یا لطیف

    حالا چند روزی است که عید شده و ما همه شادباش می گوئیم به یکدیگر . یادش بخیر از چقدر قبلتر آماده بودیم . همه جا را آب و جارو کرده بودیم و خانه را از برای بهار آماده کرده بودیم . بهاری که قرار است به همین زودی ها برود . اما ما برایمان خیلی مهم نبود و می خواستیم هر طور شده به همه بگوئیم که آهای دنیا  واهالی اش ما آماده استقبال از بهاریم . بهاری که می دانیم به همین زودی ها می رود .

    اما حیف که فراموش کردیم بهار جای دیگری است و نزد شخص دیگری و تنها اوست که می آید وبهاری می آورد که می ماند و افسوس بیشتر ما اهالی دنیا سخت در پی بهار های زود گذر دنیائیم و به آن مژده دهنده اصلی بهار توجهی نمی نمائیم .

و شاید این اندکی باشد بر شرح آنچه که باید

کاش روزی بیاید که همه جا را آذین ببندیم و همه جا از برای آمدن بهاری بزرگتر آماده کنیم . کاش بشود که همین آذینهای بسته شده از برای بهار زود گذر دنیایی به بهاری بهتر ختم شود .

کاش این بهار برای ما بهاری آخرین از این گونه باشد و مژده وصل را خیلی زود بدهیم .

کاش ...

و دوست که نه برادر عزیزی  درست در همان  دقایق  تحویل سال شعری فرستاد که مناسب آن حال بود ...

دیر است اما این هم پیش کش ما ...


آسمان غرق  خیال است  کجایی آقا                    

                                          آخرین جمعه سال است کجایی آقا

یک نفس عاشق اگر بود زمین می فهمید        

                                       عاشقی بی تو محال است کجایی آقا

یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

سلام مدینه ...

    یا فاطمه الزهرا

مجبورم به تو سلام کنم . می خواهم از اینجا در این غروب روز شهادت سلام بگویم . نمی دام باید به کدامین سو بگویم . بهتر است تو را خطاب کنم که تو می دانی آن امانت پیامبر کجاست . وگرنه باید سرگردان بمانیم .


پس باز دوباره می گویم . سلام مدینه . سلام شهری که روزی تو را مدینه النبی نامیدند . به حرمت  قدمهای آن فخر آفرینش . یادت می آید ؟؟؟!!!

 

حتما یادت می آید . مگر فراموش شدنی است . لابد حالا بر همه زمین فخر می فروشی که هان می بینید اینجا همانجایی است که به پیامبر پناه داد . همانجایی که دژی شد برای حفظ اسلام . درست می گویم مدینه ؟؟؟ چقدر خاطرات شیرین داری از پیامبر . راستی آن دخترک خردسال پیامبر را یادت هست که چگونه مادر پدرش شد . یادت هست ؟؟ چقدر پیامبر دوستش داشت . نه برای اینکه دخترش هست . نه برای اینکه او فاطمه بود و فاطمه تنها فرزند رسول الله نبود ، او بهانه و فخر آفرینش بود .

    چیه ؟؟ چرا سکوت کرده ای ؟؟  مبهوت مانده ای . مگر چه شده . مگر اینها که گفتم نیست ؟ ؟

صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا

به کجا می نگری ؟؟  هنوز که چیزی نگفته ام که به آن گوشه مدینه می نگری . آنجا که گوهری در خاک داری . چرا آنجا را می نگری ، آن کوچه های بنی هاشم را و آنجا کمی جلوتر ، خانه کوچکی که گویا درب آن نیم سوخته است . این مردمان می گویند که اینجا خانه  همان دختر دردانه پیامبر است که به آن فخر می کنی . اینجا چه شده است و بر اهالی این خانه چه گذشته است ؟؟؟

می بینی مدینه سخت است که به آن گوشه این شهر چشم بیافکنیم . سخت است که همینطوری بگوئیم کوچه های بنی هاشم و از کنارش بگذریم . مگر فراموش شدنی است آن چیزی که آن میانه اتفاق افتاده است .  قصه یک شهر و مردمان نامردش را بگذار نگوئیم که تو هم تاب شنیدنش را نداری . بگذار که نگوئیم .  

 

شنبه ۱۳۸٧/۳/۱۸ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

 یا لطیف

پسرک به سرعت می دوید و خودش را از پدر دور می کرد . پدر سعی می کرد که بگذارد بدود . از کوچه ها رد شده بود و حالا از دور ایستاده بود و می توانست ببیند . خندید و با دستان کوچکش آن دورها را به پدر نشان می داد و انگاری به پدر می گفت که آن قطعه طلایی را می خواهد . پدر بغلش کرد و آرام در گوشش گفت که انشاء الله همیشه تحت حمایت سلطان سریر ارتزاق باشی .
پسرک خندید و انگاری با آن معصومیت ذاتی اش به پدر می گفت : (( پدر همه مان در پناهش هستیم )) و دوباره آن دورها را نشان می داد و ان گنبد طلایی را طلب می کرد .
پدر و پسر آرام آرام به سوی آن گنبد زرد زیبا به راه افتادند . از دربها وارد شدند . پسر سعی می کرد ادای پدر را در آورد . دستان کوچکش را بر روی سینه می گذاشت و به صاحب گنبد طلا عرض ادب می  نمود .و پدر باز لبخند می زد و دستانش را بر روی سر پسرک می کشید . 

 


پسرک حالا درست روبروی ضریح ایستاده بود . به پدر اصرار می کرد که او را بر روی دوشش قرار دهد تا بتواند نزدیک برود و ضریح را لمس کند و پدر دائم می گفت : (( پسرم امام همه مارا می بیند و دست محبتش را بر روی سرهمه ما می کشد . ))
حالا سالها گذشته و صاحب حرم بارها آن کودک را دعوت کرده . حالا آن کودک بزرگ شده اما هنوز هم وقتی به ان حرم می رسد . همان کودک است و همان گونه شوق زیارت دارد .
طی این سالها چه رازها که با مولای خود گفته و چه نیازها که مولایش ادا کرده .
مولا جان خیلی نگذشته که از زیارت حرمت بازگشته ایم . اما این آهوی گریزان دلمان چه زود فراموش کرده که تا چند روز قبل رام رواقها و صحن هایت شده بود . حالا باز هم مائیم و تعلقات نفسانیمان .
مولا جان خودت یاری نما و از این برهوت دلهای بی رونقمان دورمان کن .
باز هم ما را شرمسار کرمت کن که اینجا سخت دلمان گرفته است .

پنجشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢٥ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

رمضان چه زود می روی ؟؟؟

                                           به کجا چنین شتابان ! ! !

نمی گویی که هنوز هیچ از برکاتت بهره نبرده ایم .

خدایا چه زود نیمه رمضان آمد ؟؟! ! چه زود باز میلاد کریم شد و حالا همه امیدمان به مولود کریم این ماه کرم است .

خدایا چه سری است میان میلاد کریم آل الله و این ماه کرم . درست آن هنگام که به میانه ماه میرسیم و دلمان می گیرد از این همه بی ادبی هایمان به آستان این ماه یاد کرامت شما می افتیم و دلمان شاد می شود .

