلام موجودیت کرد . همه جور بهانه ای برای دور شدن از توصیه و وصیت پیامبر جور کردند و حتی خیلی ها انکار کردند که  آنجا پیامبر منظورشان خلافت علی ( علیه السلام ) بوده است . حالا غدیر - آن روایت زنده -  داشت آرام آرام به افسانه ای تبدیل می شد . مردم دیگر تقریبا فراموش کرده بودند که چندی قبل دست مردی به آسمان بلند شد و لحظاتی بعد هزاران هزار نفر با او بیعت کردند .

    اسلام از مسیرش خارج شده بود و در مسیر دیگر قرار گرفته بود . جنگ روانی اموی خیلی وقت بود آغاز شده بود . فرزندان ابوسفیان خوب می دانستند چگونه فضای افکار عمومی را مدیریت کنند .  حالا حزب اموی که تا کمی قبل با همه وجود و سرمایه با اسلام می جنگیدند به متفکران اصلی اسلام تبدیل شده بودند . کارخانه جعل حدیث  با شدت مشغول به کار بود و تا می توانستند احادیث سخیف می ساختند . قرار بود از اسلام دینی مضحک باقی بماند . قرار بود جامعه  اسلامی ، جامعه ای باشد که خلیفه اش  به تعریف امویان حرام زاده باشد و میمون باز و اهل فسق و ظلم و مردمانش آدمهای اهل تملق و بی غیرتی و فراموش کاری ...

و حسین ( علیه السلام ) خروج کرد ...

با همه دار و ندارش . و مگر حسین از دنیا جز علی اکبر ( علیه السلام ) و علی اصغر ( علیه السلام )و عباس ( علیه السلام )و زینب ( سلام الله علیها ) و چند تن از بستگان و دوستان چه چیز داشت ؟؟

همه را برداشت . او از مدینه خارج شد به قصد حج اما به نیت شهادت در کربلا ...

اما حالا مدتهاست از غدیری دیگر گذشته است . مدتهاست که ما می دانیم که منتظریم و حسین (علیه السلام ) را منتظرانش به شهادت رساندند . یادمان باشد آنهایی که آنجا در میان بیابانهای بیرون  کوفه حسین ( علیه السلام )  را به شهری که خود دعوت کرده بودند ،  راه ندادند ، مدتها بود که منتظرش بودند . خدا کند که ما غدیر را تنها نقطه ای تاریخی از تاریخ ندانیم و آن را همه محتوا و ماهیت اسلام بدانیم .

انشاءالله به مدد ارباب روایتهایی از کربلا خواهم گفت .

پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

     یا حسین (ع) ...

گویی حالا تمام دشت هم می گریست.

این دیگر چگونه عطشی است ؟

 چرا آرام نمی شوی کودک ؟؟؟

انگاری بیشتر از آنکه عطش آب داشته باشد، عطش دیدار آن عزیزان رفته را داشت که اینگونه بی تابی می کرد. انگاری که علی اصغر از همه آماده تر بود و حتی زره هم بر تن نمی خواست نماید. حتی دستها و پاهای خودش را بست.

 حسین (علیه السلام) فرزندش را طلبید و آرام نگاهی به او کرد. به آغوشش کشید و لبخندی زد.

حسین (علیه السلام) از صبح گویی بارها برایشان صحبت کرده بود. بارها خواسته بود تا ذره ای از عقل آن بی عقلان را کمی متوجه عمل شنیعشان نماید. حسین (علیه السلام) سیمای پیامبر را بر خود گرفت. عبای پیامبر را بر تن نمود و گویا جهاز پیامبر را در دست گرفت و به پیش رفت. سیمایش سیمای رسول خدا بود. در زیر عبایش چیزی را پنهان کرده بود و آرام به جلو می آمد. یزیدیان مبهوت مانده بودند و آرام رفتار ولی الله را می دیدند. حسین (علیه السلام)   خیلی  جلو آمد. نزدیک نزدیک شد.

حسین (علیه السلام) خواست که دلهای سنگشان را قدری تکان دهد؛ تا شاید که از این جفا کاری رها شوند. آن روبرو اصحاب لعین یزید می پنداشتند که حسین (علیه السلام)  قرآن آورده تا حجت تمام کند. و شاید خوب پنداشتند که شاید ... .

حسین (علیه السلام)  این بار لحن کلامش دیگر رجز و مناظره و حتی نصیحت هم نبود. او این بار خواسته بود تا تنها عطش کودک خردسالش را بگیرد. حسین (علیه السلام)  آنچه را که باید می گفت، گفت و از آن سو آنان آنچه را که نباید، انجام دادند. تیر سریع  آمد و بر گلوی همان شش ماهه نشست.  

اما همیشه وقتی کمی فکر می کنم دلم از همه بیشتر برای آن چیزی که علی اصغر (سلام الله علیه) دیده  آتش می گیرد. حسین (علیه السلام) فرزند خردسالش را بالا برد. چه صحنه ای بود! باز دستان علی (علیه السلام) بالا رفت. این بار کسی بیعت نکرد. این بار انتقام گرفته شد. اما حالا تو خود را بگذار جای نگاه کوچک آن طفل بر بالای دستان پدر ... از پس آن جمعیت چه می بینی ؟؟؟

آن دورها، کنار آن نخلها، آن آب روان چیست؟

 خدا کند که علی اصغر (سلام الله علیه) آن دورها آن آب را ندیده باشد.

خدا کند ...

صلی الله علیک یا اباعبد الله الحسین (علیه السلام)

  کاروانیان به راه افتاده اند . ای دل چه می کنی ؟ می مانی یا می روی  ؟؟

دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

صلی الله علی الباکین علی الحسین

 

یا لطیف

 

 

    صدای کودک تمام دشت را پر کرده بود . اهل حرم نمی توانستند کودک را آرام کنند . انگاری عطش در تمام وجود مبارکش پر گشته بود . هر آن در آغوشی کسی می رفت . اما انگاری فایده ای نداشت .

