یا لطیف

    اجتماع غدیر به پایان رسیده بود . مردم آرام آرام به سوی شهر و دیار خود می رفتند . می رفتند و با هر گام انگاری از آن آبگیر کوچک و درختان پیرامونش فاصله می گرفتند . هر قدمشان آنها را دورتر می کرد . شاید گاهی بعضی هایشان بر می گشتند و به آن دورها کنار آن درختان نگاهی می انداختند . حالا  دیگر غدیر نقطه ای تاریخی از رویدادهای تاریخ اسلام نبود . حالا غدیر برای اسلام همه چیز شده بود و دیگر اتمام حجتی شده بود با همه آنانی که در طول این سالها آشکار و پنهان فتنه ها ساخته بودند .

    مردم به مدینه رسیده بودند و پیامبر را در میان داشتند . آنان از داشتن و بودن در کنار اینچنین پیامبری سرمست و شاد بودند . انگاری پیامبر برای عده کثیری از آنان تنها حکم مردی مهربان را داشت که گاهی با عربهای بیابانگرد و بادیه نشین می نشست و از حال و هوای اشتران و وضعیت چراگاه هایشان می پرسید . گویی تنها پیامبر همین بود . چندی بعد پیامبر از میانشان رفت و درست آنان که آن روز در میان آن بیابانها و در زیر سایه آن ۴ درخت نخل دست در دست خلف صالح پیامبر محبوب خداوند گذاشته بودند ، هیچ چیز را به خاطر نمی آوردند . 

    خط نفاق شکل گرفت و حزب منافقین اعلام موجودیت کرد . همه جور بهانه ای برای دور شدن از توصیه و وصیت پیامبر جور کردند و حتی خیلی ها انکار کردند که  آنجا پیامبر منظورشان خلافت علی ( علیه السلام ) بوده است . حالا غدیر - آن روایت زنده -  داشت آرام آرام به افسانه ای تبدیل می شد . مردم دیگر تقریبا فراموش کرده بودند که چندی قبل دست مردی به آسمان بلند شد و لحظاتی بعد هزاران هزار نفر با او بیعت کردند .

    اسلام از مسیرش خارج شده بود و در مسیر دیگر قرار گرفته بود . جنگ روانی اموی خیلی وقت بود آغاز شده بود . فرزندان ابوسفیان خوب می دانستند چگونه فضای افکار عمومی را مدیریت کنند .  حالا حزب اموی که تا کمی قبل با همه وجود و سرمایه با اسلام می جنگیدند به متفکران اصلی اسلام تبدیل شده بودند . کارخانه جعل حدیث  با شدت مشغول به کار بود و تا می توانستند احادیث سخیف می ساختند . قرار بود از اسلام دینی مضحک باقی بماند . قرار بود جامعه  اسلامی ، جامعه ای باشد که خلیفه اش  به تعریف امویان حرام زاده باشد و میمون باز و اهل فسق و ظلم و مردمانش آدمهای اهل تملق و بی غیرتی و فراموش کاری ...

و حسین ( علیه السلام ) خروج کرد ...

با همه دار و ندارش . و مگر حسین از دنیا جز علی اکبر ( علیه السلام ) و علی اصغر ( علیه السلام )و عباس ( علیه السلام )و زینب ( سلام الله علیها ) و چند تن از بستگان و دوستان چه چیز داشت ؟؟

همه را برداشت . او از مدینه خارج شد به قصد حج اما به نیت شهادت در کربلا ...

اما حالا مدتهاست از غدیری دیگر گذشته است . مدتهاست که ما می دانیم که منتظریم و حسین (علیه السلام ) را منتظرانش به شهادت رساندند . یادمان باشد آنهایی که آنجا در میان بیابانهای بیرون  کوفه حسین ( علیه السلام )  را به شهری که خود دعوت کرده بودند ،  راه ندادند ، مدتها بود که منتظرش بودند . خدا کند که ما غدیر را تنها نقطه ای تاریخی از تاریخ ندانیم و آن را همه محتوا و ماهیت اسلام بدانیم .

انشاءالله به مدد ارباب روایتهایی از کربلا خواهم گفت .

پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

     یا حسین (ع) ...

گویی حالا تمام دشت هم می گریست.

این دیگر چگونه عطشی است ؟

 چرا آرام نمی شوی کودک ؟؟؟

انگاری بیشتر از آنکه عطش آب داشته باشد، عطش دیدار آن عزیزان رفته را داشت که اینگونه بی تابی می کرد. انگاری که علی اصغر از همه آماده تر بود و حتی زره هم بر تن نمی خواست نماید. حتی دستها و پاهای خودش را بست.

 حسین (علیه السلام) فرزندش را طلبید و آرام نگاهی به او کرد. به آغوشش کشید و لبخندی زد.

حسین (علیه السلام) از صبح گویی بارها برایشان صحبت کرده بود. بارها خواسته بود تا ذره ای از عقل آن بی عقلان را کمی متوجه عمل شنیعشان نماید. حسین (علیه السلام) سیمای پیامبر را بر خود گرفت. عبای پیامبر را بر تن نمود و گویا جهاز پیامبر را در دست گرفت و به پیش رفت. سیمایش سیمای رسول خدا بود. در زیر عبایش چیزی را پنهان کرده بود و آرام به جلو می آمد. یزیدیان مبهوت مانده بودند و آرام رفتار ولی الله را می دیدند. حسین (علیه السلام)   خیلی  جلو آمد. نزدیک نزدیک شد.

حسین (علیه السلام) خواست که دلهای سنگشان را قدری تکان دهد؛ تا شاید که از این جفا کاری رها شوند. آن روبرو اصحاب لعین یزید می پنداشتند که حسین (علیه السلام)  قرآن آورده تا حجت تمام کند. و شاید خوب پنداشتند که شاید ... .

حسین (علیه السلام)  این بار لحن کلامش دیگر رجز و مناظره و حتی نصیحت هم نبود. او این بار خواسته بود تا تنها عطش کودک خردسالش را بگیرد. حسین (علیه السلام)  آنچه را که باید می گفت، گفت و از آن سو آنان آنچه را که نباید، انجام دادند. تیر سریع  آمد و بر گلوی همان شش ماهه نشست.  

اما همیشه وقتی کمی فکر می کنم دلم از همه بیشتر برای آن چیزی که علی اصغر (سلام الله علیه) دیده  آتش می گیرد. حسین (علیه السلام) فرزند خردسالش را بالا برد. چه صحنه ای بود! باز دستان علی (علیه السلام) بالا رفت. این بار کسی بیعت نکرد. این بار انتقام گرفته شد. اما حالا تو خود را بگذار جای نگاه کوچک آن طفل بر بالای دستان پدر ... از پس آن جمعیت چه می بینی ؟؟؟

آن دورها، کنار آن نخلها، آن آب روان چیست؟

 خدا کند که علی اصغر (سلام الله علیه) آن دورها آن آب را ندیده باشد.

خدا کند ...

صلی الله علیک یا اباعبد الله الحسین (علیه السلام)

  کاروانیان به راه افتاده اند . ای دل چه می کنی ؟ می مانی یا می روی  ؟؟

دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

    در سالهای پایانی زندگی پیامبر(صلوات الله) و علی الخصوص بعد از پیامبر(صلوات الله) آرام آرام فتوحات اسلامی بیشتر می شد . البته نکته مهمی که لازم به ذکر است این است ، که درست است اکثر این تمدنها و کشورهای بزرگ با شمشیر و از طریق جهاد اصغر آزاد شدند ، اما مردم آن دیار با دیدن رفتار مومنانه مسلمانان و درک روح حقیقی شریعت پیامبر آخرین مسلمان می شدند و تقریبا روند اسلام آوردن اکثر مردمان آن دیارها سیری داوطلبانه داشت .

