یا حسین (ع) ...

گویی حالا تمام دشت هم می گریست.

این دیگر چگونه عطشی است ؟

 چرا آرام نمی شوی کودک ؟؟؟

انگاری بیشتر از آنکه عطش آب داشته باشد، عطش دیدار آن عزیزان رفته را داشت که اینگونه بی تابی می کرد. انگاری که علی اصغر از همه آماده تر بود و حتی زره هم بر تن نمی خواست نماید. حتی دستها و پاهای خودش را بست.

 حسین (علیه السلام) فرزندش را طلبید و آرام نگاهی به او کرد. به آغوشش کشید و لبخندی زد.

حسین (علیه السلام) از صبح گویی بارها برایشان صحبت کرده بود. بارها خواسته بود تا ذره ای از عقل آن بی عقلان را کمی متوجه عمل شنیعشان نماید. حسین (علیه السلام) سیمای پیامبر را بر خود گرفت. عبای پیامبر را بر تن نمود و گویا جهاز پیامبر را در دست گرفت و به پیش رفت. سیمایش سیمای رسول خدا بود. در زیر عبایش چیزی را پنهان کرده بود و آرام به جلو می آمد. یزیدیان مبهوت مانده بودند و آرام رفتار ولی الله را می دیدند. حسین (علیه السلام)   خیلی  جلو آمد. نزدیک نزدیک شد.

حسین (علیه السلام) خواست که دلهای سنگشان را قدری تکان دهد؛ تا شاید که از این جفا کاری رها شوند. آن روبرو اصحاب لعین یزید می پنداشتند که حسین (علیه السلام)  قرآن آورده تا حجت تمام کند. و شاید خوب پنداشتند که شاید ... .

حسین (علیه السلام)  این بار لحن کلامش دیگر رجز و مناظره و حتی نصیحت هم نبود. او این بار خواسته بود تا تنها عطش کودک خردسالش را بگیرد. حسین (علیه السلام)  آنچه را که باید می گفت، گفت و از آن سو آنان آنچه را که نباید، انجام دادند. تیر سریع  آمد و بر گلوی همان شش ماهه نشست.  

اما همیشه وقتی کمی فکر می کنم دلم از همه بیشتر برای آن چیزی که علی اصغر (سلام الله علیه) دیده  آتش می گیرد. حسین (علیه السلام) فرزند خردسالش را بالا برد. چه صحنه ای بود! باز دستان علی (علیه السلام) بالا رفت. این بار کسی بیعت نکرد. این بار انتقام گرفته شد. اما حالا تو خود را بگذار جای نگاه کوچک آن طفل بر بالای دستان پدر ... از پس آن جمعیت چه می بینی ؟؟؟

آن دورها، کنار آن نخلها، آن آب روان چیست؟

 خدا کند که علی اصغر (سلام الله علیه) آن دورها آن آب را ندیده باشد.

خدا کند ...

صلی الله علیک یا اباعبد الله الحسین (علیه السلام)

  کاروانیان به راه افتاده اند . ای دل چه می کنی ؟ می مانی یا می روی  ؟؟

دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

                                  یا لطیف

    کاروان به راه افتاد. کاروانی که دیگر نشانی از مردان غیورش در آن نبود. و بیشتر کاروان را زنان و کودکان تشکیل می دادند. کمی که دورتر می شدند ، شاید زینب(سلام الله علیها ) فکر می کرد و خاطراتش را جستجو می کردو چه سخت بود آن خاطرات .

 

لبی که تشنه ماند.

 

دستی که افتاد.

 

کودکی که گریست.

 

سری که بر نیزه رفت.

 

بدنی که برهنه شد.

 

انگشتی که قطع شد.

 

گوشواره ای که کنده شد.

 

و پاهایی که پر از خار شد.

 

حالا زینب امیر این کاروان بود.

 

    حسینیون رفته بودند و حالا زینبیون مانده بودند. و زینب (سلام الله علیها ) درس خود را برای همه ی تاریخ آغاز کرد.

 

     شامیان از چند روز قبل شهر را آذین بسته بودند. یزید آماده بود تا اسلام را به یکباره حذف نماید و انتقام تمام اجداد جاهلیش را از خاندان رسول الله ( صلوات الله علیه ) بگیرد . برای بعضی از شامیان خاطره ی خوش فتح امپراتوری های بزرگ زنده شده بود. آنانی که عمری در لذت دنیا زیسته بودند. چه آن زمان که تحت سیطره ی امپراتوری بیزانس بودند، و چه حالا که در زیر بیرق کریه آل ابوسفیان بودند. لذت دنیا نگذاشت که هیچکدام از خود بپرسند این اسیران خارجی کیستند؟ اینها که شرافت و نجابت از سیمایشان پیداست . آماده بودند تا وظیفه ی خود را که بر آن امیری که از قوم ابلیس بود و خویش را امیرالمومنین نامیده بود، با نیت خالص انجام دهند .  سنگها آماده  کرده بودند  تا بر این اسیران زدند و آنان را عبرتی کنند برای همه ی جهانیان .