   این دیگر چگونه عطشی بود . انگاری تمام دشت هم با کودک به صدا در آمده بود . مادر در دل هراس عجیبی داشت . انگاری در درونش کسی می گفت : (( رباب زود باش این کودکت را آرام کن . این گریه عطش آب نبست )) . انگاری خون فاطمی و حیدری اش به جوش آمده بود . انگاری تمرینهای عمویش عباس (علیه السلام) را با برادرش علی اکبر (علیه السلام) دیده بود . انگاری ندای هل من ناصر . . .  پدر را شنیده بود .

    گویا گفته اند یا تکانی به خود داده و با خود را از گهواره به پائین انداخته . مهم نیست که تاریخ خوب به یاد ندارد علی اصغر (علیه السلام) چه کرده است . مهم است که تاریخ یادش بماند این شیر بچه زهرا و علی است و آزمون غیرت و عشق را خوب گذرانده است .

    گویی به پدر می گفت پدر جان این سربازت در جانبازی و جانفشانی گوی سبقت از همه ربوده . این دیگر نه شمشیر می بندد و نه زره بر تن می کند . چه نگرانی در . اگر می خواهی این مردم هنوزم هم اهل شوند بیا و مرا به میدان ببر .

    حضرت به میان خیمه آمدند و فرزند را در آغوش گرفتند . علی اصغر هنوز بی تاب بود . ابا عبد الله (علیه السلام) سیمای رسول خدا را به خود گرفتند . عمامه  پیامبر را بر سر گذاشتند . زره بر تن نداشتند . سیمایش ، سیمای مصطفوی بود . انگاری می خواست دوباره رسولی باشد برای این مردمان .دستانش رابالا گرفت. آنقدر که همه لشگریان ان روبرو بتوانند آخرین سرباز حسین (علیه السلام) را ببینند .آنگاه شروع به صحبت نمودند .

    حضرت (علیه السلام) از ابتدای آنروز بارها برای این مردم سخن گفت . گاه حماسی و گاه همراه رجز . اما گویی دلایل عقلی برای این مردمان کور دل هیچ فایده ای نداشتند .  خلیفه الله هنوز امید هدایت در اینان داشت و نمی خواست آنان دستشان به خون ولی الله آغشته شود . سعی نمودند که قدری وجدان انسا نی آنان را تکان دهند . علی اصغر (علیه السلام) را بروی دست گرفتند . حسین (علیه السلام) این بار لحنش کاملا پدرانه بود . او حالا پدری بود که برای طفل خردش طلب آب نموده بود . امام حسین (علیه السلام) آنچه را که باید می گفتند ، فرمودند و انان آن کار را که نباید انجام دادند . . .

 

طفل حالا که به بالای دستان پدر آمده بود  تازه آن دورها را میبیند که أب فرات دارد موج می زند . حتما ان آبها را دیده بود که مانند ماهی تلذی می کرد .

موج مزن آب فرات . . . 

 

                        موج مزن  . . . 

  

   اینجا طفلی از دوردستها دارد از فراز دستان پدرش تو را نظاره می کند

              

    صبر کن تیر کجا می روی ؟؟!! چرا اینچنین عجله داری . به کدامین سو می خواهی بروی . بایست . کمی صبر کن . مگر آن  مادر را نمی بینی که ایستاده و منتظر است تا طفلش سیر آب شود و باز گردد . 

   حسین جان (علیه السلام) تو قربانی شش ماهه خود را از آن دور ها آوردی تا به جای قربانی کردن در آن سرزمین ها، حالا آن را تقدیم آستان حضرت دوست کردی . . .

چقدر سخت بود بردن این کودک به سمت خیمه گاه . این تنها طفلی خرد بود و نشان دادن پیکر آنگونه اش به اهل خیام سخت بود . . .

ابا عبد الله (علیه السلام) آرام به پشت خیمه ها رفت و  . . .

حالا تل کوچکی مانده بود و چشمهای وحشت زده سکینه (سلام الله علیها) . . .

تل خاک کوچکی که تا ساعتی دیگر شکافته می شد . . .

صلی الله علی الباکین علی الحسین(علیه السلام)

 

 

صلی الله علی الباکین علی الحسین

چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢٦ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

می شنوید ؟؟؟

انگاری ندا هنوز هم می آید . . .

    هنوز هم می گوید مولا جان اینجا نیا . مولایم اینجا مردمانش عوض شده اند و دیگر آنانی نیستند که چندی قبل خواسته بودن که اینجا به نزدشان بیایی ، حالا اینجا هر گوشه شهر مردم مشغول آماده کردن خود برای نبردی بزرگ هستند .معلوم نیست اینان را چه می شود . اینان دارند شمشیرها را تیزتر می کنند و سرنیزه ها را می سازند . اسبها را نعل تازه می زنند و کمانها را آماده تیر انداختن می نمایند ...

   ندای مسلم همیشه در تاریخ ماند و از ندای او سوال بزرگی ایجاد شد که ، چرا آن دعوتها در مدتی کمتر از یکسال به کشتن اباعبد الله  و آن جسارت عظیم به فرزند رسول خدا انجامید ؟؟

 مولا جان  ! آیا شود که عاشورائی شویم ؟ ؟ ؟

    کوفه شهری بود که در یکی از جنگهای امیر المومنین (علیه السلام) و به دستور حضرت و جهت اسکان لشگریان حضرت  بنای آنگونه نهاده شد . چرا که قبل از آن به آن شکل شهر نبود . لذا به نوعی مردمان ساکن در این شهر را می توان از شیعیان حساب نمود و بعدها هم در منطقه کوفه و بصره شیعیان گستردگی بیشتری داشتند و شاید یکی از دلایل حرکت حضرت به آن سمت - در میان دعوتهای گوناگونی که از حضرت شده بود - شیعه بودن مردمان آن منطقه بود یا لااقل این نکته هم در این انتخاب تاثیر داشته است .

    اما باید در این دعوت و آن عهد شکنی دقتی دوباره شود تا این عجیبترین و تاسف بارترین اتفاق تاریخ بهتر تجزیه و تحلیل شود که شناختن زوایای عاشورا ما را در یزیدی نبودن و حسینی شدن یاری می نماید .