    اسلام هر روز شاهد چهره ها و نژادهای جدیدی بود . تقربا تا زمان امویان فتوحات اسلامی داشت از این سو به اروپای جنوبی و شمال آفریقا و از آن سو تا آسیای دور پیش می رفت . این روند باعث شده بود که  مردمانی از تمدنهای بزرگ و قدیمی که هر کدام آداب و رسوم خاصی داشتند به داخل سرزمینهای اصلی اسلام وارد شوند .

    حالا امویان که سالها منتظر فرصتی بودند تا از فرزندان هاشم انتقام بگیرند با ترفند و نیرنگ بر مسلمانان حکومت می کردند . آنان فرزندان همانانی بودند که هیچگاه ایمان حقیقی نیاوردند و تنها مصلحت اندیشانه ایمان آوردند . امویان نه تربیت خوبی داشتند و نه ذاتا انسانهای خوبی بودند و حالا تحت تاثیر فرهنگهای تازه مسلمانان دیگر کشورها هم قرار گرفته بودند و مقهور عظمت و شوکت بعضی از آن تمدنها .

    تاثیر پذیری از فرهنگهای وارد شده ، تربیت غلط ، بودن و بزرگ شدن در خاندانی که هیچگاه روح حقیقی اسلام را نداشتند و عقده های جاهلی شان برای حکومت ، همه و همه دست به دست هم داد تا حکومتی ننگین شکل گیرد . این جریان در زمان یزید به اوج خود رسیده بود . حالا تصور کنید کار اسلام به کجا کشیده بود که یزید سگ باز و میمون باز و شرابخوار خود را امیر المومنین می نامید . وای به حال مومنینی که مردی اینچنین با فاصله ۶۰ سال از بعثت پیامبرش خود را امیر آنان خطاب می کرد .

    این امر اثر بیرونی دیگری هم داشت و آن تاثیر این فرهنگ بر جهان اسلام و سایر مسلمانان بلاد دیگر بود .  مسلمانانی که نه پیامبر  و نه جانشینان برحق اورا - ائمه اطهار - را دیده بودند و عمری را در زیر بیرق تمدنهای خودکامه خود زندگی کرده بودند و حالا به امید بهره بردن از برکات دین مبین اسلام فوج فوج به آن می پیوستند تصوری را از اسلام می دیدند که تفاوت چندانی با قبل نداشت .

    فرهنگ پاک و مطهر مصطفوی در اکثر نقاط جهان اسلام به جای آنکه فرهنگ غالب باشد به جهت رفتار خائنانه آل امیه و آل مروان بیشتر مغلوب می نمود . خاندان پیامبر که وارثان حقیقی و جانشینان برحق او برای ولایت و امامت بر مسلمین بودند هر روز بیشتر نگران فرهنگ ناب مصطفوی بودند . فرهنگی که یزیدیان آرام آرام ایجاد می کردند ، می رفت تا چندی دیگر هیچ چیز از اسلام نگذارد و انگاری تا چندی دیگر از رسالتی که  برای تمامی اعصار باقی گذاشته بود چیزی باقی نمی ماند .

    ائمه اطهار مصلحت اندیشی کردند و تا مقطعی هیچ نگفتند و صبر کردند . اما انگاری تبلغات روانی از یک سو و سالها زندگی در زیر بیرق سلاطین اموی و سکوت بسیاری از آنان که بدر و احد را دیده بودند و حالا در صفین و نهروان و جمل یا سکوت کرده بودند ، یا در برابر خاندان رسالت ایستاده بودند و حتی بعضی همه آنچه را که شنیده و دیده بودند را انکار کرده بودند ،همه و همه دست به دست هم داده بودند ، تا دین اسلام حقیقتا از آرمانهای مورد نظر پیامبر دور  شود .

    انگاری دیگر کافی بود . باید خلیفه الله که محل بروز صفات باریتعالی است دستی از بیرون آورد و شیمشیری برهنه نماید .  دیگر مصلحت اندیشی نکردند . دیگر حتی نه فرصت جمع آوری نیرو و نفرات بود و نه صبر بیش از آن به مصلحت بود . حج را نیمه کاره رها کرد و شتابان به سوی جولانگاه عشق شتافتند . او در تمام مسیر اتمام حجت کردند و هر که را که دیدند گفتند که پسر رسول خدایند و ولی الله و فرمودند که چه حقی بر گردن آنان دارند و چه درد است که آن مردمات چه کم شنیدند .

    امام حسین (علیه السلام) کاری را که باید انجام دادند . مردمان آن روزگاران می گفتند فرزند رسول خدا چرا صبر نکرد و با یزید بیعت نکرد ؟ در این راه کشته شد و فرزندان و اهل بیتش به اسارت رفت .  آنها شهادت حضرت ابا عبد الله (علیه السلام) را پایان نهضت او می دانستند اما تاریخ خوب شاهد است که قیام   باعث شد دینی که  پیامبر رحمت (صلوات الله) با زحمت بسیار از میان قبایل بدوی شروع به انتشار آن کرده بودند دوامی خاص بگیرد .

    همین روزهاست که آرام آرام کاروان به شام و کاخ آن ملعون همیشه تاریخ می رسد . تاریخ خوب یادش هست که در میانه مجلس یزید و در آن هنگام که یزید مست غرور بود و فکر می کرد توانسته است دین مصطفوی را نابود کند و انتقام اجداد خود را در بدر بگیرد ناگهان صدای موذن آمد که دوباره شهادت به نبوت حضرت محمد (صلوات الله) داد .

...............................

در همین مورد از آرشیو دولت عاشقی

سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱۱/٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

صلی الله علی الباکین علی الحسین

 

یا لطیف

 

 

    صدای کودک تمام دشت را پر کرده بود . اهل حرم نمی توانستند کودک را آرام کنند . انگاری عطش در تمام وجود مبارکش پر گشته بود . هر آن در آغوشی کسی می رفت . اما انگاری فایده ای نداشت .

   این دیگر چگونه عطشی بود . انگاری تمام دشت هم با کودک به صدا در آمده بود . مادر در دل هراس عجیبی داشت . انگاری در درونش کسی می گفت : (( رباب زود باش این کودکت را آرام کن . این گریه عطش آب نبست )) . انگاری خون فاطمی و حیدری اش به جوش آمده بود . انگاری تمرینهای عمویش عباس (علیه السلام) را با برادرش علی اکبر (علیه السلام) دیده بود . انگاری ندای هل من ناصر . . .  پدر را شنیده بود .

    گویا گفته اند یا تکانی به خود داده و با خود را از گهواره به پائین انداخته . مهم نیست که تاریخ خوب به یاد ندارد علی اصغر (علیه السلام) چه کرده است . مهم است که تاریخ یادش بماند این شیر بچه زهرا و علی است و آزمون غیرت و عشق را خوب گذرانده است .

    گویی به پدر می گفت پدر جان این سربازت در جانبازی و جانفشانی گوی سبقت از همه ربوده . این دیگر نه شمشیر می بندد و نه زره بر تن می کند . چه نگرانی در . اگر می خواهی این مردم هنوزم هم اهل شوند بیا و مرا به میدان ببر .

    حضرت به میان خیمه آمدند و فرزند را در آغوش گرفتند . علی اصغر هنوز بی تاب بود . ابا عبد الله (علیه السلام) سیمای رسول خدا را به خود گرفتند . عمامه  پیامبر را بر سر گذاشتند . زره بر تن نداشتند . سیمایش ، سیمای مصطفوی بود . انگاری می خواست دوباره رسولی باشد برای این مردمان .دستانش رابالا گرفت. آنقدر که همه لشگریان ان روبرو بتوانند آخرین سرباز حسین (علیه السلام) را ببینند .آنگاه شروع به صحبت نمودند .