 

کاروان وارد شد. . .

 

اما  . . .

 

چه کسی فکر می کرد که تعزیت جهانی حسین (علیه السلام ) از قصر یزید آغاز شود. زینب (سلام الله علیها ) چه شاگرد خوبی برای پدر و مادر و جد بزرگوار و برادرانش بود. چه فصیح سخن گفت.

گوئی این پیامبر آخرین است که خطبه می گوید بر آن مکیان، و آنان سنگش می زنند. 

یا شاید علی  (علیه السلام ) است که بر بالای منبر کوفه رفته و دوباره سخن می گوید. 

نه. انگار این زهرای اطهر (سلام الله علیها ) است و دوباره خطبه های مدینه را آغاز نموده.

یا شاید مجتبی (علیه السلام ) مظلوم است و سخن می گوید و آن مردم مدعای ایمان در همان حال سب پدرش می کنند. 

وای خدایا! انگاری دوباره عاشورا شده و حسین (علیه السلام ) دوباره خطبه می خواند.

نه!‌ گوئی حس می کنی که عباس ابن علی (علیه السلام ) به میدان آمده و رجز می خواند. 

و زینب (سلام الله علیها ) آنگونه گفت که می دانید . . .

 

زینب (سلام الله علیها ) از چنین خاندانی بود و اگر اسلام را حسینی القوام بدانیم، چگونه بدون زینب رسالت عاشورا قوام می یافت و چگونه بدون زینب عالمیان دوباره مسلمان می شدند ! !

عقیله العرب زینب

معرکه کربلا و عاشورا همیشه تکرار می شود و تمام می شود. آنان که می روند، حسینی اند و حسینی رفتار می کنند.

 

وای به حال آنانکه بمانند و زینبی نباشند، که اگر زینبی نباشند، جز یزیدی چیزی نیستند.


و السلام علی من اتبع الهدی 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف  

 شرایط روزگار حضرت (علیه السلام) عرض شد و اینکه حضرت (علیه السلام) در میان چه مردمانی بودند . اما هیچکدام اینها توجیهی بر رفتار مردمان آن عصر بر حضرتش نمی باشد  . چرا که حسین (علیه السلام) از بهترین خاندان بشری بود و کلامش هم بهترین کلام بود و سیره رفتار عملی حضرت (علیه السلام) هم همچنین و لذا هیچگونه نمی توان رفتار آن مردم را تصور نمود . اینجا نکته اخلاقی بسیار مهمی است که شاید در هیاهوی عرض ادب به حضرت سید الشهدا (علیه السلام) فراموش میشود یا کمتر بدان پرداخته می شود و آن سرانجام قاتلین حضرت است  .

 

      یکی از مهمترین القاب حضرت (علیه السلام) ثارالله است ( علما و محققین راجع به حسین ( علیه السلام) عشق عالمی معنی ثار الله تعابیر گوناگون دارند ) یکی از تعبیراتی که راجع به این لقب آمده همان معنی خون خداست . در ساده ترین کلام می توان گفت خداوند خود ولی و صاحب خون حضرت است و این به جهت عظمت کار سید الشهدا (علیه السلام) و نقش مهمی که  حضرت در پاسداری از دین خدا داشته اند ، می باشد و لذا وقتی حضرت (علیه السلام) به این نام ملقب هستند حتما سرانجام خاصی درانتظار قاتلینشان میباشد.

 

ذکر شرح حال و شخصیت قاتلین کربلا بسیار عبرت آموز و جالب است که مطلب را بسیار طولانی می کند و گفتن آن در این فرصت کم شاید اصلا نتواند حق مطلب را ادا کند اما کیفیت و تعداد بار انتقام خداوند بسیار جالب است .

 

     در طول تاریخ افراد بسیاری خونریزی کرده اند و خون بی گناهان بسیاری را به بدترین شکل جاری نموده اند . اما قطعا هیچکدام از آن مظلومین نه مانند حسینی بوده اند که آنگونه برای احقاق اعتقاداتش بایستد و نه کسی مانند یزید آنگونه خیانت کرده است بر اساس یک دین و ولی آن دین . لذا خداوند عذاب سختی را بر آن کسانی نثار خواهد نمودکه آنگونه کرده اند بر ولی و جانشینش بر روی زمین .خداوند متعال در چهار مرحله انتقام سختی از آنان می گیرد .