    نکته اول اینکه اکثر مردمان آن دیار قائل به ولایت امیرالمومنین (علیه السلام) و فرزندانش بودند و اصلا صرف دعوت از فرزند رسول الله آنهم در زمانی که آنها قطعا با شخصیت پلید معاویه و فرزندش یزید آشنا بودند هم برای این مدعا کفایت می کند (هرچند گروهی از محققین و مورخین به این امر قائل نیستند و برای این دعوت دلایل دیگری قائلند ) . اگر فرض را بر شیعه بودن مردمان کوفه بگیریم ، عمق فاجعه کربلا انگاری بزرگتر به نظر می آید . چگونه مردمانی شیعه مسلک درزمان امام خود اورا دعوت کنند و بعد آنگونه با او رفتار کنند ؟ ؟ ! !

   به نظر حقیر مهمترین عامل در آن دعوت و آن عهد شکنی چیزی نیست جز آماده نبودن برای ملزومات و ضروریات  وجود حضرت ...

    مگر نه آن است که حسین (علیه السلام) همانی نیست که قرار است در برابر تمام ظلم بایستد . پس هر آنکه خود را به خیمه گاه او می رساند و اورا رهبر و مقتدای خود می داند ،  باید بداند که حسین از مسیری می گذرد که هیچ تسامحی در برابر جسارت به دین رسول الله و خارج شدن از اصول جد بزرگوارش را نمی پذیرد . مردمان کوفه فراموش کردند که دعوت از حسین (علیه السلام) با دعوتهای دیگر فرق می کند. حسین (علیه السلام) قرار است تمامی آن مسیری را که می رفت به خطا رود را درست نماید ، پس همه آنانی که با اویند باید آماده همه گونه جانبازی باشند . اینجا میدان رسیدن به غنائم و مطامع دنیایی نیست . اینجا راهی است که آنانی که خواهان آن هستند باید با سرخی خون خود آن را رنگین کنند .

    حالا مائیم این دعوتهای هر روزه مان از حضرت بقیه الله (عجل تعالی فرجه الشریف) . یادمان نرود که دعوتمان نه از سر حل مشکلات دنیایی باشد ( هر چند این هم بد نیست ،اما دیگر کمال کم لطفی است .) بلکه از سر درد دینمان باشد که اینگونه هدف داشتن و این نیت را داشتن انشاء الله در رسیدن به آرمانهای کربلائیان و عاشورائیان سال ۶۱ هجری کمکمان می کند .

   مباد که فکر کنیم کوفیان مردمانی خاص و عجیب بودند . آنان هم آنروز خود را معتقد به آرمانهای امامشان می دانستند .

   مباد که کوفی باشیم . که کوفی بودن مقدمه یزیدی شدن است و خدا نکند که یزیدی که شویم که ملعون همیشه تاریخ می شویم .

    مباد که فراموش کنیم درخواست حکومت مهدوی مقدور نیست جز با دعوتی درونی از خودمان برای تحقق همه آرمانها حکومت دینی ...

به نظر سخت می آید ؟‌ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟‌

چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٩ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

انگاری باز صدای بانگ کاروانیان به گوش می رسد .

انگاری صدای شادی کودکان و همهمه بزرگسالان دشت را در بر گرفته ...

آنان چندی است سفر آغاز کرده اند . سفری که انگاری قرار است صفری باشد برای آغاز مجدد تاریخ در نگاهی دیگر .

کاروانیان به تاخت می آیند . . .

خوبتر که گوش کنیم صدای قدمهایشان می آید . گمان مبرید که آنان در پی نامه آن کوفیان به آن دیار آمدند . . .

یا لیتنا کنا معک . . .

آنان ندایی را شنیده اند که از ازل در تاریخ پیچیده بوده است .

این همان دعوت مستتر در دل تاریخ است و مردان ثار الله خوب آن را دریافتند .

کربلا حس می کنی ؟ ؟ ؟ ! ! !یا حسین (ع)

آنان هر آن نزدیکتر می شوند  و زمین در زیر گامهایشان می لرزد . اینان را  شوری در سر است که هیچ کس را یارای فهم   آن نیست .عالمیان را  چه به فهم آن چیزی که از جنس دیگری است ! ! ! 

نه مردمان آن روزگار فهمیدند که  چه می خواهند و نه مردمان همه اعصار به درستی دریافتند که آن چه در سر داشتند .

این راهی است که درک آن  برای آنانی مقدور است ، که  شور حسینی در سر دارند .

بیایید خوب گوش کنیم . بلکه دلهایمان چیزی در یابد .

         آنان دارند نزدیک می شوند . خوب گوش کن دل  . . . 

                                                                                       چیزی  می شنوی ؟ ؟

کاش می شنیدیم که شنیدن ندای یاران حسین (علیه السلام)  ما را  به  آستانه خیمگاه  سبز مهدویون راهنمایی می نماید و آنگاه ما هم از مردان آخرالزمانی حسین (علیه السلام) می شویم


                 ای دل ! !   خوب گوش کن  . . .                                             

یا لیتنا کنا معک . . .

پنجشنبه ۱۳۸٦/٩/٢٩ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

    کسی چه می داند حکمت این ماه و این  ولادتهایش چیست ؟ چگونه فلک شادمانی کند ؟؟؟ باید گونه ای دیگر به این ماه نظر بیاندازیم . همه چیز این ماه بویی از عاشورا  دارد . انگاری از همان آغاز ماه بوی کربلا  همه جا را می گیرد . چه ماه پر فیض و برکتی است . همه آنانی که حماسه کربلا را آفریدند  و حفظ کردند و کربلا منتظر ظهورشان است در این ماه به دنیا آمده اند .

چه خورشیدهایی در این ماه شروع به درخشش می کنند ؟؟؟!!!

امام حسین (علیه السلام)

          همو که کربلا را بنیان نهاد و با قیامش مکتبی را آغاز نمود که راهگشای بشر باشد برای همه تاریخ ...