    حضرت (علیه السلام) از ابتدای آنروز بارها برای این مردم سخن گفت . گاه حماسی و گاه همراه رجز . اما گویی دلایل عقلی برای این مردمان کور دل هیچ فایده ای نداشتند .  خلیفه الله هنوز امید هدایت در اینان داشت و نمی خواست آنان دستشان به خون ولی الله آغشته شود . سعی نمودند که قدری وجدان انسا نی آنان را تکان دهند . علی اصغر (علیه السلام) را بروی دست گرفتند . حسین (علیه السلام) این بار لحنش کاملا پدرانه بود . او حالا پدری بود که برای طفل خردش طلب آب نموده بود . امام حسین (علیه السلام) آنچه را که باید می گفتند ، فرمودند و انان آن کار را که نباید انجام دادند . . .

 

طفل حالا که به بالای دستان پدر آمده بود  تازه آن دورها را میبیند که أب فرات دارد موج می زند . حتما ان آبها را دیده بود که مانند ماهی تلذی می کرد .

موج مزن آب فرات . . . 

 

                        موج مزن  . . . 

  

   اینجا طفلی از دوردستها دارد از فراز دستان پدرش تو را نظاره می کند

              

    صبر کن تیر کجا می روی ؟؟!! چرا اینچنین عجله داری . به کدامین سو می خواهی بروی . بایست . کمی صبر کن . مگر آن  مادر را نمی بینی که ایستاده و منتظر است تا طفلش سیر آب شود و باز گردد . 

   حسین جان (علیه السلام) تو قربانی شش ماهه خود را از آن دور ها آوردی تا به جای قربانی کردن در آن سرزمین ها، حالا آن را تقدیم آستان حضرت دوست کردی . . .

چقدر سخت بود بردن این کودک به سمت خیمه گاه . این تنها طفلی خرد بود و نشان دادن پیکر آنگونه اش به اهل خیام سخت بود . . .

ابا عبد الله (علیه السلام) آرام به پشت خیمه ها رفت و  . . .

حالا تل کوچکی مانده بود و چشمهای وحشت زده سکینه (سلام الله علیها) . . .

تل خاک کوچکی که تا ساعتی دیگر شکافته می شد . . .

صلی الله علی الباکین علی الحسین(علیه السلام)

 

 

صلی الله علی الباکین علی الحسین

چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٠/٢٦ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

انگاری باز صدای بانگ کاروانیان به گوش می رسد .

انگاری صدای شادی کودکان و همهمه بزرگسالان دشت را در بر گرفته ...

آنان چندی است سفر آغاز کرده اند . سفری که انگاری قرار است صفری باشد برای آغاز مجدد تاریخ در نگاهی دیگر .

کاروانیان به تاخت می آیند . . .

خوبتر که گوش کنیم صدای قدمهایشان می آید . گمان مبرید که آنان در پی نامه آن کوفیان به آن دیار آمدند . . .

یا لیتنا کنا معک . . .

آنان ندایی را شنیده اند که از ازل در تاریخ پیچیده بوده است .

این همان دعوت مستتر در دل تاریخ است و مردان ثار الله خوب آن را دریافتند .

کربلا حس می کنی ؟ ؟ ؟ ! ! !یا حسین (ع)

آنان هر آن نزدیکتر می شوند  و زمین در زیر گامهایشان می لرزد . اینان را  شوری در سر است که هیچ کس را یارای فهم   آن نیست .عالمیان را  چه به فهم آن چیزی که از جنس دیگری است ! ! ! 

نه مردمان آن روزگار فهمیدند که  چه می خواهند و نه مردمان همه اعصار به درستی دریافتند که آن چه در سر داشتند .

این راهی است که درک آن  برای آنانی مقدور است ، که  شور حسینی در سر دارند .

بیایید خوب گوش کنیم . بلکه دلهایمان چیزی در یابد .

         آنان دارند نزدیک می شوند . خوب گوش کن دل  . . . 

                                                                                       چیزی  می شنوی ؟ ؟

کاش می شنیدیم که شنیدن ندای یاران حسین (علیه السلام)  ما را  به  آستانه خیمگاه  سبز مهدویون راهنمایی می نماید و آنگاه ما هم از مردان آخرالزمانی حسین (علیه السلام) می شویم


                 ای دل ! !   خوب گوش کن  . . .                                             

یا لیتنا کنا معک . . .

پنجشنبه ۱۳۸٦/٩/٢٩ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

 

 

بسیار شنیده ایم که شعار بیرق یاران حضرت ولیعصر(عجل الله ) یا لثارات الحسین (علیه السلام) است . شعاری که در طول تاریخ بارها تکرار شده است و مردمان بسیاری خود را خونخواه آن حضرت می نامیدند ومی نامند و این نشان از قداست و اهمیت قیام امام حسین  (علیه السلام) و یاران بزرگوارانش دارد. هرچند بسیاری از این قیامها حتی بعد از به ثمر رسیدن منحرف شدند اما این از استراتژیک بودن این شعار کم نمی نماید .

از سویی دیگر انتظار همه شیعیان و منتظران حضرت ولیعصر(عجل الله ) ، ظهور آن عزیز و برقراری نظامی مبتنی بر اساس آموزه های اصلی پیامبر اکرم و به سرانجام رسانیدن تمامی آمال و آرزوهای تمامی پیامبران و اولیاء تاریخ بشر است .

حال این دو مطلب را کنار هم بگذاریم . چه سری میان شعار آن بیرق و این آرمان است . چرا حضرت باید این شعار را بدهند ؟ میان تشکیل حکومت مهدوی و انتقام از قاتلین ابا عبد الله (علیه السلام) چه سری است ؟ اصلاً چه نیازی است که بعد از آن همه سال باز هم انتقام از آنان گرفته شود ؟ ویا اصلاً کیفیت این انتقام چگونه است ؟ حضرت در زیارت  ناحیه مقدسه که از خود حضرت رسیده است به کرات به این انتقام اشاره می کنند . حضرت خود را خونخواه حضرت ابا عبد الله (علیه السلام) می دانند و انگاری تا انتقام آن فاتلین گرفته نشود نظام مهدوی برقرار نمی گردد .

برای پاسخ به این سوال باید به عقب بازگشت و دید در زمان حضرت اباعبدالله (علیه السلام) چه رویدادی قرار بوده اتفاق بیافتد که با شهادت جانگداز آن  بزرگوار و یارانش رخ نداده است ؟ مگر چه رخ داده که حضرت ولیعصر (عجل الله ) از لحظه غیبت تا کنون منتظر اذن حضرت حق و خروج از پرده غیبت و گرفتن انتقام از قاتلین حضرت اباعبدالله حسین (علیه السلام) می باشند . انگاری با انتقام از قاتلین حضرت بزرگترین گام در جهت تحقق جامعه و حکومت مهدوی برداشته می شود .

ریخته شدن خون حضرت ابا عبد الله (علیه السلام) آنهم در آن شرایط خاص و آن حال و هوا می بایست توسط بدترین انسانها انجام گیرد . انگاری بشر باید به پست ترین درجه انسانی رسیده  باشد که خود را امیر المؤمنین بنامد و علناً فساد کند و شراب بنوشد و از سویی فرزند پیامبر آخرین را در حالی که هنوز حتی نیم قرن از رحلت آن پیامبر عزیز نگذشته ، تشنه لب آن هم در میان دو نهر آب و در حالی که اهل بیت و فرزندان کوچک او همراهش هستند را به بدترین نحو به شهادت برساند . گویی بشر توانسته ننگین ترین اعمال را انجام دهد و این یعنی چقدر شیطان در بشر و حالات او تأثیر گذاشته و نفوذ کرده که  او توانسته اینچنین کند و این همه اعمال ننگین را یکجا انجام دهد . این در حالی است که این فاجعه تنها به شهادت حضرت ختم نشده و اینان حتی در نحوه شهادت و رفتارهایی که بعد از شهادت انجام دادند کاری کردند که در طول تاریخ اصلاً تکرار نشده . تاریخ هرگز آنگونه ندیده بود که بشری ولایت و امامت وآقایی بر بشر را از آنکه حقش است غصب کند وخود را امیر المؤنیین بنامد و ننگین ترین اعمال آن هم، نه در خفی و خلوت بلکه علنی ودر جلوت را انجام دهد و این بدان معنی است که بشر  بدترین رفتارهای اخلاقی را هم در بعد فردی و هم در بعد اجتماعی و حکومتی انجام داده است  .