 

مرحله اول :

 

 دقیقا به فاصله پنج سال تمامی قاتلین حضرت (علیه السلام) به بدترین شکل و عمدتا به دست مختار و در قیام مختار از بین می روند و تنها یک نفر از آنان زنده می ماند که او هم به شدت مجروح می شود . این نکته بسیار مهم است زیرا بعد از واقعه عاشورا موج عجیبی از خفقان همه جا را گرفته بود طوریکه یزید در آخرین مرحله برای  از بین بردن اسلام به راحتی به مکه و مدینه شهرهای امن الهی حمله می کند و فجایع بسیاری در آنجا به بار می آورد . در چنین شرایطی قیامهایی صورت می گیرد و در این بین تنها قیام مختار و آن هم تنها از لحاظ نظامی از همه موفقتر بود. این مرحله اول بود و مختار تمامی آنان را به بدترین شکل از بین برد .

 

مرحله دوم :

 

 ازاینجا به بعد هنوز  محقق نشده اند وما آرزومندیم در تحقق آنها شریک باشیم .

انشاالله . . .

     مرحله دوم مرحله ظهور حضرت بقیه الله (علیه السلام) و انتقام اوست . یکی از اولین مطالبی که حضرت (علیه السلام) در وقت ظهور می فرمایند همین اشاره مهم شان به بحث انتقام از قاتلین جد مبارکشان است . البته کیفیت این مرحله انتقام به شکل خاصی است ، حضرت با توجه به روایات از آنانی انتقام می گیرند که در این عصر به دنیا آمده اند و راضی اند به رفتاری که با سید الشهدا (علیه السلام) شد . شاید تصور کنید که امکان این امر نیست که کسی اکنون راضی به آن رفتار با سید الشهدا (علیه السلام) باشد حتی اگر از شیعیان حضرت نباشد . چرا هنوز هستند آنانی که راضی اند به این رفتار . . .

 

 برای مثال زرقاوی ملعون سردسته القاعده در عراق به شیعه کشی و نسل کشی شیعیان معروف بود . او در آخرین روزهای زندگی ننگین اش گفته بود امروز عراق برای پاک شدن از شیعیان به یک عمر سعد دیگر نیاز دارد . . . و یا . . . .

 

     این چه می تواند باشد جز رضا بودن بر آن رفتار و تبلیغ رفتار ننگین آن یزیدیان را کردن و لذا حضرت در قیامشان تفکر یزیدی و حمایت از آن را بشدت از بین می برند .

 

مرحله سوم :

 

     این مرحله یکی از مهمترین مراحل انتقام حضرت (علیه السلام) است انتقامی که به دست خود حضرت سید الشهدا (علیه السلام) صورت می گیرد . توضیح این مطلب نیاز به درک صحیح و کاملی از بحث رجعت دارد . رجعت که یکی از اعتقادات قطعی ما شیعیان می باشد . گویا اولین کسی که بعد از حضرت بقیه الله (علیه السلام) رجعت می نمایند ابا عبد الله (علیه السلام) می باشند . ایشان بعد از آنکه بعضی از یارانشان رجعت می نمایند و از آن سو یزیدیان نیز رجعت می کنند مجدداً انتقام سختی از آنان می گیرند و در ادامه حضرت  (علیه السلام) حکومت تشکیل می دهد و گویا آنطور که در روایات آمده آنقدر حکومت می کنند که ابروهایشان بر روی چشمان مبارکشان می رسد .

 

مرحله چهارم : 

 این مرحله قطعا سختترین مرحله است . به قول عزیزی اگر حسین (علیه السلام) به ثارالله معروف است ، پس خداوند متعال در قیامت در رابطه با ایشان  هم قاضی هستند و هم انگاری ولی دم حضرت و تازه آنجاست  که عذاب ابدی برای قاتلین حضرتش آغاز می شود .

وسلام علی من التبع الهدی

انشاالله ادامه دارد ....  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه ۱۳۸٥/۱٢/٤ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف  

    یکی از رسوم اعراب در جنگهای قدیم این بود که در ابتدای کارزار نفر به نفر رودر رو می شدند و پهلوانی از سپاهی خارج می شد و هماوردی می طلبید . این عمل علل گوناگون داست که شاید یکی از مهمترین آنها ترساندن سپاه روبرو بود . مرد جنگجو از سپاه خارج می شد و خود را بر اساس اصل و نسب معرفی می کرد و می گفت از کدام قبیله است . همیشه این کار اثر روانی تخریبی زیادی داشت . مخصوصا در اعراب آن زمان که هر قبیله به پهلوانهایش می نازید .

    مردان اباعبدالله (علیه السلام) از بعد از ظهر عاشورا که جنگ نفر به نفر را شروع کردند ، هر کدام وقتی به میدان می رفتند خود را معرفی می کردند یا اصطلاحا رجز می خواندند . بررسی رجزهای عاشورا بسیار جالب است .