امام سجاد (علیه الاسلام)

            همو که خوب پیام کربلا را به عالمیان رساند و شاگرد خوبی بود برای مکتب پدرش و مکر آن مردمان پلید را خوب دفع نمود .

امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف )

           همو که تاریخ چه انتظاری برای آمدنش می کشد و چقدر سخت منتظر است تا بیاید و کربلا را ترجمانی دوباره نماید .

    وچه زیباست بودن سه خورشید و درخشش یک ماه در کنارشان . همو که تنها ماه بنی هاشمیان نبود . بلکه بیشترازآنکه ماه بنی هاشم باشد قمری بود به دور خورشید امام  حسین (علیه السلام) . چقدر خوب به دور آن خورشید می چرخید و آنی از مدار ولایت آن خورشید دور نمی شد .

    کاش یاد بگیریم . حتی شده اندکی . اگر حتی قدر ذره ای از آن ولایت مداریت را می آموختیم سربازان بهتری بودیم برای خورشید عالمتاب حضرت بقیه الله اعظم  . اوکه درست است که درپس ابرهای غیبت پنهان است اما گرمای روح بخش محبت و ولایتش آنی کم نمی شود . کاش ما هم قدری معرفت داشتیم . کاش ...

جمعه ۱۳۸٦/٥/٢٦ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

                                  یا لطیف

    کاروان به راه افتاد. کاروانی که دیگر نشانی از مردان غیورش در آن نبود. و بیشتر کاروان را زنان و کودکان تشکیل می دادند. کمی که دورتر می شدند ، شاید زینب(سلام الله علیها ) فکر می کرد و خاطراتش را جستجو می کردو چه سخت بود آن خاطرات .

 

لبی که تشنه ماند.

 

دستی که افتاد.

 

کودکی که گریست.

 

سری که بر نیزه رفت.

 

بدنی که برهنه شد.

 

انگشتی که قطع شد.

 

گوشواره ای که کنده شد.

 

و پاهایی که پر از خار شد.

 

حالا زینب امیر این کاروان بود.

 

    حسینیون رفته بودند و حالا زینبیون مانده بودند. و زینب (سلام الله علیها ) درس خود را برای همه ی تاریخ آغاز کرد.

 

     شامیان از چند روز قبل شهر را آذین بسته بودند. یزید آماده بود تا اسلام را به یکباره حذف نماید و انتقام تمام اجداد جاهلیش را از خاندان رسول الله ( صلوات الله علیه ) بگیرد . برای بعضی از شامیان خاطره ی خوش فتح امپراتوری های بزرگ زنده شده بود. آنانی که عمری در لذت دنیا زیسته بودند. چه آن زمان که تحت سیطره ی امپراتوری بیزانس بودند، و چه حالا که در زیر بیرق کریه آل ابوسفیان بودند. لذت دنیا نگذاشت که هیچکدام از خود بپرسند این اسیران خارجی کیستند؟ اینها که شرافت و نجابت از سیمایشان پیداست . آماده بودند تا وظیفه ی خود را که بر آن امیری که از قوم ابلیس بود و خویش را امیرالمومنین نامیده بود، با نیت خالص انجام دهند .  سنگها آماده  کرده بودند  تا بر این اسیران زدند و آنان را عبرتی کنند برای همه ی جهانیان .

 

کاروان وارد شد. . .

 

اما  . . .

 

چه کسی فکر می کرد که تعزیت جهانی حسین (علیه السلام ) از قصر یزید آغاز شود. زینب (سلام الله علیها ) چه شاگرد خوبی برای پدر و مادر و جد بزرگوار و برادرانش بود. چه فصیح سخن گفت.

گوئی این پیامبر آخرین است که خطبه می گوید بر آن مکیان، و آنان سنگش می زنند. 

یا شاید علی  (علیه السلام ) است که بر بالای منبر کوفه رفته و دوباره سخن می گوید. 

نه. انگار این زهرای اطهر (سلام الله علیها ) است و دوباره خطبه های مدینه را آغاز نموده.

یا شاید مجتبی (علیه السلام ) مظلوم است و سخن می گوید و آن مردم مدعای ایمان در همان حال سب پدرش می کنند. 

وای خدایا! انگاری دوباره عاشورا شده و حسین (علیه السلام ) دوباره خطبه می خواند.

نه!‌ گوئی حس می کنی که عباس ابن علی (علیه السلام ) به میدان آمده و رجز می خواند. 

و زینب (سلام الله علیها ) آنگونه گفت که می دانید . . .

 

زینب (سلام الله علیها ) از چنین خاندانی بود و اگر اسلام را حسینی القوام بدانیم، چگونه بدون زینب رسالت عاشورا قوام می یافت و چگونه بدون زینب عالمیان دوباره مسلمان می شدند ! !

عقیله العرب زینب

معرکه کربلا و عاشورا همیشه تکرار می شود و تمام می شود. آنان که می روند، حسینی اند و حسینی رفتار می کنند.

 

وای به حال آنانکه بمانند و زینبی نباشند، که اگر زینبی نباشند، جز یزیدی چیزی نیستند.


و السلام علی من اتبع الهدی 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف  

 شرایط روزگار حضرت (علیه السلام) عرض شد و اینکه حضرت (علیه السلام) در میان چه مردمانی بودند . اما هیچکدام اینها توجیهی بر رفتار مردمان آن عصر بر حضرتش نمی باشد  . چرا که حسین (علیه السلام) از بهترین خاندان بشری بود و کلامش هم بهترین کلام بود و سیره رفتار عملی حضرت (علیه السلام) هم همچنین و لذا هیچگونه نمی توان رفتار آن مردم را تصور نمود . اینجا نکته اخلاقی بسیار مهمی است که شاید در هیاهوی عرض ادب به حضرت سید الشهدا (علیه السلام) فراموش میشود یا کمتر بدان پرداخته می شود و آن سرانجام قاتلین حضرت است  .