رفتار آن روز یزید و یزیدیان هم این توفیق را از بشر گرفت که لذت خوش زندگی در سایه سار حکومت الهی و ولایی را تا مدتها  از دست بدهند و هم از طرفی بشر را به این وقاحت انداخت که تو می توانی به این راحتی حتی خلیفه خدا را با این جسارت و وقاحت به شهادت برسانی . وقاحتی که هم در بعد حکومتی و هم فردی زمینه را برای انحراف از آرمانهای نبوی فراهم کرد و بشر هر روز از حقیقت آرمانهای  مصطفوی دور می شد و دور می شود .

         مدانم که حتی اگر بک روز از این دنیا مانده باشد می آیی . کا ش بیایی ....

 

آری حضرت ولیعصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف ) پس از ظهور آنانی را از بین می برند که هنوز یزیدی زندگی می کند و هنوز زندگی آنان مبین فرهنگ یزیدی است . فرهنگی که بنیانگذار بسیاری از رفتارهای معصیت بار امروز بشر بود و اینگونه است که بشر با انتقام از قاتلین حضرت توسط حضرت ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف ) طعم خوش حکومت الهی و دینی را حس می کند و حکومت در زیر بیرق سبز فرزندی از فرزندان همان مردی که در سال 61 هجری حجت را آنگونه بر بشر تمام کرد را حس می نمایند . حالا بشرباید سالها صبر کند تا حکومت فرزندی از فرزند همان بزرگمرد تحقق یابد .

 

 

به امید تحقق دولت عاشفی

...................................................

نگاهی به آرشیو دولت عاشقی در رابطه با همین مطلب

 

 

 

 

پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/٢٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

                                  یا لطیف

    کاروان به راه افتاد. کاروانی که دیگر نشانی از مردان غیورش در آن نبود. و بیشتر کاروان را زنان و کودکان تشکیل می دادند. کمی که دورتر می شدند ، شاید زینب(سلام الله علیها ) فکر می کرد و خاطراتش را جستجو می کردو چه سخت بود آن خاطرات .

 

لبی که تشنه ماند.

 

دستی که افتاد.

 

کودکی که گریست.

 

سری که بر نیزه رفت.

 

بدنی که برهنه شد.

 

انگشتی که قطع شد.

 

گوشواره ای که کنده شد.

 

و پاهایی که پر از خار شد.

 

حالا زینب امیر این کاروان بود.

 

    حسینیون رفته بودند و حالا زینبیون مانده بودند. و زینب (سلام الله علیها ) درس خود را برای همه ی تاریخ آغاز کرد.

 

     شامیان از چند روز قبل شهر را آذین بسته بودند. یزید آماده بود تا اسلام را به یکباره حذف نماید و انتقام تمام اجداد جاهلیش را از خاندان رسول الله ( صلوات الله علیه ) بگیرد . برای بعضی از شامیان خاطره ی خوش فتح امپراتوری های بزرگ زنده شده بود. آنانی که عمری در لذت دنیا زیسته بودند. چه آن زمان که تحت سیطره ی امپراتوری بیزانس بودند، و چه حالا که در زیر بیرق کریه آل ابوسفیان بودند. لذت دنیا نگذاشت که هیچکدام از خود بپرسند این اسیران خارجی کیستند؟ اینها که شرافت و نجابت از سیمایشان پیداست . آماده بودند تا وظیفه ی خود را که بر آن امیری که از قوم ابلیس بود و خویش را امیرالمومنین نامیده بود، با نیت خالص انجام دهند .  سنگها آماده  کرده بودند  تا بر این اسیران زدند و آنان را عبرتی کنند برای همه ی جهانیان .

 

کاروان وارد شد. . .

 

اما  . . .

 

چه کسی فکر می کرد که تعزیت جهانی حسین (علیه السلام ) از قصر یزید آغاز شود. زینب (سلام الله علیها ) چه شاگرد خوبی برای پدر و مادر و جد بزرگوار و برادرانش بود. چه فصیح سخن گفت.

گوئی این پیامبر آخرین است که خطبه می گوید بر آن مکیان، و آنان سنگش می زنند. 

یا شاید علی  (علیه السلام ) است که بر بالای منبر کوفه رفته و دوباره سخن می گوید. 

نه. انگار این زهرای اطهر (سلام الله علیها ) است و دوباره خطبه های مدینه را آغاز نموده.

یا شاید مجتبی (علیه السلام ) مظلوم است و سخن می گوید و آن مردم مدعای ایمان در همان حال سب پدرش می کنند. 

وای خدایا! انگاری دوباره عاشورا شده و حسین (علیه السلام ) دوباره خطبه می خواند.

نه!‌ گوئی حس می کنی که عباس ابن علی (علیه السلام ) به میدان آمده و رجز می خواند. 

و زینب (سلام الله علیها ) آنگونه گفت که می دانید . . .

 

زینب (سلام الله علیها ) از چنین خاندانی بود و اگر اسلام را حسینی القوام بدانیم، چگونه بدون زینب رسالت عاشورا قوام می یافت و چگونه بدون زینب عالمیان دوباره مسلمان می شدند ! !

عقیله العرب زینب

معرکه کربلا و عاشورا همیشه تکرار می شود و تمام می شود. آنان که می روند، حسینی اند و حسینی رفتار می کنند.

 

وای به حال آنانکه بمانند و زینبی نباشند، که اگر زینبی نباشند، جز یزیدی چیزی نیستند.


و السلام علی من اتبع الهدی 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف  

 شرایط روزگار حضرت (علیه السلام) عرض شد و اینکه حضرت (علیه السلام) در میان چه مردمانی بودند . اما هیچکدام اینها توجیهی بر رفتار مردمان آن عصر بر حضرتش نمی باشد  . چرا که حسین (علیه السلام) از بهترین خاندان بشری بود و کلامش هم بهترین کلام بود و سیره رفتار عملی حضرت (علیه السلام) هم همچنین و لذا هیچگونه نمی توان رفتار آن مردم را تصور نمود . اینجا نکته اخلاقی بسیار مهمی است که شاید در هیاهوی عرض ادب به حضرت سید الشهدا (علیه السلام) فراموش میشود یا کمتر بدان پرداخته می شود و آن سرانجام قاتلین حضرت است  .

 

      یکی از مهمترین القاب حضرت (علیه السلام) ثارالله است ( علما و محققین راجع به حسین ( علیه السلام) عشق عالمی معنی ثار الله تعابیر گوناگون دارند ) یکی از تعبیراتی که راجع به این لقب آمده همان معنی خون خداست . در ساده ترین کلام می توان گفت خداوند خود ولی و صاحب خون حضرت است و این به جهت عظمت کار سید الشهدا (علیه السلام) و نقش مهمی که  حضرت در پاسداری از دین خدا داشته اند ، می باشد و لذا وقتی حضرت (علیه السلام) به این نام ملقب هستند حتما سرانجام خاصی درانتظار قاتلینشان میباشد.

 

ذکر شرح حال و شخصیت قاتلین کربلا بسیار عبرت آموز و جالب است که مطلب را بسیار طولانی می کند و گفتن آن در این فرصت کم شاید اصلا نتواند حق مطلب را ادا کند اما کیفیت و تعداد بار انتقام خداوند بسیار جالب است .