    حسین جان ...

    رجزهای بنی هاشم زیبایی خاصی داشت که شاید زیباترین آنها رجز حضرت علی اکبر می باشد (علیه السلام) که در آغاز چه جاودانه فرمودند انا علی ابن الحسین ابن علی و باز نام مولا علی را در میانه پیکار کربلا و در حساسترین لحظات عنوان کردند .  رجزهای اصحاب هم که هر کدانم لطف خاصی داشتند که ذکر آنها در این مقال نمی گنجد باشد در زمان بهتر...

    در حادثه عاشورا این عمل نتیجه خوب دیگری هم داشت و راویان و مقتل نویسان حاضر در صحنه توانستند قبل از قطعه قطعه شدن پیکر های پاک آن عزیزان فهرستی از بهترین یاران تاریخ را نگاه دارند . اما دربین شهیدان واقعه عظیم عاشورا شهیدی کم سن و سال نیز هست که نسب او مشخص نیست . بهتر است حکایت او را عین تاریخ بشنویم . . .

    ابا عبدالله (علیه السلام) زمانی می بینند که در بین کسانی که آمده اند و اذن میدان می گیرند ، نوجوانی ده دوازده ساله ای هم ایستاده و شمشیر به کمر بسته . آمده خدمت حضرت و اذن میدان می خواهد . گویا پدر این نوجوان از یاران حضرت بوده و قبلاً به شهادت رسیده بوده . حضرت (علیه السلام) فرمودند تو سن کمی داری ، نرو . حضرت گمان کردند از مادر اذن ندارند و نو جوان می گویند که مادرم گفته اند اگر خودت را فدای حسین نکنی از تو راضی نیستم .

    تا اینجا از اینگونه صحنه ها اتفاق افتاده بوده یا تا غروبتر اتفاق می افتد . اما ببنید مکتب حسین این علی (علیه السلام) چه می کند و چگونه نوجوانان و جوانانی تربیت می کند .

    نوجوان وقتی به میدان رفت و خواست خود را معرفی کرد خود را به نهضت همیشه جاوید حسین پیوند زد . این تیزبینی و دقت  از آنانی که همنفس قاسم ابن الحسن (علیه السلام) و علی اکبر حسین (علیه السلام) بوده اند بعید نیست . آمد در میان میدان ایستاد . در مقاتل از او اسمی نیست و فقط نوشته شده  :

 

و خرج شاب قتل ابوه فی المعرکه 

 

    فکر نکنید او رجز نخوانده . او یکی از زیباترین رجزها را خوانده . فریادی زده که هنوز جوانان عالم غبطه او را می خورند . فریاد زد :

امیری حسین و نعم الامیر                سرور فؤاد البشیر النذیر


و سلام علی من التبع الهدی

انشا الله ادامه دارد  

 

 

 

پنجشنبه ۱۳۸٥/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

 


   شب عاشورا شب عجیبی بود . شبی که امام (علیه السلام) بیعت از یارانش برداشتند . برداشتن بیعت امر کوچکی نیست . حضرت ابتدا تعبیری خطاب به یارانشان دارند که آنان را بهترین یاران می دانند و حتی آنان را از یاران جد مبارکشان در بدر بهتر می دانند و یا از یاران پدرگرامیشان در صفین نیز بهتر می شمارند ، سپس می فرمایند از این لحظه شما دیگر می توانید به سوی دیار خودتان بروید . از تاریکی شب بهره بگیرید و بروید ، اینان تنها مرا می خواهند . بعد عاطفی واحساسی حرکت امام آن هم در آن شرایط بسیار بالاست . حضرت (علیه السلام) حتی این امر را خطاب به بنی هاشم هم می گویند و از آنان نیز می خواهد که بروند . درک این حرکت در توان ما نیست و گویا حضرت (علیه السلام) بار دیگر می خواهند به همه تاریخ نشان دهند که این مردان و زنان از روی انتخاب و عشق اینجا هستند .

 

     اما عرض بنده این نکته نیست بلکه یکی از زیباترین رویداد های کربلا صحنه ی پاسخ اصحاب در شب عاشوراست ،از بنی هاشم گرفته تا یاران هر کدام سخنی گفتند . بنی هاشم عمری در محضر علی (علیه السلام) وآل علی (علیه السلام) زانوی ادب و کسب علم و معرفت بر زمین زده بودند . اگر تعجب کنیم از کلام عباس (علیه السلام) برادر عزیز حضرت(علیه السلام) و یا برادران مسلم و یا حتی قاسم بن الحسن (علیه السلام) که در پاسخ به سؤال عمویش در مورد مرگ فرمودند :«احلی من العسل» نهایت بی معرفتیمان را به این خاندان نشان داده ایم . هرچند باید در رفتار تک تک این عزیزان دقت نماییم .

