یا لطیف

سلام مدینه ...

    یا فاطمه الزهرا

مجبورم به تو سلام کنم . می خواهم از اینجا در این غروب روز شهادت سلام بگویم . نمی دام باید به کدامین سو بگویم . بهتر است تو را خطاب کنم که تو می دانی آن امانت پیامبر کجاست . وگرنه باید سرگردان بمانیم .


پس باز دوباره می گویم . سلام مدینه . سلام شهری که روزی تو را مدینه النبی نامیدند . به حرمت  قدمهای آن فخر آفرینش . یادت می آید ؟؟؟!!!

 

حتما یادت می آید . مگر فراموش شدنی است . لابد حالا بر همه زمین فخر می فروشی که هان می بینید اینجا همانجایی است که به پیامبر پناه داد . همانجایی که دژی شد برای حفظ اسلام . درست می گویم مدینه ؟؟؟ چقدر خاطرات شیرین داری از پیامبر . راستی آن دخترک خردسال پیامبر را یادت هست که چگونه مادر پدرش شد . یادت هست ؟؟ چقدر پیامبر دوستش داشت . نه برای اینکه دخترش هست . نه برای اینکه او فاطمه بود و فاطمه تنها فرزند رسول الله نبود ، او بهانه و فخر آفرینش بود .

    چیه ؟؟ چرا سکوت کرده ای ؟؟  مبهوت مانده ای . مگر چه شده . مگر اینها که گفتم نیست ؟ ؟

صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا

به کجا می نگری ؟؟  هنوز که چیزی نگفته ام که به آن گوشه مدینه می نگری . آنجا که گوهری در خاک داری . چرا آنجا را می نگری ، آن کوچه های بنی هاشم را و آنجا کمی جلوتر ، خانه کوچکی که گویا درب آن نیم سوخته است . این مردمان می گویند که اینجا خانه  همان دختر دردانه پیامبر است که به آن فخر می کنی . اینجا چه شده است و بر اهالی این خانه چه گذشته است ؟؟؟

می بینی مدینه سخت است که به آن گوشه این شهر چشم بیافکنیم . سخت است که همینطوری بگوئیم کوچه های بنی هاشم و از کنارش بگذریم . مگر فراموش شدنی است آن چیزی که آن میانه اتفاق افتاده است .  قصه یک شهر و مردمان نامردش را بگذار نگوئیم که تو هم تاب شنیدنش را نداری . بگذار که نگوئیم .  

 

شنبه ۱۳۸٧/۳/۱۸ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()