به خود نهیب می زنیم که دیگر چه می خواهی ؟؟ حالا وقتش شده ... دیگر فرصتی نیست .

درست است که در برهوت بی معرفتیمان به آستان آل الله گم گشته ایم .

درست است که اسیر روزمرگی هایمان شده ایم .

درست است که خوب همه رفتارها و اشتباهاتمان  را توجیه می کنیم و آنی در اشتباهاتمان تدبر نمی کنیم .

درست است که عمری است داد انتظار می زنیم و هیچ نمی دانیم منتظر کیست .

اما حالا میانه این ماه عزیز شادمانیم که در آستانه شبهای پر قدر و بهای قدر می توانیم به امید کرامت کریم آل الله دستانمان را بالاتر ببریم .

خدایا شبهای قدر نزدیک است و روسیاهی ما پایانی ندارد . به کرامت مولای خوبمان حسن ابن علی ( علیه السلام ) - که کرامتش ذره ای از کرامت آستان حضرتت است - یاری نما که غافل نمانیم و آنگاه که ماه ضیافتت به پایان می رسد جز عبادک الصالحون باشیم

                             کریما دستانمان را بگیر ...

خدایا دستانمان بلند شده است . یاری نما ...

الهی العفو ...

                                        

*************************************************

پینوشت :

همیشه همکلام شدن با یادگاران جبهه برای ما نعمتی بوده است و حالا که جسارتی به ساحتشان شده است ، ما را تاب تحمل نیست .

استاد عزیزم آقای درخشنده نویسنده مجموعه داستانهای تخریبچی دوران ، ما سربازان کوچکی هستیم در برابر آرمانهای بزرگ شما . تا اخر در کنارت ایستاده ایم .

جمعه ۱۳۸٦/٧/٦ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

    کسی چه می داند حکمت این ماه و این  ولادتهایش چیست ؟ چگونه فلک شادمانی کند ؟؟؟ باید گونه ای دیگر به این ماه نظر بیاندازیم . همه چیز این ماه بویی از عاشورا  دارد . انگاری از همان آغاز ماه بوی کربلا  همه جا را می گیرد . چه ماه پر فیض و برکتی است . همه آنانی که حماسه کربلا را آفریدند  و حفظ کردند و کربلا منتظر ظهورشان است در این ماه به دنیا آمده اند .

چه خورشیدهایی در این ماه شروع به درخشش می کنند ؟؟؟!!!

امام حسین (علیه السلام)

          همو که کربلا را بنیان نهاد و با قیامش مکتبی را آغاز نمود که راهگشای بشر باشد برای همه تاریخ ...

امام سجاد (علیه الاسلام)

            همو که خوب پیام کربلا را به عالمیان رساند و شاگرد خوبی بود برای مکتب پدرش و مکر آن مردمان پلید را خوب دفع نمود .

امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف )

           همو که تاریخ چه انتظاری برای آمدنش می کشد و چقدر سخت منتظر است تا بیاید و کربلا را ترجمانی دوباره نماید .

    وچه زیباست بودن سه خورشید و درخشش یک ماه در کنارشان . همو که تنها ماه بنی هاشمیان نبود . بلکه بیشترازآنکه ماه بنی هاشم باشد قمری بود به دور خورشید امام  حسین (علیه السلام) . چقدر خوب به دور آن خورشید می چرخید و آنی از مدار ولایت آن خورشید دور نمی شد .

    کاش یاد بگیریم . حتی شده اندکی . اگر حتی قدر ذره ای از آن ولایت مداریت را می آموختیم سربازان بهتری بودیم برای خورشید عالمتاب حضرت بقیه الله اعظم  . اوکه درست است که درپس ابرهای غیبت پنهان است اما گرمای روح بخش محبت و ولایتش آنی کم نمی شود . کاش ما هم قدری معرفت داشتیم . کاش ...

جمعه ۱۳۸٦/٥/٢٦ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

                                                           یا لطیف

محمد تو مبعوث شده ای ... 


    دیگر قرار نیست برای این مردمان جاهل تنها امین باشی . ظرف روح شما بسیار بزرگتر از آن است که تنها امین خطابت کنند و به تاجری صادق در میانشان شهره باشی . نه !!! شما تکلیف بزرگتری داری . بسیار بزرگتر .


اکنون مبعوث شده ای . این اتفاق دیگر قرار نیست تکرار شود . تو آخرین رسولی ... 


    دیگر بشر قرار نیست بعثتی دوباره را شاهد باشید. بعثت شما با رنگ وبویی خاص همراه بود  . همه آن پیامبران قبلی نوعاٌ با معجزه ای بصری و خرق عادتی خاص مبعوث شده اند ، اما پیامبر عزیزم حتی معجزه رخ داده برای شما معجزه ای عقل گرا بوده و حالا آمده ای تا تجربه ای جدید را به بشر بیاموزانی . چیزی که هیچگاه قبلاً اینگونه تکرار نشده  بود . 

 

                                      انی بعثت لاتم مکارم الاخلاق 

 

                     من مبعوث شدم تا اخلاق نیک را بر پا دارم 

 

تاریخ خوب یادش هست که دستور آمد بخوان ... 

 

                                                           و چه خوب خواندی ...

                        آری همینها بود که برای اولین بار از جانب پروردگارت نازل شد

 

                                              

    درست همان هنگام که بر بالای آن کوه و در میان آن غار با خدای خودت خلوت کرده بودی ، اکثر مردمان آن پائین را جهلی عجیب فرا گرفته بود . مردمی که بیشترین افتخارشان تعصبات کورکورانه قومی و قبیله ای بود و عادات عجیب و سخیف جاهلی آنی رهایشان نمی کرد .

پیامبر عزیز !!! 

    خداوند با بعثت شما جهشی عظیم در کسب انواع معارف برای بشر ایجاد نمود و بعثت شما عصری از رسالت را آغاز کرد ، که بجای معجزات آنی و ظاهری معجزه ای دائمی و همیشگی را بهمراه داشت . معجزه ای که انگاری قرار بود همیشه تاریخ باشد تا هرگاه این بشر بهانه گیر فراری از آداب ایمان داشتن حجتی خواست دیگر حرفی برایش نماند . آری پیامبر آخرین باید معجزه ای خاص می داشت .

آنروز از آن کوه پائین آمدی اما بشر همیشه تاریخ متحیر آن صعود و آن عروج بعدی است . خیلی زود ندایت تمامی عالم را گرفت . تا قلب اروپا و صحرای آفریقا و تا آن دورها تا شرقی ترین نقطه آسیا ...

هنوز هم ندای پیامت در عالم می آید . کافی است خوب گوش کنیم .

....................................................................................................................................