     اما یاران حضرت سخنان عجیبی به زبان آوردند . حتی شنیدن سخن آنچنانی از زبان کسی مانند مسلم و یا بریر عجیب نیست . اما زهیر مردی که خیلی دیر به این خیمه گاه متصل شد چقدر عاشق جمال یار شد که  در کلامی قابل تامل خطاب به امام (علیه السلام)فرمودند : دوست دارم هزار بار کشته شوم  و دوباره زنده شوم باز دست از تو و خاندانت نمی کشم انگاری زهیر گفته بودند  اگر همین الآن خبر دهند که دیگر حساب و کتاب ومعادی نیست و تا ابد در همین دنیا می مانیم ، من باز دست از یاریت بر نمی دارم .

 وقتی به خود می نگرم وهمین اندک ادعای دینداری را می بینم وخوب در رفتار وعلت دینداریم می اندیشم همه را از جهت ترس از بازخواست اخروی ومعاد می بینم ، هر چند این نوع دینداری اشکالی ندارد و ترس از معاد و رستاخیز در آیات و روایات بسیار تاکید شده ، اما خوب است کمی هم همت کنیم وهمچون یاران اباعبدالله (علیه السلام) دینداری کنیم . آنانی که آنچنان محو جمال وشوکت اربابشان قرار گرفته بودند که دیگر هیچ نمی اندیشیدند که عالم دیگری هم هست و در رکاب این چنین مردمی بودن و جنگیدن و تکه تکه شدن اجری خاص دارد ودر میان خیل شهدا جای خاصی خواهد داشت . آنقدر که گویی دوست داشتند  تا ابد در رکابشان باشد .

 آری کربلا حماسه ای است که در آن ابعاد هیچ گاه تکرار نمی شود درست است که هر روز عاشوراست و هر مکان کربلا اما کجا سراغ دارد تاریخ زهیری با این چنین ارادتی بر مولای خویش. . .

وسلام علی من التبع الهدی

 

انشاالله ادامه دارد . . .

جمعه ۱۳۸٥/۱۱/٢٠ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف  

  اکثر اوقات تصور رفتار کوفیان با حضرت بسیار برایم سخت و باور نکردنی است . چطور توانستند با چونان حسینی آنگونه رفتار کنند .  اباعبدالله (علیه السلام) پرورش یافته بهترین خاندان بشریت است . او در دامن بهترین پیامبر خدا بزرگ شد . پیامبری که ختم پیامبران بود . وخداوند ختم معجزات پیامبران را با قرآن تمام کرد تا عصر معجزات حسی وبصری تمام شود ودوره معجزات عقلی وفهمی آغاز شود. او فرزند امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود ، که بهترین بندگان در نزد خدا و پیامبر بود امیری که کلامش ومعجزه سخنانش هنوز در تاریخ پیچیده وهنوز بشر درفهم  نهج البلاغه اش مانده واز سویی مادرش زهرای اطهر( سلام علیها ) بود ، زهرایی که با کلام پراز عفت و صلابتش بعد از قضیه  سقیفه عالم را برای همیشه تکان داد . دقت کنیم که حسین (علیه السلام) در مکتب اینان بزرگ شده و سخن گفتن آموخته و حالا آن مردمان به کجا رسیده بودند  که کلام چنین مردی در هیچ کجا بر رویشان اثر نگذاشت .   هنوز حتی نیم قرن از حیات پیامبر (صوات الله علیه ) نگذشته و هنوز عطر پاک کلمات ورفتار پیامبر (صوات الله علیه ) در تمامی سرزمین های اسلامی به مشام می رسد . شاید درست باشد بگوییم در جاهایی مانند شام و بصره  - که به علت دوری از نقطه اصلی رسالت و زندگی تازه مسلمانان در فضایی که هنوز با امپراطوری های و تمدنهای عظیم گذشته عجین بوده و از سویی خاندان اموی هم به این مادی گرایی بیشتر دامن زده بودند -  مردم کمتر با علی (علیه السلام) وفرزندانش آشنا بودند ، اما در  عراق وحجاز و به طور مشخص ، کوفه ومکه ، شهر هایی بودند که هنوز خاطره خوش علی (علیه السلام)  را به همراه داشتند  ، هنوز درس های مفسر قرآن- زینب ( سلام علیها ) درگوش زنانش بود و هنوز مردمانش آن کودک را که بر شانه های پیامبر می نشست ، به یاد داشتند . پس چه شد؟؟؟!!!

 

 

حضرت جواب همه را در یک کلام می دهند.