 

      یکی از مهمترین القاب حضرت (علیه السلام) ثارالله است ( علما و محققین راجع به حسین ( علیه السلام) عشق عالمی معنی ثار الله تعابیر گوناگون دارند ) یکی از تعبیراتی که راجع به این لقب آمده همان معنی خون خداست . در ساده ترین کلام می توان گفت خداوند خود ولی و صاحب خون حضرت است و این به جهت عظمت کار سید الشهدا (علیه السلام) و نقش مهمی که  حضرت در پاسداری از دین خدا داشته اند ، می باشد و لذا وقتی حضرت (علیه السلام) به این نام ملقب هستند حتما سرانجام خاصی درانتظار قاتلینشان میباشد.

 

ذکر شرح حال و شخصیت قاتلین کربلا بسیار عبرت آموز و جالب است که مطلب را بسیار طولانی می کند و گفتن آن در این فرصت کم شاید اصلا نتواند حق مطلب را ادا کند اما کیفیت و تعداد بار انتقام خداوند بسیار جالب است .

 

     در طول تاریخ افراد بسیاری خونریزی کرده اند و خون بی گناهان بسیاری را به بدترین شکل جاری نموده اند . اما قطعا هیچکدام از آن مظلومین نه مانند حسینی بوده اند که آنگونه برای احقاق اعتقاداتش بایستد و نه کسی مانند یزید آنگونه خیانت کرده است بر اساس یک دین و ولی آن دین . لذا خداوند عذاب سختی را بر آن کسانی نثار خواهد نمودکه آنگونه کرده اند بر ولی و جانشینش بر روی زمین .خداوند متعال در چهار مرحله انتقام سختی از آنان می گیرد .

 

مرحله اول :

 

 دقیقا به فاصله پنج سال تمامی قاتلین حضرت (علیه السلام) به بدترین شکل و عمدتا به دست مختار و در قیام مختار از بین می روند و تنها یک نفر از آنان زنده می ماند که او هم به شدت مجروح می شود . این نکته بسیار مهم است زیرا بعد از واقعه عاشورا موج عجیبی از خفقان همه جا را گرفته بود طوریکه یزید در آخرین مرحله برای  از بین بردن اسلام به راحتی به مکه و مدینه شهرهای امن الهی حمله می کند و فجایع بسیاری در آنجا به بار می آورد . در چنین شرایطی قیامهایی صورت می گیرد و در این بین تنها قیام مختار و آن هم تنها از لحاظ نظامی از همه موفقتر بود. این مرحله اول بود و مختار تمامی آنان را به بدترین شکل از بین برد .

 

مرحله دوم :

 

 ازاینجا به بعد هنوز  محقق نشده اند وما آرزومندیم در تحقق آنها شریک باشیم .

انشاالله . . .

     مرحله دوم مرحله ظهور حضرت بقیه الله (علیه السلام) و انتقام اوست . یکی از اولین مطالبی که حضرت (علیه السلام) در وقت ظهور می فرمایند همین اشاره مهم شان به بحث انتقام از قاتلین جد مبارکشان است . البته کیفیت این مرحله انتقام به شکل خاصی است ، حضرت با توجه به روایات از آنانی انتقام می گیرند که در این عصر به دنیا آمده اند و راضی اند به رفتاری که با سید الشهدا (علیه السلام) شد . شاید تصور کنید که امکان این امر نیست که کسی اکنون راضی به آن رفتار با سید الشهدا (علیه السلام) باشد حتی اگر از شیعیان حضرت نباشد . چرا هنوز هستند آنانی که راضی اند به این رفتار . . .

 

 برای مثال زرقاوی ملعون سردسته القاعده در عراق به شیعه کشی و نسل کشی شیعیان معروف بود . او در آخرین روزهای زندگی ننگین اش گفته بود امروز عراق برای پاک شدن از شیعیان به یک عمر سعد دیگر نیاز دارد . . . و یا . . . .

 

     این چه می تواند باشد جز رضا بودن بر آن رفتار و تبلیغ رفتار ننگین آن یزیدیان را کردن و لذا حضرت در قیامشان تفکر یزیدی و حمایت از آن را بشدت از بین می برند .

 

مرحله سوم :

 

     این مرحله یکی از مهمترین مراحل انتقام حضرت (علیه السلام) است انتقامی که به دست خود حضرت سید الشهدا (علیه السلام) صورت می گیرد . توضیح این مطلب نیاز به درک صحیح و کاملی از بحث رجعت دارد . رجعت که یکی از اعتقادات قطعی ما شیعیان می باشد . گویا اولین کسی که بعد از حضرت بقیه الله (علیه السلام) رجعت می نمایند ابا عبد الله (علیه السلام) می باشند . ایشان بعد از آنکه بعضی از یارانشان رجعت می نمایند و از آن سو یزیدیان نیز رجعت می کنند مجدداً انتقام سختی از آنان می گیرند و در ادامه حضرت  (علیه السلام) حکومت تشکیل می دهد و گویا آنطور که در روایات آمده آنقدر حکومت می کنند که ابروهایشان بر روی چشمان مبارکشان می رسد .

 

مرحله چهارم : 

 این مرحله قطعا سختترین مرحله است . به قول عزیزی اگر حسین (علیه السلام) به ثارالله معروف است ، پس خداوند متعال در قیامت در رابطه با ایشان  هم قاضی هستند و هم انگاری ولی دم حضرت و تازه آنجاست  که عذاب ابدی برای قاتلین حضرتش آغاز می شود .

وسلام علی من التبع الهدی

انشاالله ادامه دارد ....  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه ۱۳۸٥/۱٢/٤ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف  

    یکی از رسوم اعراب در جنگهای قدیم این بود که در ابتدای کارزار نفر به نفر رودر رو می شدند و پهلوانی از سپاهی خارج می شد و هماوردی می طلبید . این عمل علل گوناگون داست که شاید یکی از مهمترین آنها ترساندن سپاه روبرو بود . مرد جنگجو از سپاه خارج می شد و خود را بر اساس اصل و نسب معرفی می کرد و می گفت از کدام قبیله است . همیشه این کار اثر روانی تخریبی زیادی داشت . مخصوصا در اعراب آن زمان که هر قبیله به پهلوانهایش می نازید .