در همین رابطه از آرشیو دولت عاشقی ..... -----۱-----    ...........    ------۲------

 

جمعه ۱۳۸٦/٥/۱٩ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

    فاطمه جان ( سلام الله علیها ) آنروز که وارد شدی بر پیامبر و جلوس کردی در زیر عبای پیامبر را بارها شنیده ایم . همانروز که لحاظاتی بعد همسرت و حسنین هم بر شما وارد شدند و همه در زیر عبای پیامبر ( صلوات علیه ) قرار گرفتند را بارها خوانده ایم و شنیده ایم . اینکه آن پنچ تن چه کسانی بودن را بارها شنیده ایم . اما بانوی مهربان مدینه همه لذت و شیرینی آن حدیث در آن هنگامی است که خداوند متعال می خواهد آن پنج تن را معرفی کند .
     مگر در زیرآن عبا ، پیامبر
( صلوات علیه ) نبود . همو که ختم نبوت و رسالت بود . او که سالهای طولانیٍ آمدن پیامبران را پایان داد و دوران ختم معجزات بصری را با آمدنش تمام کرد و او را سرآغاز عصر مومن شدن عاقلانه قرار داد و او را رحمتی کرد برای همه عالمیان .
    مگر علی (علیه السلام) آنجا نبود . مگر این همان مردی نبود که روزگارانی نه چندان دور با لحنی که کم سابقه بود به پیامبرت دستور ابلاغ آن امر مهم را داد . دستان علی
(علیه السلام) آنروز بالا رفت و تازه در همانروز بود که فرمود حالا دینتان تکمیل شد و راضی  شد که دین مردمان این کره خاکی اسلام باشد .
    مگر حسنین
(علیهما السلام) آنجا نبودند . همان سید و سرور جوانان بهشت ، همانانی که بر روی شانه های پیامبر آخرینت ( صلوات علیه ) بازی می کردند و همین جوانان غیور سالها بعد همه هستی خود را در راه آرمانهای دین جدشان دادند و همان کاری را کردند که مصلحت اهداف رسالت پامبرت بود .

همه اینان بودند و آنگاه که خواستی به امین وحی

آنان را معرفی کنی فرمودی :

گویی همه متمسک و منتسب به نام مبارک اویند ...

    فاطمه ( سلام الله علیها )  جان  خداوند چقدر دوستت دارد و انگاری می خواهد حتی بهترین بندگانش را از طریق سبب و نسبشان با شما معرفی نماید .


فاطمه و پدرش ، فاطمه و همسرش و فاطمه و فرزندانش


    می بینی آفرینش ! در چه روزهایی قرار داری؟؟ روزهای منتهی به سالروز میلاد همان دختر پاک نبی . همو که حتی خداوند در معرفی اش نفرمود دخت نبی بلکه گفت پدر فاطمه
( سلام الله علیها ) . شاد باش ای روزگار و فخر بفروش به همه ایام دهر که اینچنین زنی در این روزگار آفریده شده .

            گل خوشبوی بوستان محمد (ص) و علی (ع) خوش آمدی ...


    ای بشر شکر بجای آر که گویی هرآنچه در این عالم روی می دهد و هر موهبتی از سوی حضرت حق بواسطه وجود ذی قیمت این پنج تن است و انگاری همه عالم  این پنج تن را  به نام آن  بانوی نور و رحمت می شناسند .
    چگونه شاد باشیم و چگونه بشارت دهیم به یکدیگر تا حق مطلب ادا شود . چه خوش است محب فاطمه
( سلام الله علیها ) بودن و منتظر فرزندش بودن . هم او که در بین نامهایش بیشتر به یوسف زهرا (علیه السلام) منتسب است .

مهدی جان ، یوسف زهرا شادیم از شادیتان که این بهترین
 بهانه است برای شادی در این روزها ...

...........................................................................................................

گریزی به نوشته های قبلی در این مورد

چهارشنبه ۱۳۸٦/٤/۱۳ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

 

 

 

      جاهلیت بدوی عربی به اوج خود  رسیده بود . انگاری دیگر هیچ عمل قبیحی  نبود که انجام  نداده  باشند . خصوصیات  اخلاقی  این  قوم به عجیب ترین صورت می نمود .عجیب ترین روابط زناشویی در بین آنان حکمفرما  بود . هیچ آداب اخلاقی خاصی نداشتند . بالاترین افتخارشان را جنگاوری وخونریزی می دانستند . ودر غیرتمند ترین حالت ، دخترانشان را زنده به گور کرده یا سر می بریدند . دائماً در باده گساری مشغول بودند ودر تمامی حالات به بت هایشان تمسک می جستند .

 

    درست در چنین ایامی در خانه کوچک و آرام عبدالله ( علیه السلام ) و آمنه ( سلام الله علیها ) طفلی به دنیا آمد ، در قبیله قریش ودر خاندان با شرافت و اصالت و موحد بنی هاشم . عبدالمطلب ( علیه السلام ) شاد گشته بود ، اواز بزرگان قریش بود واز داشتن نوه ای که از همان کودکی آثار بزرگی در سیمایش نمایان بود بسیار مسرور و شادمان بود . اما این نوید تنها برای این خانواده نبود . آفرینش حال دیگری داشت ، انگاری تا کنون چنین میلادی ندیده بود .

 

بشارت عرشیان به یکدیگر تمامی عالم را فرا گرفته بود ودر زمین غوغایی بود .

 

از حادثه عام الفیل تا شکافته شدن ایوان کسری وفرو ریختن کنگره های آن .

 

از خاموش شدن آتشکده فارس تا خشک شدن دریاچه ساوه .

 

از واژگونی بت های مکه تا نوری که از این طفل ساطع شد وآسمان را روشن نمود.

 

     همگی بشارت از این میلاد خجسته داشت . بشارتی که به موجب آن طفلی  آمده بود تا پایانی بر امپراطوری عظیم فاسد باشد ، آمده بود تا جاهلیت از نوع بدوی عربی یا جاهلیت مدرن پارسی وحتی جهل آلوده به گناه رومی را از بین ببرد.

 

              یا رحمت للعالمی مولا جان خوش آمدی     

 

    وگویا این بهترین مکان برای میلاد پیامبر( صلوات الله علیه ) آخرین بود . سرزمینی که پر بود از گناه وناجوانمردی و جهل ، زادگاه خوبی بود برای نشان دادن قدرت خداوند که همه آن در محبت و رحمت پیامبر( صلوات الله علیه ) تجلی یافت . پیامبر آخرین متولد شده بود تا بنیان بسیاری از کج اندیشی ها را از بین ببرد و ریشه بسیاری از رذائل اخلاقی واعتقادی را برکند.

 

وچه بشارتی خوش تر از این برتمامی اهل عالم وبرای تمامی اعصار .

 

چه سعادتی بالاتر از این برای ما که از پیروان خاتم الانبیاء ( صلوات الله علیه )هستیم و از پیروان فرزندان او . 

 

   و انگاری حکمتی خاص بوده که میلاد پیامبر رحمت ( صلوات الله علیه ) با میلاد فرزندی از فرزندانش در یک روز باشد . فرزندی که گویی آمده بود تا نهایت قدرت معرفتی پدران بزرگوار خویش را در مکتب جعفری نشان دهد . خدایا خوشحالیم که معتقد به رسالت محمد ( صلوات الله علیه ) ومتمسک به ولایت وامامت فرزندانش هستیم.

 

 

 

چه خوش است مسلمان بودن وجعفری بودن ومنتظر مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)  بودن

 جه خوش است . . .

 

جمعه ۱۳۸٦/۱/۱٧ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

 

 

 

   یا اباصالح المهدی همه عمر در پایان هر امری که آن را نیک می پنداریم و در آن هنگامه که منتظر استجابت دعائیم نام نیکویتان و تقاضای ظهورتان را می آوریم چه می شود که این بار در آغاز شکوفائی آفرینش نامتان را بیاوریم .