   صبح عاشورا حضرت (علیه السلام)  در مقابل مردم قرار گرفتند (دقت کنید که حضرت  (علیه السلام) هنوز امیدوارند این مردمان هدایت شوند ) وفرمودند شتاب نکنید وبه سخنان من گوش داده و پشت وروی حرف مرا تامل  کنید اگر به نتیجه نرسیدید آن وقت این کار را بکنید. سپس فرمود : مگر خاتم الانبیاء جد من نبوده است ؟ مگر وصی او که اولین ایمان آورنده به او بود پدر من علی ابن ابیطالب (علیه السلام) نبوده است ؟ مگر مادرم دختر پیامبر نیست ؟ ای مردم شما از پیامبر نشنیدید که فرمود: « الحسن والحسین سید شباب اهل الجنه » یک نفر از اهل لشگر انکار نکرد. فرمایشات حضرت ادامه داشت تا جایی که سپاهیان عمر سعد  با هلهله و سر و صدا نمی گذاشتند صدای فرزند پیامبر به گوش کسی برسد . خوب درنگ کنیم و ساده عبور نکنیم ، این همان حسین(علیه السلام) است که در ابتدای عرایض گفتیم از چه خاندانی است ، کلام او قطعاً در همه عالم مؤثر خواهد بود و عالم را می لرزاند پس چه شده است ؟؟؟ اینجاست که حسین (علیه السلام) می فرمایند می دانم درد شما چیست ؟ « ملئت بطونکم من الحرام » آری شکم های شما از حرام پر شده است .

 

مولا جان دریاب

 

  ومال حرام قطعاً چشم ها و گوش های آنان را کر کرده بود . آری همه ی این نافرمانی در تبعیت از دلبستگی های دنیا بود . و باز یادمان باشد که عاشورا همیشه تکرار می شود و ما همیشه در میدان انتخاب پیوستن به لشگریان ابا عبد الله(علیه السلام) یا یزید مانده ایم .

 

 

والسلام علی من التبع الهدی

انشا الله ادامه دارد . . .

 

 

 

 

 

جمعه ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()


یا لطیف
 

     اباعبدالله از مکه خارج  شدند و حرکت خود را به سوی کربلا آغاز نمودند.  در طی این مسیر عده زیادی به حضرت پیوستند .عده ای که به طمع رسیدن به قدرت وثروت آمده بودند  وچه خا م می پنداشتند و  زودتر از بقیه از حضرت جدا شدند .عده ای واقعاً قصد نصرت داشتند،اما همت آن را نداشتند وآنان نیز چه متضرر شدند که از حضرت جدا شدند .حرکت حضرت اباعبدالله از مکه تا کربلا انگاری حرکت بشر است از ابتدای تاریخ  تا موعد ظهور . مگر نه آنست که هر چه به عصر ظهور نزدیک می شویم خالص تر می شویم و آنانی در انتظار حضرتش می مانند که مؤمن ترند به  آن حضرت.    


    امام حسین (علیه السلام) بر آن سرزمین وارد شدند . حضرت آنجا ماندند تا آن روز موعود رسید اما نکته مهم در این چند روز آمدن ها ورفتن ها بود . چه کسی فکر می کرد وهب کربلایی شود . وزهیری که از مواجهه با حضرت فراری بود، آن گونه دلش اسیر شد که چه سخنی از خود به یادگار گذاشت  در آن شب به یاد ماندنی عاشورا  و حر خودش را رساند  اما از آن سو  چه بسیار که فرار کردند به بهانه های کوچک دنیایی . . .  

 

   آه که خیمه گاه حضرت تا دم آخر هم منتظر بود وتا دم آخر هم ندای هل من ناصر ینصرنی حسین به گوش می رسید . صدایی که از عاشورای شصت و یک هجری در تاریخ پیچیده ...

خدایا نمی دانم وقتی خوب گوش می کنیم و صدای ملکوتی ارباب را می شنوم ، لبخند شوق می زنیم وپر می کشیم به سوی خیمه گاه ارباب و یا هنوز سریع به دنبال بهانه های مصلحت اندیشانه نفس می رویم . . .

کربلا راهش باز است، بیائید برویم و کربلایی شویم . . . 

انشاالله ادامه دارد.

 

دوشنبه ۱۳۸٥/۱۱/٩ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()
یا لطیف

بررسی اوضاع واقعه عظیمی مانند کربلا نیاز به دقت در همه جوانب دارد و موشکافی خاصی را می طلبد . حقیر تصمیم گرفتم از مجموع اطلاعات اندک خود در مورد واقعه کربلا و کمک از کتابها و مقالات چاپ شده به نقل مطلابی پیرامون این واقعه عظیم از زاویه ای دیگر نمایم . قطعا ارائه این مطالب قطره ای کوچک از حوادث عظیم مهمترین رویداد بشری است .