    مردان اباعبدالله (علیه السلام) از بعد از ظهر عاشورا که جنگ نفر به نفر را شروع کردند ، هر کدام وقتی به میدان می رفتند خود را معرفی می کردند یا اصطلاحا رجز می خواندند . بررسی رجزهای عاشورا بسیار جالب است .

    حسین جان ...

    رجزهای بنی هاشم زیبایی خاصی داشت که شاید زیباترین آنها رجز حضرت علی اکبر می باشد (علیه السلام) که در آغاز چه جاودانه فرمودند انا علی ابن الحسین ابن علی و باز نام مولا علی را در میانه پیکار کربلا و در حساسترین لحظات عنوان کردند .  رجزهای اصحاب هم که هر کدانم لطف خاصی داشتند که ذکر آنها در این مقال نمی گنجد باشد در زمان بهتر...

    در حادثه عاشورا این عمل نتیجه خوب دیگری هم داشت و راویان و مقتل نویسان حاضر در صحنه توانستند قبل از قطعه قطعه شدن پیکر های پاک آن عزیزان فهرستی از بهترین یاران تاریخ را نگاه دارند . اما دربین شهیدان واقعه عظیم عاشورا شهیدی کم سن و سال نیز هست که نسب او مشخص نیست . بهتر است حکایت او را عین تاریخ بشنویم . . .

    ابا عبدالله (علیه السلام) زمانی می بینند که در بین کسانی که آمده اند و اذن میدان می گیرند ، نوجوانی ده دوازده ساله ای هم ایستاده و شمشیر به کمر بسته . آمده خدمت حضرت و اذن میدان می خواهد . گویا پدر این نوجوان از یاران حضرت بوده و قبلاً به شهادت رسیده بوده . حضرت (علیه السلام) فرمودند تو سن کمی داری ، نرو . حضرت گمان کردند از مادر اذن ندارند و نو جوان می گویند که مادرم گفته اند اگر خودت را فدای حسین نکنی از تو راضی نیستم .

    تا اینجا از اینگونه صحنه ها اتفاق افتاده بوده یا تا غروبتر اتفاق می افتد . اما ببنید مکتب حسین این علی (علیه السلام) چه می کند و چگونه نوجوانان و جوانانی تربیت می کند .

    نوجوان وقتی به میدان رفت و خواست خود را معرفی کرد خود را به نهضت همیشه جاوید حسین پیوند زد . این تیزبینی و دقت  از آنانی که همنفس قاسم ابن الحسن (علیه السلام) و علی اکبر حسین (علیه السلام) بوده اند بعید نیست . آمد در میان میدان ایستاد . در مقاتل از او اسمی نیست و فقط نوشته شده  :

 

و خرج شاب قتل ابوه فی المعرکه 

 

    فکر نکنید او رجز نخوانده . او یکی از زیباترین رجزها را خوانده . فریادی زده که هنوز جوانان عالم غبطه او را می خورند . فریاد زد :

امیری حسین و نعم الامیر                سرور فؤاد البشیر النذیر


و سلام علی من التبع الهدی

انشا الله ادامه دارد  

 

 

 

پنجشنبه ۱۳۸٥/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

 


   شب عاشورا شب عجیبی بود . شبی که امام (علیه السلام) بیعت از یارانش برداشتند . برداشتن بیعت امر کوچکی نیست . حضرت ابتدا تعبیری خطاب به یارانشان دارند که آنان را بهترین یاران می دانند و حتی آنان را از یاران جد مبارکشان در بدر بهتر می دانند و یا از یاران پدرگرامیشان در صفین نیز بهتر می شمارند ، سپس می فرمایند از این لحظه شما دیگر می توانید به سوی دیار خودتان بروید . از تاریکی شب بهره بگیرید و بروید ، اینان تنها مرا می خواهند . بعد عاطفی واحساسی حرکت امام آن هم در آن شرایط بسیار بالاست . حضرت (علیه السلام) حتی این امر را خطاب به بنی هاشم هم می گویند و از آنان نیز می خواهد که بروند . درک این حرکت در توان ما نیست و گویا حضرت (علیه السلام) بار دیگر می خواهند به همه تاریخ نشان دهند که این مردان و زنان از روی انتخاب و عشق اینجا هستند .

 

     اما عرض بنده این نکته نیست بلکه یکی از زیباترین رویداد های کربلا صحنه ی پاسخ اصحاب در شب عاشوراست ،از بنی هاشم گرفته تا یاران هر کدام سخنی گفتند . بنی هاشم عمری در محضر علی (علیه السلام) وآل علی (علیه السلام) زانوی ادب و کسب علم و معرفت بر زمین زده بودند . اگر تعجب کنیم از کلام عباس (علیه السلام) برادر عزیز حضرت(علیه السلام) و یا برادران مسلم و یا حتی قاسم بن الحسن (علیه السلام) که در پاسخ به سؤال عمویش در مورد مرگ فرمودند :«احلی من العسل» نهایت بی معرفتیمان را به این خاندان نشان داده ایم . هرچند باید در رفتار تک تک این عزیزان دقت نماییم .

     اما یاران حضرت سخنان عجیبی به زبان آوردند . حتی شنیدن سخن آنچنانی از زبان کسی مانند مسلم و یا بریر عجیب نیست . اما زهیر مردی که خیلی دیر به این خیمه گاه متصل شد چقدر عاشق جمال یار شد که  در کلامی قابل تامل خطاب به امام (علیه السلام)فرمودند : دوست دارم هزار بار کشته شوم  و دوباره زنده شوم باز دست از تو و خاندانت نمی کشم انگاری زهیر گفته بودند  اگر همین الآن خبر دهند که دیگر حساب و کتاب ومعادی نیست و تا ابد در همین دنیا می مانیم ، من باز دست از یاریت بر نمی دارم .