    چه خوش است هنگامه تحویل سال سین هشتم مان و نه اصلا ً تمام هفت سین چیده شده بر سفره دلمان را رویت سیمای شما قرا دهیم .


                       چه خوش است که تمام هفت سین های دلمای سیمای یار باشد .

     مولاجان بیا و در سالی که فروردین اش با ربیع الاول یکی شده ، شما هم بهاری دیگر در دلهایمان برپا نما . چرا که خود می دانی بدون یاریت توان زدودن این زنگارهای ناشی از غیبتت را نداریم .

    انشا الله این سال سال منتهی به ظهور حضرت ولیعصر(عجل الله تعالی فرجه و الشریف ) باشد تا همه دوستدارانش به شادی حقیقی که ناشی از زیارت روی یاراست  نائل آیند .

 

 

چهارشنبه ۱۳۸٦/۱/۱ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

 

پیامبر نگاهی به کمی آنسوتر انداخت ، آنجا که میان آن پنج درخت منبری از سنگ و جهازشتران توسط چهار تن از بهترین اصحابش عمار و مقداد و سلمان و ابوذرو بدستور او آماده شده بود . پیامبر قصد داشتند ازبالای  آن منبر ندای ملکوتی و ماندگار غدیر را سر دهند تا اتمام حجتی باشد برای همیشه بشر . پیامبر همه چیز را فراهم کرده بودند تا بزرگترین رویداد و تجمع اعتقادی بشر را آغاز نمایند . از قبل فرموده بودند که این حج آخر پیامبر است و لذا خیل عظیمی – که گویا تا نزدیک به یکصد و بیست هزارنفر هم ذکر شده اند – از مسلمانان آمده بود و عده کثیر دیگری نیز از مکه و یمن مسیر خود را تغییر داده بودند و همراه پیامبر به سوی غدیر آمده بودند .

 پیامبر و علی و همه آن مردمان نماز ظهر خواندند و آنگاه پیامبر در آن گرمای شدید هوا به بالای منبر رفتند و خدای را شکر نمودند و آنگاه فرمودند که می خواهم پیغام مهمی را در مورد ولایت و جانشینی ام برایتان بازگو نمایم .


فرمودند علی ابن ابیطالب برادر من و وصی من و جانشین من بر امتم و امام بعد از من است . نسبت او به من همانند نسبت هارون به موسی است جز اینکه بعد از من پیامبری نیست .
ودرهمان حال تصریح کردند که دراین رابطه اینگونه بر من وحی شده است...

 

                سوره مبارکه مائده آیه 55

 

 
مردم شاد شدند . این پیامبر آخرین بود ، که اینگونه شاد شده بود انگاری شیرینی عبور از سختی های تمام این سالها هیچکدام به لذت کلامی که می گفت نبود . او درباره امیرالمومنین گفت و اینکه فقط او امیر المومنین است و هیچکس بعد از علی (ع) حق ندارد امیرالمومنین خطاب شود .

پیامبر علی را که تا آنزمان در کنارش و کمی پائینتر ایستاده بودند را بر بالای منبرطلبیدند . آنگاه بازوهای علی را گرفتند و ندای جاودانه

من کنت مولاه و هذا علی مولاه . . . را سر دادند .


ودرهمان حال تصریح کردند که دراین رابطه اینگونه برمن وحی شده است ...

                 

              

 

 

اعلام جهانی ولایت را پیامبر انجام داده بود . مردمان تا سه روز در آنجا ماندند و همگی بیعت کردند .همگی ، حتی همانان که نگذاشتند لختی از غسل پیامبر بگزرد و سقیفه ای ساختند  اما چیزی که ماند ندای من کنت مولاه فهذا علی مولا ... بود که هنوز هم جهانگیر است ، هنوزهم ما مانده ایم و ولایت مولا و نصرت فرزندش . درک پیام غدیر به چیزی ختم نمی شود جز موعود . ولایت امری جاری در عالم است و چه خوش است که امروز در میان دل خودمان دستهای مهدی فاطمه را بفشاریم و دل به راه او دهیم تا به یاریش ما نیز از درک کنندگان دولت عاشقی باشیم .

و چه خوش است تمرین ولایت مداری در
 زیر بیرق فرزند عزیز فاطمه . . .



 
این هم عیدی ناقابل ما . . .

             تصویر اول          تصویر دوم          تصویر سوم
                  تصویر چهارم            تصویر پنجم

دوشنبه ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

 

یا لطیف

 

ایام حج است و صدای لبیک ، لبیک گویان مسجد شجره هنوز در خاطرم است. آنروز که از مدینه خارج می شدیم ومن که انگاری با تمام وجود به دنبال گمشده ای بودم واو را نیافته بودم ، تمامی وجودم پر از غم نیافتنش بود واز درون می سوختم . خدایا این همه راه را آمدم وباز انگاری هیچ نیافتم ، حال چگونه برگردم که دیگر حتی در برابر دل خودم هم شرمسارم . هیچ نشانی از او ندیده بودم وهیچ جا حس نکردم که مولایم دستی بر سرم کشیده است . وارد مسجد شجره شدیم ومحرم شدیم . هر آنچه درظاهر داشتیم می نهادیم و می رفتیم .

 

کاش هر آنچه در دل ونیت از دنیا داشتیم می گذاشتیم و می رفتیم .

 

دو تکه لباس سفید وسری پرشور مرا به یاد کفن پوشیدن می انداخت ، انگاری مردگانی بودیم که می رفتیم تا به دست خدای کعبه زنده گردیم ، مگر نه این است که هر کس از آن سرزمین بیاید انگاری دوباره متولد شده است . آری سفید و پاک با امید به رحمت خدا لبیک می گفتیم . خدایا لبیک می گویم ، لبیک می گویم به هر آنچه خواسته ای و هر آنچه تا به حال انجام نداده ام . خدایا یاریم نما. . .


 

حال به سوی مکه می رویم و در دلم امیدوارم که آنحا شامل رحمت خاصه حضرت شوم . اینجا کعبه است ، خانه ای چهارگوش که گویی آن دورها پیامبری به نام ابراهیم با فرزندش اسماعیل آنرا ساخته است که پرده سیاهی بر آن انداخته اند . گویند در آسمانها در بالای همین خانه ، خانه دبگری است که نامش بیت المعمور است .

ایستاده بودم و مبهوت به کعبه می نگریستم . اصلا نفهمیدم کی زانوان خم شد و افتادم  و سجده شکر به جای آوردم . بلند شدم با شوق دوشادوش زمینیان در کعبه و همراه با عرشیانی که در بیت المعمور می گردیدند به دور کعبه چرخیدم و هنوز در پی یافتن حقیقت کعبه بودم و نگران از نیافتن مولایم .

گاه به خود می گفتم چه جسورانه چه درخواستی داری ؟اما بعد که کرم آن خاندان را می دیدم باز جسورتر از قبل می شدم .

طوافمان  تمام شد و نمازی خواندیم و دعایی  نمودیم .

از آنجا رفتیم تا سعی کنیم بین صفا و مروه . چه نام با مسمایی ، . . . سعی کردن . . . اینجا همه چیزش با مسماست . . .