 

در ضمن در حین ارائه مطالب از نظرات و پیشنهادات سازنده همه دوستان استفاده می نمایم . دعا کنید در حد بضاعتمان حق مطلب را اد ا کنیم .

 

   بنی امیه در جنگ طولانی و فرسایشی هجده ماهه معاویه با حضرت امیر (علیه السلام) بسیاری از بزرگان و نزدیکان حضرت را به آرامی و با روشهای گوناگون از او دور نمودند و این دور شدن به طور قطع همراه با دور شدن قبایل و طوایف مربوط به آنان بود . بنی امیه بعد از صفین به جنگ روانی وسیعی روی آوردند و فضایی پر از ارعاب و تهدید و تطمیع را در کل بلاد مسلمین ایجاد نمودند . بنی امیه جوری رفتار کرده بودند که انگاری فرزندان علی (علیه السلام) و خود حضرتش هیچ ربطی به اسلام و مسلمانی ندارند . این غربت و تنهایی در زمان امام حسن (علیه السلام) بسیار شدید شد طوری که عده ای حضرت را مذل المومنین و گروهی آقا را جبون می خواندند . از طرفی گروهی تهدید می کردند که اگر با معاویه صلح ننماید او را دست بسته تحویل شام می دهند و گروهی سجاده از زیر پای مبارکشان می کشیدند . دوران حکومت امام حسن که واقعاً تنها ترین سردار نامیده شده اند پر بود از بی احترامی به خاندان امامت و ولایت ..

 

   گروه جنگ روانی معاویه همه جا می گفتند اینان فرزاند همان علی (علیه السلام) هستند که هزار هزار از مردم عراق را از دم تیغ گذرانده و هزاران زن و کودک را یی سرپرست نموده اند . ابا عبدالله در چنین شرایطی امامت را شروع نموده اند . در حالی که از دین رسول خدا ( صلوه الله علیه ) هیچ چیز نمانده بود و یزید علنا به فسق و فجور مشغول بود . هیچ دلی نگران دین رسول خدا نبود و بنی امیه در طول چهار دهه بعد از رسول اکرم ( صلوه الله علیه )  کاری کرده بودند که روحیه جهاد و شهادت طلبی در بین مردم از بین رفته بود .

 

   فضا طوری شده بود که وقتی ابا عبد الله (علیه السلام) در مناسک حج داد سخن سر دادند  و با افشاگری دستگاه کثیف  یزید را رو نمودند و فرمودند که آیا کسی نیست که همراه او بیاید حتی یک نفر از اهالی مکه -  که روزگاری  نه چندان دور پیامبر مهربانی را درک کرده بودند او را اجابت نکردند و تنها هشت تن از زائرا ن خانه خدا همراه او شدند .

 
   این نکته بسیار مهمی است ، زیرا مسلمانان در هنگام انجام مناسک حج دارای لطافت روح و پاکی نفس می شوند و قطعا در این زمان بهتر می توان حرف حقی را به آنان گوشزد کرد . اما همان مسلمانان هیچ کدام بر فرمایشات حضرت ابا عبدالله
(علیه السلام) وقعی ننهادند . اباعبدالله در چنین فضایی و در حالی که می دانست یزید حتی به فضای قدسی و امن حرم الهی هم توجهی نمی کند و ممکن است با همان لباس احرام او را به شهادت برساند عمره خود را به عمره مفرده تبدیل کردند و بسوی کربلا براه افتادند .

 

انشا الله ادامه دارد ...

یکشنبه ۱۳۸٥/۱۱/۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

سیاه کوبی

 

باز هم کوچه پس کوچه های دلهایمان را سیاهپوش کرده ایم . باز هم سیاهی ها و زنگارهای دلمان را با سیاهی عزایت پوشانده ایم ، بلکه به حرمت این سیاه کوبها مرهمی بر دلهایمان نهاده شود و دلهای سیاهمان علاجی یابد .

 

    مگر نه این است که در آن روزگاران دور نیک مردی با یارانش برای احقاق حق و محقق شدن آرمانهای جد بزرگوارشان به شهادت رسیده اند . حسین (ع) هنوز آنجا میان قتلگاه است و هنوز نوای  هل من ناصر ینصرنی سر می دهد ،یبا گوش دل باز کنیم و خوب گوش کنیم ....

 

کربلا قاعده ای کلی و تکرار شونده است و هر آن می توان در میان خیمه گاه ارباب بود . هر آن ندای یا لیتنا کنا معک سر داد و شوریده سر و سینه چاک به سوی اربا ب دوید .

بیائید برویم و کربلائی شویم ....