 

     در طول تاریخ افراد بسیاری خونریزی کرده اند و خون بی گناهان بسیاری را به بدترین شکل جاری نموده اند . اما قطعا هیچکدام از آن مظلومین نه مانند حسینی بوده اند که آنگونه برای احقاق اعتقاداتش بایستد و نه کسی مانند یزید آنگونه خیانت کرده است بر اساس یک دین و ولی آن دین . لذا خداوند عذاب سختی را بر آن کسانی نثار خواهد نمودکه آنگونه کرده اند بر ولی و جانشینش بر روی زمین .خداوند متعال در چهار مرحله انتقام سختی از آنان می گیرد .

 

مرحله اول :

 

 دقیقا به فاصله پنج سال تمامی قاتلین حضرت (علیه السلام) به بدترین شکل و عمدتا به دست مختار و در قیام مختار از بین می روند و تنها یک نفر از آنان زنده می ماند که او هم به شدت مجروح می شود . این نکته بسیار مهم است زیرا بعد از واقعه عاشورا موج عجیبی از خفقان همه جا را گرفته بود طوریکه یزید در آخرین مرحله برای  از بین بردن اسلام به راحتی به مکه و مدینه شهرهای امن الهی حمله می کند و فجایع بسیاری در آنجا به بار می آورد . در چنین شرایطی قیامهایی صورت می گیرد و در این بین تنها قیام مختار و آن هم تنها از لحاظ نظامی از همه موفقتر بود. این مرحله اول بود و مختار تمامی آنان را به بدترین شکل از بین برد .

 

مرحله دوم :

 

 ازاینجا به بعد هنوز  محقق نشده اند وما آرزومندیم در تحقق آنها شریک باشیم .

انشاالله . . .

     مرحله دوم مرحله ظهور حضرت بقیه الله (علیه السلام) و انتقام اوست . یکی از اولین مطالبی که حضرت (علیه السلام) در وقت ظهور می فرمایند همین اشاره مهم شان به بحث انتقام از قاتلین جد مبارکشان است . البته کیفیت این مرحله انتقام به شکل خاصی است ، حضرت با توجه به روایات از آنانی انتقام می گیرند که در این عصر به دنیا آمده اند و راضی اند به رفتاری که با سید الشهدا (علیه السلام) شد . شاید تصور کنید که امکان این امر نیست که کسی اکنون راضی به آن رفتار با سید الشهدا (علیه السلام) باشد حتی اگر از شیعیان حضرت نباشد . چرا هنوز هستند آنانی که راضی اند به این رفتار . . .

 

 برای مثال زرقاوی ملعون سردسته القاعده در عراق به شیعه کشی و نسل کشی شیعیان معروف بود . او در آخرین روزهای زندگی ننگین اش گفته بود امروز عراق برای پاک شدن از شیعیان به یک عمر سعد دیگر نیاز دارد . . . و یا . . . .

 

     این چه می تواند باشد جز رضا بودن بر آن رفتار و تبلیغ رفتار ننگین آن یزیدیان را کردن و لذا حضرت در قیامشان تفکر یزیدی و حمایت از آن را بشدت از بین می برند .

 

مرحله سوم :

 

     این مرحله یکی از مهمترین مراحل انتقام حضرت (علیه السلام) است انتقامی که به دست خود حضرت سید الشهدا (علیه السلام) صورت می گیرد . توضیح این مطلب نیاز به درک صحیح و کاملی از بحث رجعت دارد . رجعت که یکی از اعتقادات قطعی ما شیعیان می باشد . گویا اولین کسی که بعد از حضرت بقیه الله (علیه السلام) رجعت می نمایند ابا عبد الله (علیه السلام) می باشند . ایشان بعد از آنکه بعضی از یارانشان رجعت می نمایند و از آن سو یزیدیان نیز رجعت می کنند مجدداً انتقام سختی از آنان می گیرند و در ادامه حضرت  (علیه السلام) حکومت تشکیل می دهد و گویا آنطور که در روایات آمده آنقدر حکومت می کنند که ابروهایشان بر روی چشمان مبارکشان می رسد .

 

مرحله چهارم : 

 این مرحله قطعا سختترین مرحله است . به قول عزیزی اگر حسین (علیه السلام) به ثارالله معروف است ، پس خداوند متعال در قیامت در رابطه با ایشان  هم قاضی هستند و هم انگاری ولی دم حضرت و تازه آنجاست  که عذاب ابدی برای قاتلین حضرتش آغاز می شود .

وسلام علی من التبع الهدی

انشاالله ادامه دارد ....  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه ۱۳۸٥/۱٢/٤ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف  

    یکی از رسوم اعراب در جنگهای قدیم این بود که در ابتدای کارزار نفر به نفر رودر رو می شدند و پهلوانی از سپاهی خارج می شد و هماوردی می طلبید . این عمل علل گوناگون داست که شاید یکی از مهمترین آنها ترساندن سپاه روبرو بود . مرد جنگجو از سپاه خارج می شد و خود را بر اساس اصل و نسب معرفی می کرد و می گفت از کدام قبیله است . همیشه این کار اثر روانی تخریبی زیادی داشت . مخصوصا در اعراب آن زمان که هر قبیله به پهلوانهایش می نازید .

    مردان اباعبدالله (علیه السلام) از بعد از ظهر عاشورا که جنگ نفر به نفر را شروع کردند ، هر کدام وقتی به میدان می رفتند خود را معرفی می کردند یا اصطلاحا رجز می خواندند . بررسی رجزهای عاشورا بسیار جالب است .

    حسین جان ...

    رجزهای بنی هاشم زیبایی خاصی داشت که شاید زیباترین آنها رجز حضرت علی اکبر می باشد (علیه السلام) که در آغاز چه جاودانه فرمودند انا علی ابن الحسین ابن علی و باز نام مولا علی را در میانه پیکار کربلا و در حساسترین لحظات عنوان کردند .  رجزهای اصحاب هم که هر کدانم لطف خاصی داشتند که ذکر آنها در این مقال نمی گنجد باشد در زمان بهتر...

    در حادثه عاشورا این عمل نتیجه خوب دیگری هم داشت و راویان و مقتل نویسان حاضر در صحنه توانستند قبل از قطعه قطعه شدن پیکر های پاک آن عزیزان فهرستی از بهترین یاران تاریخ را نگاه دارند . اما دربین شهیدان واقعه عظیم عاشورا شهیدی کم سن و سال نیز هست که نسب او مشخص نیست . بهتر است حکایت او را عین تاریخ بشنویم . . .

    ابا عبدالله (علیه السلام) زمانی می بینند که در بین کسانی که آمده اند و اذن میدان می گیرند ، نوجوانی ده دوازده ساله ای هم ایستاده و شمشیر به کمر بسته . آمده خدمت حضرت و اذن میدان می خواهد . گویا پدر این نوجوان از یاران حضرت بوده و قبلاً به شهادت رسیده بوده . حضرت (علیه السلام) فرمودند تو سن کمی داری ، نرو . حضرت گمان کردند از مادر اذن ندارند و نو جوان می گویند که مادرم گفته اند اگر خودت را فدای حسین نکنی از تو راضی نیستم .

    تا اینجا از اینگونه صحنه ها اتفاق افتاده بوده یا تا غروبتر اتفاق می افتد . اما ببنید مکتب حسین این علی (علیه السلام) چه می کند و چگونه نوجوانان و جوانانی تربیت می کند .