 

در یکی از دورها آن گروه دانشجویی اصفهانی را ددیم که پس از پایان هر یک از دورها با شور و حرارت خاصی می گفتند : (( اللهم عجل لولیک الفرج )) و من انگاری خونی در رگهایم به جوش آمده بود . سریعتر گام برمی داشتم وبیشتر شاد شدم که در این خفقان که این بی مروتان ایجاد کرده اند هنوز ندای فرج بلند است .

احرام تمام شد . نزدیک صبح بود و چیزی به اذان نمانده بود ، گوشه ای نشسته بودم و غمگین بودم فکر می کردم : مولا جان ! هر چند نوکر خوبی برایت نبوده ام اما همیشه آسوده خاطر بودم که ارباب خوب و مهربانی دارم . آری مولا جان شادم و شاکرم که مولایی چون شما دارم که همین محبت و علاقه تان رادر دلم قرار داده است و باز هم امیدارم که فرجت حاصل شود که بزرگترین فرج همان فرجت در دلم است .


 

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من خیر انصاره و اعوانه

 و المستشهدین بین یدیه

 

 

سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٠/٥ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یالطیف

پرده اول:

 

 پسرک کوچک بود و داشت به پیراهن مشکی خویش نگاه می کرد و می اندیشید حال که محرم نیست ز چه رو مادرش پیراهن مشکی بر تن اش می نماید . پدر غمی در دل و دیده داشت و در رفت وآمد بود تا برای میهمانان غروب همه چیز را آماده کند و مادر در حالی که ظرفهای شله زرد را پر می کرد و داخل سینی کوچک کودک می گذاشت و دست پسرک می داد و آرام می گریست . پسرک هر ظرف را به یکی از همسایگان می داد وهمه بعد از گرقتن ظرف می گفتند یا علی

 

                         یا علی     یا علی     یا علی    یا علی    یا علی

 

پرده دوم :

 

 پسرک بزرگ می شد و همیشه می شنید یا علی ، همه جا یا علی بود واو دیگر حالا کلی از داستانهای علی را می دانست ، خیلی سعی کرده بود علی را بشناسد اما چه تلاش بی فرجامی . عمری ذکر علی گفت .عمری دست بر هر کاری گذاشت گفت  یا علی .عمری هر گاه که دست بر زانو می گذاشت تا برخیزدمی گفت یا علی . عمری بر منبرها و هیئتها و مسجدها گفتیم و شنیدیم از علی

 

 می بینی علی جان چه تلاش کردیم و چه کم برداشتیم توشه از نام و مرامت وچه جاری کردیم نامت را در تمامی زندیگیمان ودرهرزمان و مکان  نامت را آوردیم .

 

پرده سوم :

 

   جوان آن گوشه هیئت نشسته بود و به مناجات ملکوتی جوشن کبیر گوش می داد و در دلش به یاد علی بود . علی جان چه بی روح بود این شب بدون نامت . دل جوان پر بود از غم فراق دوست و چه می توانست از تقدیرش در این شب بخواهد جز فرج و دیدار مولایش اباصالح . آرام شروع کرد به درددل با حقیقت شب قدر یعنی امیر المومنین ...

 

 سالهایی نه چندان دور گروهی از جوانان و عاشقان فرزندت حسین ابن علی قدم در راه همیشه باز فرزندت گذاشتند و دوباره خیمه گاههای حسین را برپاکردند و گروه گروه به خیل شهدای سال 61 هجری پیوستند و  حالا من مانده ام تشخیص راه از این همه بیراهه ...

  یا امیر المومنین : مگر نمی بینی باز هم جناحهای ناکثین و مارقین و قاسطین صف آرایی کرده اند و بیرفهایشان را برافراشتند .

    آن مکاران معاویه صفت که حتی از همان روز نخست نیز به هیچکدام از آرمانهای این راه پایبند نبودند ، کاخهایشان دیگر نمی گذارد که حتی آسمان را ببینیم . می نشینند آن بالا و از آنجا به کو خهای پائین نگاهی می اندازند و از ته دل می خندند بر تمامی آرمانهایمان . آنانی که دیگر امروز حتی اندازه معاویه هم وانمود به دینداری  نمی کنند ( جناح قاسطین ) .

    آنانی که روزی در میان میدان بودند و امروز انگاری اصلا میدانی نمی بینند و هر آنچه را انجام داده اند را هم  نمی پذیرند و من در میان این برهوت تعارض فکریشان مانده ام .  نه آن رفتار دیروزشان و اطاعت بی چون و چرای ظاهری  از ولایت و نه این کجدار و مریض و مغرضانه رفتار کردن امروزشان   ( جناح ناکثین )

   و آن متعصبین بی فکر که انگاری تنها خودشان درک تمامی مصالح و نیازهای این راه را می دانند و هیچکس را در این مسیر نمی پذیرند وتنها آنان هستند که هنوزدر پشت خاکریز ایستاده اندو مترصد دفع دشمن و گاهی چقدر شرمسار می شوم که  اینان را نماد اطاعت از ولایت و رهبری می پندارند . ( جناح مارقین )

 

 یا امیر المومنین این همه غربت را ببین . میبینی هنوز هم تفکر علوی غریب است و آرمنهای مدینه فاضله علی چه دور می نمایند و من و حس شرم از فرزند عزیزت اباصالح که چه قدرهایی آمدند و قول دادیم و عهد شکستیم .دیگر هیچ رویی برایمان نمانده .


 

مولاجان  !!!

علی خوبم !!! 

دستهایت را بلند نما و شما دعای فرج

مهدیت را در این شب زمزمه نما ...

 

 

یکشنبه ۱۳۸٥/٧/٢۳ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()


یا لطیف

 

و من در شگفتم از ماه کرم ومیلاد کریم

ماه باز شدن تمام دربهای بهشت و بسته شدن تمام دربهای دوزخ .

چه تناسبی میان این همه است .

خدایا گیج مانده ام . نه شاید بهتر است بگویم عمری است در کجفهمی خود از این همه حکمت مانده ام .

مگر می شود میلاد کریم در ماه کرم بدون حکمت باشد. او که عمری بخشید بی هیچ پرسشی بارها هر آنچه داشت یا نیمی از آن را بخشید و باز مظلوم ماند و مظلوم زیست و مظلوم به شهادت رسید .

  وباز هم تو مظلومی مولایم .هنوز هم بعد از این همه سال گروهی می پرسند که ز چه صلح نمودی ؟ و چه می دانند که اگر آن صلح نامه نبود عاشورایی نبود و اگر عاشورایی نبود .هیچ ازاسلام نمانده بود .

مولای من حلاوت میلادت بر امیرالمومنین چیز دیگری بود . چرا که ماه رمضان بود و خداوند انگاری کرامتش را با میلاد تو بیشتر نمایان کرد.چقدر پدرت شاد گشت و چقدر قنداقه ات را در آغوش فشرد و پیامبر که با دیدنت لیخندی بر دخترش زد و از میلاد این مولود مشعوف گشت .      

مولای من !!!