 

 

چهارشنبه ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

 

یا لطیف

 

این روزها هر جا  می روم صحبت از آنان است . عده ای طاقت از کف داده اند . عده ای همچنان تنها  به محکوم کردن مشغولند .وبازاین ندای حسنیان است که درعالم پیچیده و باز انگاری حسین آن دورها هل من ناصر می گوید و من مردد مانده ام که چه زمانی نوای کنا معک را سر دهم . گروهی رفته اند و گروهی هم عزم رفتن دارند . 

اما من اینجا در جولانگاه نفسم مانده ام ، بگذارید فاش بگویم ،هنوز از توجیهات نفسم خارج نشده ام و حتی توان آن ندارم که مانند عده ای صرفا ادای مجاهدان صدر اسلام را در بیاورم و از غم نرفتن به آن دورها - که چه خوب و نزدیک در قلبمان خانه دارد - غمگین بنمایم .

آری می بینم لشگریان یزید را که اینبار هم بیرقهای کریهشان را علم کرده اند، صدای چکاچک شمشیرها و نیزه ها بلند است ،تیرها از چله کمان خارج می شوند و هنوز صدای هلهله نامردان بلند است تا صذای نهضت حسینی عالم را نگیرد .

آری می بینم که هرمله ملعون باز تیرهایش را در کمان می نهد ، باز سینه ها دریده می شود ، باز چشمها پاره می شود و گلوی طفلان بریده می شود . ..

هنوز قطرات خون اصغر در آسمان است و بر زمین نیامده و خوب که گوش کنی صدای بال ملائک را می شنوی که  بازبر هم پیشی می گیرند تا قطرات خون اصغر را به عرش برند .

حسیـــــــــــــنم !!!!  اربــــــــــــاب خوبم

درب خیمه ات را باز نما و دستم بگیر . مولای من ! توان آن ندارم که بدون یاریت دست در دستت نهم . مولای من ! بیا و باز هم زهیر های دگری ایجاد کن . مولای من !خیل حرهایی که به سوی خیمه ات می آیند را ببین . نه مولا ..... باور ندارم که روی برگردانی . هرچند که خود می دانم کیم و چه بدیها که نکرده ام  .

 حسینم !!! میدانم که مرا چه به آن که ،حتی در خیال  ، خود را در نزدیکی خیمه ات ببینم ، اما باز این همه را در کرمت می بینم .اربابم !! نکند باز بساط عشق بازی تمام شود باز حسرتی دیگر بماند .

مولای من :

صدای قدمهای مهدی عزیز می آید و بوی عطر یاس همه جا را گرفته است . انگاری مولا یارانش را برمی گزیند و من چقدر دلتنگم که نکند مرا از قلم بیاندازد .

 

کاش ما هم برویم

                     کاش از شهر نفس خارج شویم و

                                                              پای در حریم کوی عشق نهیم

 

پنجشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٩ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()


هواللطیف

وکاروان عشق به شام نزدیک می شود . حتی صدای ناقه شترانش هم غم انگیز است . یزید ملعون طولانی ترین مسیر را برای رسیدن کاروانیان به شام انتخاب کرد تا به خیال خام خودش برسد و با این کار آنان را بیشتر ذلیل بنماید اما چه سود که این ثمری جز لعن بیشتر بر خاندان امیه نداشت . قرار بود شام نقطه پایانی مکتب اصیل اسلام باشد تا انتقام غرور شکسته ابوجهل ها در فتح مکه گرفته شود . و چه خیال خامی .... که تعزیت بر حسین و عزاداری بر عزیزیان پیامبر از همان کاخ یزید ملعون آغاز شد .

 اصلا انگاری هنوز ساعاتی از رسیدن کاروان به شام نگذشته بود که مردم کوچه و بازار از پس خطبه های زهرایی زینب کبری و سخنان حیدر گونه علی ابن الحسین چون ابر بهاری می گریستند و گویی اینان نبودند که از چندی قبل شهر را آذین بسته بودند تا آن اسرای خارجی را ببینند و چه سخت است که نزدیکترین افراد به خود را خارجی بنامند و حال همان آذین بندان دیروز عزاداران امروز شدند .
 آری دیگر از پس سرها دویدن تمام شد و دیگر سر عباس از شرم از نیزه بر زمین نمی افتد و انگار آن روز سخت گذشت که حسین بر سر نیزه به خواهرش می گفت (اخی الی ) آری دیگر نوای اشکهای رقیه به گوش نمی رسد و او دیگر هیچ نمی خواهد زیرا همه را یکجا پدر به او داد .

یاعلی مدد

التماس دعا

 

لعن الله علی القوم الظالمین من الاولین الی یوم القیامه

جمعه ۱۳۸۳/۱٢/٢۱ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()