    نوجوان وقتی به میدان رفت و خواست خود را معرفی کرد خود را به نهضت همیشه جاوید حسین پیوند زد . این تیزبینی و دقت  از آنانی که همنفس قاسم ابن الحسن (علیه السلام) و علی اکبر حسین (علیه السلام) بوده اند بعید نیست . آمد در میان میدان ایستاد . در مقاتل از او اسمی نیست و فقط نوشته شده  :

 

و خرج شاب قتل ابوه فی المعرکه 

 

    فکر نکنید او رجز نخوانده . او یکی از زیباترین رجزها را خوانده . فریادی زده که هنوز جوانان عالم غبطه او را می خورند . فریاد زد :

امیری حسین و نعم الامیر                سرور فؤاد البشیر النذیر


و سلام علی من التبع الهدی

انشا الله ادامه دارد  

 

 

 

پنجشنبه ۱۳۸٥/۱۱/٢٦ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

 


   شب عاشورا شب عجیبی بود . شبی که امام (علیه السلام) بیعت از یارانش برداشتند . برداشتن بیعت امر کوچکی نیست . حضرت ابتدا تعبیری خطاب به یارانشان دارند که آنان را بهترین یاران می دانند و حتی آنان را از یاران جد مبارکشان در بدر بهتر می دانند و یا از یاران پدرگرامیشان در صفین نیز بهتر می شمارند ، سپس می فرمایند از این لحظه شما دیگر می توانید به سوی دیار خودتان بروید . از تاریکی شب بهره بگیرید و بروید ، اینان تنها مرا می خواهند . بعد عاطفی واحساسی حرکت امام آن هم در آن شرایط بسیار بالاست . حضرت (علیه السلام) حتی این امر را خطاب به بنی هاشم هم می گویند و از آنان نیز می خواهد که بروند . درک این حرکت در توان ما نیست و گویا حضرت (علیه السلام) بار دیگر می خواهند به همه تاریخ نشان دهند که این مردان و زنان از روی انتخاب و عشق اینجا هستند .

 

     اما عرض بنده این نکته نیست بلکه یکی از زیباترین رویداد های کربلا صحنه ی پاسخ اصحاب در شب عاشوراست ،از بنی هاشم گرفته تا یاران هر کدام سخنی گفتند . بنی هاشم عمری در محضر علی (علیه السلام) وآل علی (علیه السلام) زانوی ادب و کسب علم و معرفت بر زمین زده بودند . اگر تعجب کنیم از کلام عباس (علیه السلام) برادر عزیز حضرت(علیه السلام) و یا برادران مسلم و یا حتی قاسم بن الحسن (علیه السلام) که در پاسخ به سؤال عمویش در مورد مرگ فرمودند :«احلی من العسل» نهایت بی معرفتیمان را به این خاندان نشان داده ایم . هرچند باید در رفتار تک تک این عزیزان دقت نماییم .

     اما یاران حضرت سخنان عجیبی به زبان آوردند . حتی شنیدن سخن آنچنانی از زبان کسی مانند مسلم و یا بریر عجیب نیست . اما زهیر مردی که خیلی دیر به این خیمه گاه متصل شد چقدر عاشق جمال یار شد که  در کلامی قابل تامل خطاب به امام (علیه السلام)فرمودند : دوست دارم هزار بار کشته شوم  و دوباره زنده شوم باز دست از تو و خاندانت نمی کشم انگاری زهیر گفته بودند  اگر همین الآن خبر دهند که دیگر حساب و کتاب ومعادی نیست و تا ابد در همین دنیا می مانیم ، من باز دست از یاریت بر نمی دارم .

 وقتی به خود می نگرم وهمین اندک ادعای دینداری را می بینم وخوب در رفتار وعلت دینداریم می اندیشم همه را از جهت ترس از بازخواست اخروی ومعاد می بینم ، هر چند این نوع دینداری اشکالی ندارد و ترس از معاد و رستاخیز در آیات و روایات بسیار تاکید شده ، اما خوب است کمی هم همت کنیم وهمچون یاران اباعبدالله (علیه السلام) دینداری کنیم . آنانی که آنچنان محو جمال وشوکت اربابشان قرار گرفته بودند که دیگر هیچ نمی اندیشیدند که عالم دیگری هم هست و در رکاب این چنین مردمی بودن و جنگیدن و تکه تکه شدن اجری خاص دارد ودر میان خیل شهدا جای خاصی خواهد داشت . آنقدر که گویی دوست داشتند  تا ابد در رکابشان باشد .

 آری کربلا حماسه ای است که در آن ابعاد هیچ گاه تکرار نمی شود درست است که هر روز عاشوراست و هر مکان کربلا اما کجا سراغ دارد تاریخ زهیری با این چنین ارادتی بر مولای خویش. . .

وسلام علی من التبع الهدی

 

انشاالله ادامه دارد . . .

جمعه ۱۳۸٥/۱۱/٢٠ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف  

  اکثر اوقات تصور رفتار کوفیان با حضرت بسیار برایم سخت و باور نکردنی است . چطور توانستند با چونان حسینی آنگونه رفتار کنند .  اباعبدالله (علیه السلام) پرورش یافته بهترین خاندان بشریت است . او در دامن بهترین پیامبر خدا بزرگ شد . پیامبری که ختم پیامبران بود . وخداوند ختم معجزات پیامبران را با قرآن تمام کرد تا عصر معجزات حسی وبصری تمام شود ودوره معجزات عقلی وفهمی آغاز شود. او فرزند امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود ، که بهترین بندگان در نزد خدا و پیامبر بود امیری که کلامش ومعجزه سخنانش هنوز در تاریخ پیچیده وهنوز بشر درفهم  نهج البلاغه اش مانده واز سویی مادرش زهرای اطهر( سلام علیها ) بود ، زهرایی که با کلام پراز عفت و صلابتش بعد از قضیه  سقیفه عالم را برای همیشه تکان داد . دقت کنیم که حسین (علیه السلام) در مکتب اینان بزرگ شده و سخن گفتن آموخته و حالا آن مردمان به کجا رسیده بودند  که کلام چنین مردی در هیچ کجا بر رویشان اثر نگذاشت .   هنوز حتی نیم قرن از حیات پیامبر (صوات الله علیه ) نگذشته و هنوز عطر پاک کلمات ورفتار پیامبر (صوات الله علیه ) در تمامی سرزمین های اسلامی به مشام می رسد . شاید درست باشد بگوییم در جاهایی مانند شام و بصره  - که به علت دوری از نقطه اصلی رسالت و زندگی تازه مسلمانان در فضایی که هنوز با امپراطوری های و تمدنهای عظیم گذشته عجین بوده و از سویی خاندان اموی هم به این مادی گرایی بیشتر دامن زده بودند -  مردم کمتر با علی (علیه السلام) وفرزندانش آشنا بودند ، اما در  عراق وحجاز و به طور مشخص ، کوفه ومکه ، شهر هایی بودند که هنوز خاطره خوش علی (علیه السلام)  را به همراه داشتند  ، هنوز درس های مفسر قرآن- زینب ( سلام علیها ) درگوش زنانش بود و هنوز مردمانش آن کودک را که بر شانه های پیامبر می نشست ، به یاد داشتند . پس چه شد؟؟؟!!!

 

 

حضرت جواب همه را در یک کلام می دهند.


   صبح عاشورا حضرت (علیه السلام)  در مقابل مردم قرار گرفتند (دقت کنید که حضرت  (علیه السلام) هنوز امیدوارند این مردمان هدایت شوند ) وفرمودند شتاب نکنید وبه سخنان من گوش داده و پشت وروی حرف مرا تامل  کنید اگر به نتیجه نرسیدید آن وقت این کار را بکنید. سپس فرمود : مگر خاتم الانبیاء جد من نبوده است ؟ مگر وصی او که اولین ایمان آورنده به او بود پدر من علی ابن ابیطالب (علیه السلام) نبوده است ؟ مگر مادرم دختر پیامبر نیست ؟ ای مردم شما از پیامبر نشنیدید که فرمود: « الحسن والحسین سید شباب اهل الجنه » یک نفر از اهل لشگر انکار نکرد. فرمایشات حضرت ادامه داشت تا جایی که سپاهیان عمر سعد  با هلهله و سر و صدا نمی گذاشتند صدای فرزند پیامبر به گوش کسی برسد . خوب درنگ کنیم و ساده عبور نکنیم ، این همان حسین(علیه السلام) است که در ابتدای عرایض گفتیم از چه خاندانی است ، کلام او قطعاً در همه عالم مؤثر خواهد بود و عالم را می لرزاند پس چه شده است ؟؟؟ اینجاست که حسین (علیه السلام) می فرمایند می دانم درد شما چیست ؟ « ملئت بطونکم من الحرام » آری شکم های شما از حرام پر شده است .