کاش حکمت میلاد کریم آل الله را در میان ماه کرم می دانستم که شاید از همین شبها باید به استقبال شب قدر رفت و شاید اگر بخواهیم از خوان کرم خداوندی بیشتر ارتزاق کنیم و در شبهای قدرش بیشتر بندگی کتیم بهتر است از همین شبها معتکف کوی حسن ابن علی (ع) باشیم .

مولا جان هنوز هم کریمی .

بیا در این ماه کرم دوباره کرم نما و دست بر دل بیمار ما بنه .  

بیا و قلبهای پر از معصیتمان را آرام کن .

مولا جان قصه کرمت را شنیده ایم . بیا و ما را هم جزئی از این قصه ها نما.


 

یکشنبه ۱۳۸٥/٧/۱٦ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()
تگ ها: مناسبتها


یا لطیف


 

صدای پاهایش می آید و عطر دل انگیزش فضا را پر کرده است .

وه !! که این صدا چقدر با تپش قلبمان هماهنگ است و هر چقدر نزدیکتر می شود تپش قلبمان شدیدتر می گردد. گوئی آن یار سفر کرده باز می آید . چند روزی است که مهیا دیدارش شده ایم و حال ایستاده ایم در کنار پنجره زنگار گرفته دلمان تا بیاید و با نفس مسیحائیش حال و هوای تازه ای بدان بخشد .

 آری رمضان می آید .

  و چه می توان گفت از ماهی که تمامی عرشیان و فرشیان در انتظارلحظاتش نشسته اند . رمضان می آید و سفره دلهای حقیرمان پر می شود از رحمت کبریا یی انگار فرصتی شده تا من باشم و خدا و نه هیچ کس دیگر ...

 

بایستام آنجا روبروی خدا و فریاد زنم .

 آی پروردگار عزیز اگر چه تمام سال را در غفلت از ذات اقدست می گذرانم اما اکنون اینجایم تا مورد تفقد بیشترت قرار بگیرم.

و میدانم که خداوند می فرماید :

  بنده من در ماهی قرار داری که اصلاً نمی توانی درک کنی که چه میزان از درهای کرم و رحمت آسمانها و زمین را باز نموده ام . ماهی که حتی زمانهای خوابت در آن را در حالی که در صیامی را برایت باب مغفرت قرار داده ام و هر گاه تو خواب باشی انگاری بیداری و به ذکر کبریایی مشغول . 

من حیرت کرده ام . انگاری حس می کنم که فاصله ام تا خدا کمتر شده است و انگاری گاهی در لحظاتی قرار می گیریم که می توانم شهد دل انگیز درختان بهشت را حس نمایم . کاش در همان لحظات بمانیم و کاش هیچگاه برنگردیم بر این حیات بدفرجاممان .

رمضانهای زیادی آمدند و رفتند و من هنوز نمی دانم در کحای گیتی قرار دارم و چه می کنم و به کجا خواهم رفت که به والله قسم اگر این را خوب می فهمیدیم به گواه فرمایش مولایمان حضرت امیر (ع) هدایت می شدیم .

آری ماه نجوا و عرض نیاز فرا رسیده .کافی است چشم باز کنیم و آغوش باز خداوند را ببینیم و هر آنچه را که می خواهیم به آرامی به درگاه پرمهرش بگویم

 

کاش قدر شبهای پرقدرش را بدانیم .

 

کاش بدانیم و بفهمیم که چرا خداوند میلاد کریم آل الله را در ماه کرامت قرار داده ...

 

کاش بفهمیم که چرا رمضان را ما نزول آیات شریفه قرار داده ...

 

کاش بدانیم که چرا شهادت مولایمان در این ماه قرار داده

کاش بدانیم که چرا در ماهی که من میهمان خدایم ز چه رو باید گرسنه و تشنه باشم . اما این را می دانم که خداوند آنانی را در ملکوتش می پذیرد که از همه لذائذ دنیوی بگذرند . آری سجود حقیقی باید در نیاز محض به ذات اقدسش باشد . در عطش وصل باشد تا آنجا آن بالا در میان بهت و حیرت ملائک از مقام بشر و مقام خلیفه اللهی اش او را از شهد شیرین افطار بچشانند و آنجا روزه بگشایند .
 

 

 و چه زیبا گفته است مولایمان سید الساجدین در مناجات  چهل و چهارم صحیفه سجادیه :


الحمد الله الذی جعل من تلک السبل شهره شهررمضان شهر الصیام و شهر الاسلام و شهر الطهور و شهر التمحیص و شهر القیام  الذی انزل فیه القرآن هدی للناس و بینات  من الهدی و الفرقان ...


 

سپاس خدای را که از جمله آن راهها ماه خود ماه رمضان را قرار داد ماه روزه  ، ماه اسلام ، ماه طهارت  ، ماه آزمایش ، ماه قیام ، ماهی که قرآن را در آن نازل کرد برای هدایت مردم و بودن نشانه هایی روشن از هدایت و مشخص شدن حق از باطل .

 

 

چهارشنبه ۱۳۸٥/٧/٥ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()
تگ ها: مناسبتها

 یا لطیف

 

 

خدیجه در تنهایی به سوی خانه می رفت ، هیچکس نبود و او تنها  مانده بود . این غربت نگرانش می کرد . نکند این غریبی  دائماً برای  طفلش  بماند . این  زمینیان را چه  به  آسمانیان .خدیجه هم از آسمان بود و باید برای رفع تنهائیش آسمانیان را می طلبید . ایامی را به یاد می آورد که صدای تسبیح نوزادش  را می شنید . حس می کرد تکه ای از نور را در وجود دارد وتمامی عالم درپی طلبیدنش هستند تا  بیاید وعالم را منورنماید . خوب یادش هست که احمد ۴۰ روزعبادت نموده بود تا خداوند این طفل را به آنان داده بود و حالا حس می نمود که می خواهد در عالم اتفاقی بیافتد.انگاری تمامی عالم درشادی خاصی غوطه ور بود . اینرا حس می نمود . اما همچنان  غریب بود وهیچکس پهلویش نبود . 


 ناگاه دید که آسمانیان آمدند تا خود آن نور آسمانی را تحویل زمینیان  دهند ، خدیجه در دل گفت : اینان کیند ؟ و هنوز این سوال را بخوبی  از دل نگذرانده بود که آسمانیان خود را معرفی کردند و خدیجه  بیشتر مبهوت شد که میدید بهترین زنان آسمان آمده اند . چه  اتفاقی در حال وقوع بود .

عرشیان آمده بودند تا فرشیان را مژده ای دهند که الا یا اهل عالم  چه میدانید این کیست که برایتان  آمده است ، چه می دانید :  

 

                     مطهره 

 

                              طاهره 

 

                                     مرضیه  

 

                                              راضیه 

 

                                                      ریحانه  

 

                                                              طیبه 

 

                                                                    زکیه 

کیست ؟ آیا هیچ فرشیان دانستند که زهرا که بود ، آیاهیچ شده است ازخود بپرسیم اوکه بود که خداوند تمامی مقدرات عالم را به او متصل نموده بود .خداوند او رامادر آنانی قرارداده  بودکه ولایت را تکوین نهادند . 

                                                                                               

 و او همانی است که آن موعود عزیز از فرزندان اوست 

 چه غریبانه آمد و تنها عرشیان دانستند که کیست و چه غریبانه رفت که انگاری باز تنها عرشیان قدرش را می دانستند که اینگونه آغوش برایش باز نمودند  .