 وقتی به خود می نگرم وهمین اندک ادعای دینداری را می بینم وخوب در رفتار وعلت دینداریم می اندیشم همه را از جهت ترس از بازخواست اخروی ومعاد می بینم ، هر چند این نوع دینداری اشکالی ندارد و ترس از معاد و رستاخیز در آیات و روایات بسیار تاکید شده ، اما خوب است کمی هم همت کنیم وهمچون یاران اباعبدالله (علیه السلام) دینداری کنیم . آنانی که آنچنان محو جمال وشوکت اربابشان قرار گرفته بودند که دیگر هیچ نمی اندیشیدند که عالم دیگری هم هست و در رکاب این چنین مردمی بودن و جنگیدن و تکه تکه شدن اجری خاص دارد ودر میان خیل شهدا جای خاصی خواهد داشت . آنقدر که گویی دوست داشتند  تا ابد در رکابشان باشد .

 آری کربلا حماسه ای است که در آن ابعاد هیچ گاه تکرار نمی شود درست است که هر روز عاشوراست و هر مکان کربلا اما کجا سراغ دارد تاریخ زهیری با این چنین ارادتی بر مولای خویش. . .

وسلام علی من التبع الهدی

 

انشاالله ادامه دارد . . .

جمعه ۱۳۸٥/۱۱/٢٠ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف  

  اکثر اوقات تصور رفتار کوفیان با حضرت بسیار برایم سخت و باور نکردنی است . چطور توانستند با چونان حسینی آنگونه رفتار کنند .  اباعبدالله (علیه السلام) پرورش یافته بهترین خاندان بشریت است . او در دامن بهترین پیامبر خدا بزرگ شد . پیامبری که ختم پیامبران بود . وخداوند ختم معجزات پیامبران را با قرآن تمام کرد تا عصر معجزات حسی وبصری تمام شود ودوره معجزات عقلی وفهمی آغاز شود. او فرزند امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود ، که بهترین بندگان در نزد خدا و پیامبر بود امیری که کلامش ومعجزه سخنانش هنوز در تاریخ پیچیده وهنوز بشر درفهم  نهج البلاغه اش مانده واز سویی مادرش زهرای اطهر( سلام علیها ) بود ، زهرایی که با کلام پراز عفت و صلابتش بعد از قضیه  سقیفه عالم را برای همیشه تکان داد . دقت کنیم که حسین (علیه السلام) در مکتب اینان بزرگ شده و سخن گفتن آموخته و حالا آن مردمان به کجا رسیده بودند  که کلام چنین مردی در هیچ کجا بر رویشان اثر نگذاشت .   هنوز حتی نیم قرن از حیات پیامبر (صوات الله علیه ) نگذشته و هنوز عطر پاک کلمات ورفتار پیامبر (صوات الله علیه ) در تمامی سرزمین های اسلامی به مشام می رسد . شاید درست باشد بگوییم در جاهایی مانند شام و بصره  - که به علت دوری از نقطه اصلی رسالت و زندگی تازه مسلمانان در فضایی که هنوز با امپراطوری های و تمدنهای عظیم گذشته عجین بوده و از سویی خاندان اموی هم به این مادی گرایی بیشتر دامن زده بودند -  مردم کمتر با علی (علیه السلام) وفرزندانش آشنا بودند ، اما در  عراق وحجاز و به طور مشخص ، کوفه ومکه ، شهر هایی بودند که هنوز خاطره خوش علی (علیه السلام)  را به همراه داشتند  ، هنوز درس های مفسر قرآن- زینب ( سلام علیها ) درگوش زنانش بود و هنوز مردمانش آن کودک را که بر شانه های پیامبر می نشست ، به یاد داشتند . پس چه شد؟؟؟!!!

 

 

حضرت جواب همه را در یک کلام می دهند.


   صبح عاشورا حضرت (علیه السلام)  در مقابل مردم قرار گرفتند (دقت کنید که حضرت  (علیه السلام) هنوز امیدوارند این مردمان هدایت شوند ) وفرمودند شتاب نکنید وبه سخنان من گوش داده و پشت وروی حرف مرا تامل  کنید اگر به نتیجه نرسیدید آن وقت این کار را بکنید. سپس فرمود : مگر خاتم الانبیاء جد من نبوده است ؟ مگر وصی او که اولین ایمان آورنده به او بود پدر من علی ابن ابیطالب (علیه السلام) نبوده است ؟ مگر مادرم دختر پیامبر نیست ؟ ای مردم شما از پیامبر نشنیدید که فرمود: « الحسن والحسین سید شباب اهل الجنه » یک نفر از اهل لشگر انکار نکرد. فرمایشات حضرت ادامه داشت تا جایی که سپاهیان عمر سعد  با هلهله و سر و صدا نمی گذاشتند صدای فرزند پیامبر به گوش کسی برسد . خوب درنگ کنیم و ساده عبور نکنیم ، این همان حسین(علیه السلام) است که در ابتدای عرایض گفتیم از چه خاندانی است ، کلام او قطعاً در همه عالم مؤثر خواهد بود و عالم را می لرزاند پس چه شده است ؟؟؟ اینجاست که حسین (علیه السلام) می فرمایند می دانم درد شما چیست ؟ « ملئت بطونکم من الحرام » آری شکم های شما از حرام پر شده است .

 

مولا جان دریاب

 

  ومال حرام قطعاً چشم ها و گوش های آنان را کر کرده بود . آری همه ی این نافرمانی در تبعیت از دلبستگی های دنیا بود . و باز یادمان باشد که عاشورا همیشه تکرار می شود و ما همیشه در میدان انتخاب پیوستن به لشگریان ابا عبد الله(علیه السلام) یا یزید مانده ایم .

 

 

والسلام علی من التبع الهدی

انشا الله ادامه دارد . . .