 

مولا جان دریاب

 

  ومال حرام قطعاً چشم ها و گوش های آنان را کر کرده بود . آری همه ی این نافرمانی در تبعیت از دلبستگی های دنیا بود . و باز یادمان باشد که عاشورا همیشه تکرار می شود و ما همیشه در میدان انتخاب پیوستن به لشگریان ابا عبد الله(علیه السلام) یا یزید مانده ایم .

 

 

والسلام علی من التبع الهدی

انشا الله ادامه دارد . . .

 

 

 

 

 

جمعه ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()


یا لطیف
 

     اباعبدالله از مکه خارج  شدند و حرکت خود را به سوی کربلا آغاز نمودند.  در طی این مسیر عده زیادی به حضرت پیوستند .عده ای که به طمع رسیدن به قدرت وثروت آمده بودند  وچه خا م می پنداشتند و  زودتر از بقیه از حضرت جدا شدند .عده ای واقعاً قصد نصرت داشتند،اما همت آن را نداشتند وآنان نیز چه متضرر شدند که از حضرت جدا شدند .حرکت حضرت اباعبدالله از مکه تا کربلا انگاری حرکت بشر است از ابتدای تاریخ  تا موعد ظهور . مگر نه آنست که هر چه به عصر ظهور نزدیک می شویم خالص تر می شویم و آنانی در انتظار حضرتش می مانند که مؤمن ترند به  آن حضرت.    


    امام حسین (علیه السلام) بر آن سرزمین وارد شدند . حضرت آنجا ماندند تا آن روز موعود رسید اما نکته مهم در این چند روز آمدن ها ورفتن ها بود . چه کسی فکر می کرد وهب کربلایی شود . وزهیری که از مواجهه با حضرت فراری بود، آن گونه دلش اسیر شد که چه سخنی از خود به یادگار گذاشت  در آن شب به یاد ماندنی عاشورا  و حر خودش را رساند  اما از آن سو  چه بسیار که فرار کردند به بهانه های کوچک دنیایی . . .  

 

   آه که خیمه گاه حضرت تا دم آخر هم منتظر بود وتا دم آخر هم ندای هل من ناصر ینصرنی حسین به گوش می رسید . صدایی که از عاشورای شصت و یک هجری در تاریخ پیچیده ...

خدایا نمی دانم وقتی خوب گوش می کنیم و صدای ملکوتی ارباب را می شنوم ، لبخند شوق می زنیم وپر می کشیم به سوی خیمه گاه ارباب و یا هنوز سریع به دنبال بهانه های مصلحت اندیشانه نفس می رویم . . .

کربلا راهش باز است، بیائید برویم و کربلایی شویم . . . 

انشاالله ادامه دارد.

 

دوشنبه ۱۳۸٥/۱۱/٩ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()
یا لطیف

بررسی اوضاع واقعه عظیمی مانند کربلا نیاز به دقت در همه جوانب دارد و موشکافی خاصی را می طلبد . حقیر تصمیم گرفتم از مجموع اطلاعات اندک خود در مورد واقعه کربلا و کمک از کتابها و مقالات چاپ شده به نقل مطلابی پیرامون این واقعه عظیم از زاویه ای دیگر نمایم . قطعا ارائه این مطالب قطره ای کوچک از حوادث عظیم مهمترین رویداد بشری است .

 

در ضمن در حین ارائه مطالب از نظرات و پیشنهادات سازنده همه دوستان استفاده می نمایم . دعا کنید در حد بضاعتمان حق مطلب را اد ا کنیم .

 

   بنی امیه در جنگ طولانی و فرسایشی هجده ماهه معاویه با حضرت امیر (علیه السلام) بسیاری از بزرگان و نزدیکان حضرت را به آرامی و با روشهای گوناگون از او دور نمودند و این دور شدن به طور قطع همراه با دور شدن قبایل و طوایف مربوط به آنان بود . بنی امیه بعد از صفین به جنگ روانی وسیعی روی آوردند و فضایی پر از ارعاب و تهدید و تطمیع را در کل بلاد مسلمین ایجاد نمودند . بنی امیه جوری رفتار کرده بودند که انگاری فرزندان علی (علیه السلام) و خود حضرتش هیچ ربطی به اسلام و مسلمانی ندارند . این غربت و تنهایی در زمان امام حسن (علیه السلام) بسیار شدید شد طوری که عده ای حضرت را مذل المومنین و گروهی آقا را جبون می خواندند . از طرفی گروهی تهدید می کردند که اگر با معاویه صلح ننماید او را دست بسته تحویل شام می دهند و گروهی سجاده از زیر پای مبارکشان می کشیدند . دوران حکومت امام حسن که واقعاً تنها ترین سردار نامیده شده اند پر بود از بی احترامی به خاندان امامت و ولایت ..

 

   گروه جنگ روانی معاویه همه جا می گفتند اینان فرزاند همان علی (علیه السلام) هستند که هزار هزار از مردم عراق را از دم تیغ گذرانده و هزاران زن و کودک را یی سرپرست نموده اند . ابا عبدالله در چنین شرایطی امامت را شروع نموده اند . در حالی که از دین رسول خدا ( صلوه الله علیه ) هیچ چیز نمانده بود و یزید علنا به فسق و فجور مشغول بود . هیچ دلی نگران دین رسول خدا نبود و بنی امیه در طول چهار دهه بعد از رسول اکرم ( صلوه الله علیه )  کاری کرده بودند که روحیه جهاد و شهادت طلبی در بین مردم از بین رفته بود .

 

   فضا طوری شده بود که وقتی ابا عبد الله (علیه السلام) در مناسک حج داد سخن سر دادند  و با افشاگری دستگاه کثیف  یزید را رو نمودند و فرمودند که آیا کسی نیست که همراه او بیاید حتی یک نفر از اهالی مکه -  که روزگاری  نه چندان دور پیامبر مهربانی را درک کرده بودند او را اجابت نکردند و تنها هشت تن از زائرا ن خانه خدا همراه او شدند .

 
   این نکته بسیار مهمی است ، زیرا مسلمانان در هنگام انجام مناسک حج دارای لطافت روح و پاکی نفس می شوند و قطعا در این زمان بهتر می توان حرف حقی را به آنان گوشزد کرد . اما همان مسلمانان هیچ کدام بر فرمایشات حضرت ابا عبدالله
(علیه السلام) وقعی ننهادند . اباعبدالله در چنین فضایی و در حالی که می دانست یزید حتی به فضای قدسی و امن حرم الهی هم توجهی نمی کند و ممکن است با همان لباس احرام او را به شهادت برساند عمره خود را به عمره مفرده تبدیل کردند و بسوی کربلا براه افتادند .

 

انشا الله ادامه دارد ...

یکشنبه ۱۳۸٥/۱۱/۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()

یا لطیف

سیاه کوبی

 

باز هم کوچه پس کوچه های دلهایمان را سیاهپوش کرده ایم . باز هم سیاهی ها و زنگارهای دلمان را با سیاهی عزایت پوشانده ایم ، بلکه به حرمت این سیاه کوبها مرهمی بر دلهایمان نهاده شود و دلهای سیاهمان علاجی یابد .