 

 مهدی جان

 

اسعدالله ایامکم

 

 

شنبه ۱۳۸٥/٤/٢٤ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یالطیف

اینجا شعارها بیشتر به شعور رسیده اند

دوکوهه...

 محل اتصال آسمان و زمین.اینجا پایان مرز مدنیت و قوانین مدنیش است و آغاز مرز سرزمین های  مهدوی .

اینجا پادگان نیست . حیف است که نام پادگان بر آن نهیم .

اینجا بابی از بابهای جنت است . آنانی که اینجا بوده اند عرشیانی بودند که چند روزی بر فرشیان جلوه فروختند.

خاک بر وجود چنین قدمهایی فخر می فروشد . چه بسا نسیم ملایمی که اینجا می وزد از حرکت بالهای افلاکیانی باشد که هنوز در اینجا آمد و شد دارند .

همین جا بود که همت با عزیزانش از همه تاریخ حال و قبل و شاید آینده انقلاب می گفت وهمان روز می دید که روزی بزرگراهی در تهران  به نام او ساخته خواهد شد که چشم اندازی خوب دارد بر شهری که دیگر کمتر اثری از مردان و عزیزان همت درآن است .

دوکوهه تنها محلی بود برای رزمایش عشق بازی آنان . مردانی که طی سالیان رفتند و دوکوهه ماند و اکنون اینجا ایستاده و بر عالمی فخر میفروشد که اینجا اردوگاه خیلی از لشگریان حسین بوده است.

 

                                                  یا علی مدد     

                                                  التماس دعا

سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱/۱٥ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()


هوالّطیف


    او آرام آرام گام برمی داشت و نزدیکتر می شد و وجودش لبریز از هیجانات بود .عمری بود که به اینجا می آمد و آرامش می یافت. انگاری خداوند از ازل این مکان را برایش ساخته بود تا بیاید و آرام شود . آن بیرون , بیرون غار هیچ چیز در خور بشر و مقام خلیفه اللّهی اش نبودو این را او از هر کسی بهتر می دانست . آرام بالا می رفت و گاه به پائین می نگریست و به خوبی حس می نمود که اینبار در حال سیر الی الله است و چیزی نمانده تا قدم در حریم کبریا نهد . دیگر نفسش به شماره افتاده بود ؛ نه از خستگی جسمانی بلکه هنوز روحش آماده پذیرش این امر نبود.

    حال رسیده بود .اینجا غار حرا است و او کسی است که تا دیروز امین خطابش می نمودند و کسی چه می دانست تا روزی دیگر نامش تنها محمد (ص) نیست . او داشت می رفت تا مبعوث شود .صدای بال ملائک و بوی خوش جبرئیل می آمد . اینجا بود که خداوند مأموریتی خاص را برایش تعیین نمود و او مبهوت دستوری بود که خداوند به او داده بود.


 

 

 بخوان

 

 

 

و حال آنکه او هیچ وقت نخوانده بود


 

    ولی خواند و چه خوب ضمیر ناپاک جاهلیت را خواند وانگار هیچ برای این بشر مهمتر از خواندن نبود که خداوند ختم رسالتش را با این دستور شروع نمود .

    نفسش به شماره افتاده بود .انگاری عیسی را می دید که چگونه در برابر خداوند ایستاده و موسی را در کوه طور و در برابر خداوند - در حال شنیدن آن ده فرمان می دبد . ابراهیم را در میان آتش نمرود و یوسف را در کاخ عزیز مصر و نوح را میان کشتی اش در طوفان عظیم تاریخ می دید . انگار تمامی پیامبران قلبش را به آنی دید و عظمت رسالتش را درک نمودو فهمید که رسالت پیامبر با او به پایان می رسد . اما او از جنس دیگری بود. تنها او بود که هیچ گاه قومش را نفرین ننمود حتی آنگاه که دندانش را شکستند و آنگاه که بر سرش شکمپاره ریختندو آانگاه که در احد ضربتی خورد .زیرا که او آمده بود تا رحمتی باشد بر همه ابناء بشر در طول تاریخ .

آری او ملقب شده بود به :


 

 

 خاتم انبیاء و رحمت للعالمین

    سالها گذشته و انگار هنوز جهل وجود دارد و هیچ چیز تغییر ننموده است و جهل در تمامی دنیا موج می زند اما نه از جنس جهل دیروز که آن دیروزین به واسطه نادانی بود و قصوری بیش نبود امّا امروز جهل مرکب بشر را فرا گرفته جهلی که از روی عقل پرورده شده در دامان ابلیس است .

    و باز هم ما منتظر بعثتی جدید هستیم .اگر آنان آن دیروز اصلاً نمی دانستند که پیامبری می خواهد مبعوث شود . لیکن ما امروز می دانیم که او می آید و در این ساعت ابتدائی روزش می خواهیم که خدایا نکند تباشیم و او بیاید .

نکند آن روز را نبینیم در حالی که عمری در مسّرت دیدارش بودیم

 

یا ابا صالح المهدی اسعد الله ایامکم

 

یا علی مدد

 

 التماس دعا

 

 

جمعه ۱۳۸٤/٦/۱۱ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()


هواللطیف

 

 

و او رفت تا همیشه تاریخ در  حسرت مردانی باشد که حضورشان خیلی کم تجربه می شود حال آنکه این بشر مانده در برهوت پایان دوران سخت به انان نیاز دارد .

 

 

السلام علیک یا روح الله الموسوی الخمینی (ره)

 

 

بهتر دیدم خاطره ای از سفر به سرزمین وحی را برایتان بگویم تا با جایگاه واقعی حضرت امام در قلوب مسلمین جهان کمی بیشتر آشنا شویم .

اون روز هم مثل هر روز برای اقامه نماز ظهر به مسجد النبی رفتم . هوا خیلی گرم بود . سریع رفتم داخل مسجد .ماه رجب بود و تعداد شیعیان زیاد بود ومی شد این رو همیشه در صفوف نماز بهتر تشخیص داد . به هر حال چون می  دونستم دیر رسیدم  سریع یه گوشه رو انتخاب کردم تا بتونم بیشتر از فضای مسجد استفاده کنم. هنوز ذهنم مشغول صبح بود و داخل بقیع که سر مزار خانم ام البنین (س) بحث شدیدی بین شیعیان عراق با وهابی در گرفته بود و من به زور فقط میشنیدم و دلم پر خون میشد که نه میتوانم به خاطر ضعف زبان نظری بدهم و از طرفی این بغض فرو خورده رو چه کار کنم .