 

 

 

 

 

جمعه ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()


یا لطیف
 

     اباعبدالله از مکه خارج  شدند و حرکت خود را به سوی کربلا آغاز نمودند.  در طی این مسیر عده زیادی به حضرت پیوستند .عده ای که به طمع رسیدن به قدرت وثروت آمده بودند  وچه خا م می پنداشتند و  زودتر از بقیه از حضرت جدا شدند .عده ای واقعاً قصد نصرت داشتند،اما همت آن را نداشتند وآنان نیز چه متضرر شدند که از حضرت جدا شدند .حرکت حضرت اباعبدالله از مکه تا کربلا انگاری حرکت بشر است از ابتدای تاریخ  تا موعد ظهور . مگر نه آنست که هر چه به عصر ظهور نزدیک می شویم خالص تر می شویم و آنانی در انتظار حضرتش می مانند که مؤمن ترند به  آن حضرت.    


    امام حسین (علیه السلام) بر آن سرزمین وارد شدند . حضرت آنجا ماندند تا آن روز موعود رسید اما نکته مهم در این چند روز آمدن ها ورفتن ها بود . چه کسی فکر می کرد وهب کربلایی شود . وزهیری که از مواجهه با حضرت فراری بود، آن گونه دلش اسیر شد که چه سخنی از خود به یادگار گذاشت  در آن شب به یاد ماندنی عاشورا  و حر خودش را رساند  اما از آن سو  چه بسیار که فرار کردند به بهانه های کوچک دنیایی . . .  

 

   آه که خیمه گاه حضرت تا دم آخر هم منتظر بود وتا دم آخر هم ندای هل من ناصر ینصرنی حسین به گوش می رسید . صدایی که از عاشورای شصت و یک هجری در تاریخ پیچیده ...

خدایا نمی دانم وقتی خوب گوش می کنیم و صدای ملکوتی ارباب را می شنوم ، لبخند شوق می زنیم وپر می کشیم به سوی خیمه گاه ارباب و یا هنوز سریع به دنبال بهانه های مصلحت اندیشانه نفس می رویم . . .

کربلا راهش باز است، بیائید برویم و کربلایی شویم . . . 

انشاالله ادامه دارد.

 

دوشنبه ۱۳۸٥/۱۱/٩ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()
یا لطیف

بررسی اوضاع واقعه عظیمی مانند کربلا نیاز به دقت در همه جوانب دارد و موشکافی خاصی را می طلبد . حقیر تصمیم گرفتم از مجموع اطلاعات اندک خود در مورد واقعه کربلا و کمک از کتابها و مقالات چاپ شده به نقل مطلابی پیرامون این واقعه عظیم از زاویه ای دیگر نمایم . قطعا ارائه این مطالب قطره ای کوچک از حوادث عظیم مهمترین رویداد بشری است .

 

در ضمن در حین ارائه مطالب از نظرات و پیشنهادات سازنده همه دوستان استفاده می نمایم . دعا کنید در حد بضاعتمان حق مطلب را اد ا کنیم .

 

   بنی امیه در جنگ طولانی و فرسایشی هجده ماهه معاویه با حضرت امیر (علیه السلام) بسیاری از بزرگان و نزدیکان حضرت را به آرامی و با روشهای گوناگون از او دور نمودند و این دور شدن به طور قطع همراه با دور شدن قبایل و طوایف مربوط به آنان بود . بنی امیه بعد از صفین به جنگ روانی وسیعی روی آوردند و فضایی پر از ارعاب و تهدید و تطمیع را در کل بلاد مسلمین ایجاد نمودند . بنی امیه جوری رفتار کرده بودند که انگاری فرزندان علی (علیه السلام) و خود حضرتش هیچ ربطی به اسلام و مسلمانی ندارند . این غربت و تنهایی در زمان امام حسن (علیه السلام) بسیار شدید شد طوری که عده ای حضرت را مذل المومنین و گروهی آقا را جبون می خواندند . از طرفی گروهی تهدید می کردند که اگر با معاویه صلح ننماید او را دست بسته تحویل شام می دهند و گروهی سجاده از زیر پای مبارکشان می کشیدند . دوران حکومت امام حسن که واقعاً تنها ترین سردار نامیده شده اند پر بود از بی احترامی به خاندان امامت و ولایت ..

 

   گروه جنگ روانی معاویه همه جا می گفتند اینان فرزاند همان علی (علیه السلام) هستند که هزار هزار از مردم عراق را از دم تیغ گذرانده و هزاران زن و کودک را یی سرپرست نموده اند . ابا عبدالله در چنین شرایطی امامت را شروع نموده اند . در حالی که از دین رسول خدا ( صلوه الله علیه ) هیچ چیز نمانده بود و یزید علنا به فسق و فجور مشغول بود . هیچ دلی نگران دین رسول خدا نبود و بنی امیه در طول چهار دهه بعد از رسول اکرم ( صلوه الله علیه )  کاری کرده بودند که روحیه جهاد و شهادت طلبی در بین مردم از بین رفته بود .

 

   فضا طوری شده بود که وقتی ابا عبد الله (علیه السلام) در مناسک حج داد سخن سر دادند  و با افشاگری دستگاه کثیف  یزید را رو نمودند و فرمودند که آیا کسی نیست که همراه او بیاید حتی یک نفر از اهالی مکه -  که روزگاری  نه چندان دور پیامبر مهربانی را درک کرده بودند او را اجابت نکردند و تنها هشت تن از زائرا ن خانه خدا همراه او شدند .

 
   این نکته بسیار مهمی است ، زیرا مسلمانان در هنگام انجام مناسک حج دارای لطافت روح و پاکی نفس می شوند و قطعا در این زمان بهتر می توان حرف حقی را به آنان گوشزد کرد . اما همان مسلمانان هیچ کدام بر فرمایشات حضرت ابا عبدالله
(علیه السلام) وقعی ننهادند . اباعبدالله در چنین فضایی و در حالی که می دانست یزید حتی به فضای قدسی و امن حرم الهی هم توجهی نمی کند و ممکن است با همان لباس احرام او را به شهادت برساند عمره خود را به عمره مفرده تبدیل کردند و بسوی کربلا براه افتادند .

 

انشا الله ادامه دارد ...

یکشنبه ۱۳۸٥/۱۱/۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()