 

    مگر نه این است که در آن روزگاران دور نیک مردی با یارانش برای احقاق حق و محقق شدن آرمانهای جد بزرگوارشان به شهادت رسیده اند . حسین (ع) هنوز آنجا میان قتلگاه است و هنوز نوای  هل من ناصر ینصرنی سر می دهد ،یبا گوش دل باز کنیم و خوب گوش کنیم ....

 

کربلا قاعده ای کلی و تکرار شونده است و هر آن می توان در میان خیمه گاه ارباب بود . هر آن ندای یا لیتنا کنا معک سر داد و شوریده سر و سینه چاک به سوی اربا ب دوید .

بیائید برویم و کربلائی شویم ....

 

 

چهارشنبه ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

 

یا لطیف

 

این روزها هر جا  می روم صحبت از آنان است . عده ای طاقت از کف داده اند . عده ای همچنان تنها  به محکوم کردن مشغولند .وبازاین ندای حسنیان است که درعالم پیچیده و باز انگاری حسین آن دورها هل من ناصر می گوید و من مردد مانده ام که چه زمانی نوای کنا معک را سر دهم . گروهی رفته اند و گروهی هم عزم رفتن دارند . 

اما من اینجا در جولانگاه نفسم مانده ام ، بگذارید فاش بگویم ،هنوز از توجیهات نفسم خارج نشده ام و حتی توان آن ندارم که مانند عده ای صرفا ادای مجاهدان صدر اسلام را در بیاورم و از غم نرفتن به آن دورها - که چه خوب و نزدیک در قلبمان خانه دارد - غمگین بنمایم .

آری می بینم لشگریان یزید را که اینبار هم بیرقهای کریهشان را علم کرده اند، صدای چکاچک شمشیرها و نیزه ها بلند است ،تیرها از چله کمان خارج می شوند و هنوز صدای هلهله نامردان بلند است تا صذای نهضت حسینی عالم را نگیرد .

آری می بینم که هرمله ملعون باز تیرهایش را در کمان می نهد ، باز سینه ها دریده می شود ، باز چشمها پاره می شود و گلوی طفلان بریده می شود . ..

هنوز قطرات خون اصغر در آسمان است و بر زمین نیامده و خوب که گوش کنی صدای بال ملائک را می شنوی که  بازبر هم پیشی می گیرند تا قطرات خون اصغر را به عرش برند .

حسیـــــــــــــنم !!!!  اربــــــــــــاب خوبم

درب خیمه ات را باز نما و دستم بگیر . مولای من ! توان آن ندارم که بدون یاریت دست در دستت نهم . مولای من ! بیا و باز هم زهیر های دگری ایجاد کن . مولای من !خیل حرهایی که به سوی خیمه ات می آیند را ببین . نه مولا ..... باور ندارم که روی برگردانی . هرچند که خود می دانم کیم و چه بدیها که نکرده ام  .

 حسینم !!! میدانم که مرا چه به آن که ،حتی در خیال  ، خود را در نزدیکی خیمه ات ببینم ، اما باز این همه را در کرمت می بینم .اربابم !! نکند باز بساط عشق بازی تمام شود باز حسرتی دیگر بماند .

مولای من :

صدای قدمهای مهدی عزیز می آید و بوی عطر یاس همه جا را گرفته است . انگاری مولا یارانش را برمی گزیند و من چقدر دلتنگم که نکند مرا از قلم بیاندازد .

 

کاش ما هم برویم

                     کاش از شهر نفس خارج شویم و

                                                              پای در حریم کوی عشق نهیم

 

پنجشنبه ۱۳۸٥/٥/۱٩ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()

بسم الرب الحسین


... وچه زود می رود ودر ابدیت تاریخ گم می شود .اما چه گم شدن پیدایی . چه راحت همیشه تاریخ انها را تشخیص میدهد وچه خوب بشر بر جای پای تاریخ قدم نهاده است .انگار بیرق های یزیدیان وحسینیان برافراشته است واین من وتو ایم که در جولا نگاه انتخاب قرارگرقته ایم .

هیچ شده از خود بپرسیم که در کجای این حماسه همیشه تکرار شونده تاریخ قرار داریم و در زیر بیرق که ایستاده ایم ؟؟‌ آیا هیچ می دانیم کربلا در ساده ترین بیان اتمام حجتی بر بشر است . تلنگری وحشتناک و بزرگ که در آن عزیزترین بنده خدا با جگر گوشه هایش قربانی اتمام حجت خداوند شدند و از این روست که حسین ثار الله است و چون خداوند فرای مکانها و زمانهاست و لذا حسینش هم فرای مکانها و زمانهاست و اینجاست که :
 

 

 

کل یوم عاشورا کل ارض کربلا

    و دانی که رسیدن به معرفت واقعی این عبارت چه دشوار است که اگر رسیم هر آن می بینیم : تیری که به سوی حنجر اصغرش می رود و خواهیم دید چشمان اسب اکبرش را که پر از خون مبارک فرزند حسین شده و اوراچه بی امان مستقیم به میان اردوگاه یزیدیان می برد و می بینیم که قاسمش لباس رزمی پوشیده که بر اندامش بسی بزرگ است و عباسش را که با لبی تشنه از میان دریای فرات بیرون می آید و اضطرار زینبش در بالای تل که می نگرد بر لحظه لحظه عاشورا .

آری دم به دم اینان را می بینیم و چه سخت است دیدن و باید شکر کرد برکلام آن معصوم که فرمود خداوند پرده ای بر دلهای شیعیان و محبین ابا عبد الله قرار می دهد تا حقیقت واقعی عاشورا را نبینند زیرا که تاب دیدن آن را ندارند.

 

یاعلی مدد

التماس دعا

 

جمعه ۱۳۸۳/۱٢/٧ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()
تگ ها: سید الشهدا


هواللطیف

و کاروان عشق میرود که به مقصد برسد . انگاری صدای شیهه اسبانش ، ناقه شترانش ، همهمه مردان غیورش و صدای بازی کودکانه طفلانش را می شنوی . اینان میروند تا در تاریخ آغازگر رویدادی بزرگ باشند . آری حسین ابن علی می رود همان سفر تاریخی خود را از مکه به کربلا به پایان برساند.

خوب که بنگریم انگاری حرکت ابا عبد الله به سوی نینوا همان حرکت بشر است از ابتدای خلقت تا آخرالزمان . مگر نه این است که از زمانی که حسین از مکه خارج گشت تا به آن دیار بلادیده برسد هر روز از تعدادشان کمتر میشد و انگاری بیشتر به خلوص می رسیدند و لحظه لحظه این مردان مرد بودند که باقی می ماندند و آنان که بندگان زر و زور تزویر بودند جا می ماندنداز این عجیب ترین سفر تاریخ .

    آری کربلا نقطه ی عطف تاریخ است . نقطه مقابله همه خیریات و شریات جهان .  زیرا حسین حجه الله است و حجه الله مظهر ظهور صفات باریتعالی . پس هر آنکس که در برابرش بایستد حجت ابلیس است در برابر انسان .  پس اینجا صحنه مواجهه خیریات و شریات است . میرود تا نقطه صفر تاریخ شکل گیرد تا بر این بشر حقیر اتمام حجتی بس سنگین گردد .

و چه سخت است که بدانیم کنون نیز در میانه راه مکه به کربلاییم . زیرا هنوز حجه الله بر زمین باقیست و هنوز حجه الله به کربلایش نرسیده پس هنوز در به خلوص رسیدنیم . وای بر ما اگر از این کاروان جدا شویم که آنگاه جاماندگانی بس خسران دیده ایم .

خدایا تا رسیدن به آن لحظه سبز موعود ما را در میان کاروان سفرکنندگان به سوی آخر الزمان قرار بنه .

 

  

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من انصاره و اعوانه

 

 

 

التماس دعا یا علی مدد

 

جمعه ۱۳۸۳/۱۱/٢۳ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()