 به هر حال یه جلد کلام الله برداشتم و شروع کردم سوره مائده روبخوندم(لازمه بگم که من به این سوره خیلی علاقه دارم شاید یکی از دلایلش هم چند آیه ای باشه که در شأن امیر المونین آمده ) ناگهان لبه های یه لباس عربی نظر من رو جلب کرد .دقیقاً جلوم ایستاده بود و داشت به من نگاه می کرد .جوون بود و خوش لباس و خوش تیپ . توی دلم گفتم خدایا من که کاری نکردم که باز این وهابی ها بخوان ارشادم کنند . به عربی سلام داد و اجازه خواست تا کنارم بنشینه من هم با لبخند گفتم بفرمائید . از لهجه اش معلوم بود عرب عراق یا لبنان یا سوریه نیست .بعد پرسید که اهل کجایی من هم گفتم که ایران و سریع هم گفتم شیعه هستم . با یه حالتی لبخند زد و شروع کرد به صحبت . گاهی به انگلیسی و گاهی به عربی . گفت که اسمش ماجداست و اهل مصر.تو یکی از دانشکده های فنی مصر عمران خونده بود . در مورد خیلی چیزها با هم صحبت کردیم از دانشگاه و حجاب و از همه مهمتر از دنیای اسلام . بعد گفت که من سنی هستم و حتی وابسته به انجمن اخوان المسلمین مصرهم هستم . اما خیلی کشور ما رو دوست داشت با وجودی که از نظر ایدولوژیکی خیلی با ما اختلاف دارن ( البته این امر فراگیر در این گروه نیست و همون طور که میدوندید یکی از نقاط عداوت برای اونها شیعه است ) این دوشت داشتن به خاطر دو مطلب بود اولاً اسرائیل ستیزی کشور ما که به قول ماجد تنها کشوری هستیم که در دنیای اسلام به صورت رسمی و دیپلماتیک با صهیونیسم مبارزه می کنه و مطلب دوم وجود مبارک حضرت امام(ره) بود . ماجد می گفت حضرت امام(ره) جراُت و جسارت اعتراض به یکه تازی آمریکا رو به این شکل داد وهیچ کس قبل از حضرت امام نتوانسته بود به همین راحتی خطاب به آمریکا بگوید که هیچ غلطی نمی تواند بکند . من این حرف رو چند روز بعد از یه تاجر مالزیایی هم شنیدم و اونوقت بود که از یه طرف خون تو رگهام به جوش اومد و با حس غرور بیشتری به اینکه ایرانیم نگاه میکردم و از طرفی حسرت نبود حضرت امام (ره) رو بیشتر احساس کردم .

 

بعد یاده اون جمله معروف افتادم:

 

 که ما حتی یک لحظه با آمریکا کنار نخواهیم آمد

 

 

 

امیدوارم به رهبری مقام عظمای ولایت توفیق داشته باشیم تا همیشه در راه  امام و در خط ولایت باقی بمانیم .

 

 

 

 

 

 یا علی مدد

 التماس دعا

 

شنبه ۱۳۸٤/۳/۱٤ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

    باز دلم گرفته و بغضم نمی گذارد حتی اندکی نفس بکشم . انگار دیگر هیچ چیز هجرانت را جبران نمی کند و هیچ لحظه ای نتوانستیم از اعماق دلهایمان شاد شویم . چرا که مگر می شود لشگر چمباتمه زده بر دور حرم مولارا یاد آورد و غم مخورد  . مگر می شود وحشی ترین قوم تاریخ را در اطراف حریم معشوق دید و بغض نکرد . مگر آسان است که اینها را ببینی و قطره ای اشک از گو شه چشمانت فرو نغلطد . مگر این چشمها فراموش می کند که همین چندی قبل تیری از چله کمان هرمله زمان رها شد  و نشست بر گنبد مولایمان ...

هنوز قلبم می زند برای آن روز و جگرم می سوزد

 از این تعلقات مصلحت اندیشانه نفس ....

       مگر می شود باور کرد آن تیر که بر حرم امیر المومنین افتاد به اشتباه زده شده . آنجا که محل سیر و سلوک همه اولیا ء الله است . آنان که چون کبوتری سفید بر گنبدش می نشینند تا مولا  آن لبخند جذاب را بر دلهایشان مجددآ نقش زند . حال آنجا تیری خورده و ملعونان خبیث هیچ نگفتند . چراکه والله آنان ما را در آزمون غیرت قرا ر داده اند تا ببینند ما چه می کنیم . حالا از آن روزها گذشته . اما هنوز آن تیر بر قلبهای ما نقش دارد و کاش فراموش نکینیم که از بین بردن این اهریمن تنها در سایه ایستادن زیر یک بیرق است .

 

 بیرق سبز مولایمان

ابا صالح المهدی


    که حالا چه خوب بر دوش فرزند عزیزش قرار گرفته است . آری یادمان نرود که تمامی آن مردان دیروزکه در وجب وجب خاک این دیار از جان خود گذشتند فقط خواستند بگویند که همیشه پشتیبان و پاسدار حریم ولایت باشید.

 

یا علی مدد

التماس دعا

پنجشنبه ۱۳۸٤/٢/۱٥ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

هواللطیف

 

میلاد رحمت للعالمین حضرت ختمی مرتبت و فرزند عزیزش امام جعفر صادق مبارک باد

 

     آه که امشب چه شبی است برای بشر . شبی که در آن مهربان ترین بند گان خدا  پای بر گیتی نهاد که از ازل خداوند آنجا را برای عبادت و بندگی آفریده بود . اما حال آن بشر آنجا- کعبه را به نمایشگاه دست سازه های خود تبدیل نموده بود و در آن ۳۶۰ بت به تعداد روزهای سالش قرا داده بود یا به تعداد قبایل جاهلیش . آری پیامبر به این سرزمین آمده بود سرزمینی که به قول مولایمان امیر المومنین (علیه السلام ) در بدترین حالت بود تا بر بشر برای همیشه تاریخ ثابت کند که رسالت او ابدی بود و بشر با مکتبی ابدی و آسمانی آشنا شده تا اتمام حجتی باشد برایش برای همه ایام .

و چندی بعد فرزندی از سلاله پاکش رسالتش را رنگی بهتر داد و آن را به علم جعفری آراست.

 

 

التماس دعا یا علی

سه‌شنبه ۱۳۸٤/٢/٦ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()


هواللطیف

 

 

    در چنین ایامی و در چنین روزهایی که با یاد و نام حضرت ابا عبد الله (ع) آغاز شده است هیچ دعایی بهتر از این نیست که فرج مولایمان حضرت ولیعصر را خواستار باشیم . مدیریت وبلاگ دولت عاشقی آرزومند است در سالی جدید که انشا الله آخرین سال انتظار سبز باشد بیشتر مورد توجه آن عزیز قرار بگیریم و یادمان نرود که این روزها هنوز آن کاروان غریب به منزل نرسیده و چشم عقیله بنی هاشم هنوز گریان است .

 

التماس دعا یا علی

 

دوشنبه ۱۳۸٤/۱/۱ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()
تگ ها: مناسبتها

هو اللطیف

سلام
 

و امروز همان روزی است که خداوند قرار داد تا قربانی کنبم هرآنچه را که پایمان را بیشتر بند می کند بر این دنیا .انگاری همه آن رویدادها- آن ابراهیم و فرزندش – آن کارد که نمی برید –همه و همه فقط از این رو بود که به خود نهیب زنیم که هان  چه میکنی؟؟!!

 این همه بند بر این قفس تنگ ز چه رو می زنی . و باز هم کرامت خداوند که در آن لحظه گوسفندی را فرستاد تا ما هم قربانی کنیم   به رسم آن پیامبر بزرگ همه نفسانیاتمان را....

یا علی  .  

 

جمعه ۱۳۸۳/۱۱/٢ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()
تگ ها: مناسبتها