یا لطیف

    اجتماع غدیر به پایان رسیده بود . مردم آرام آرام به سوی شهر و دیار خود می رفتند . می رفتند و با هر گام انگاری از آن آبگیر کوچک و درختان پیرامونش فاصله می گرفتند . هر قدمشان آنها را دورتر می کرد . شاید گاهی بعضی هایشان بر می گشتند و به آن دورها کنار آن درختان نگاهی می انداختند . حالا  دیگر غدیر نقطه ای تاریخی از رویدادهای تاریخ اسلام نبود . حالا غدیر برای اسلام همه چیز شده بود و دیگر اتمام حجتی شده بود با همه آنانی که در طول این سالها آشکار و پنهان فتنه ها ساخته بودند .

    مردم به مدینه رسیده بودند و پیامبر را در میان داشتند . آنان از داشتن و بودن در کنار اینچنین پیامبری سرمست و شاد بودند . انگاری پیامبر برای عده کثیری از آنان تنها حکم مردی مهربان را داشت که گاهی با عربهای بیابانگرد و بادیه نشین می نشست و از حال و هوای اشتران و وضعیت چراگاه هایشان می پرسید . گویی تنها پیامبر همین بود . چندی بعد پیامبر از میانشان رفت و درست آنان که آن روز در میان آن بیابانها و در زیر سایه آن ۴ درخت نخل دست در دست خلف صالح پیامبر محبوب خداوند گذاشته بودند ، هیچ چیز را به خاطر نمی آوردند . 

    خط نفاق شکل گرفت و حزب منافقین اعلام موجودیت کرد . همه جور بهانه ای برای دور شدن از توصیه و وصیت پیامبر جور کردند و حتی خیلی ها انکار کردند که  آنجا پیامبر منظورشان خلافت علی ( علیه السلام ) بوده است . حالا غدیر - آن روایت زنده -  داشت آرام آرام به افسانه ای تبدیل می شد . مردم دیگر تقریبا فراموش کرده بودند که چندی قبل دست مردی به آسمان بلند شد و لحظاتی بعد هزاران هزار نفر با او بیعت کردند .

    اسلام از مسیرش خارج شده بود و در مسیر دیگر قرار گرفته بود . جنگ روانی اموی خیلی وقت بود آغاز شده بود . فرزندان ابوسفیان خوب می دانستند چگونه فضای افکار عمومی را مدیریت کنند .  حالا حزب اموی که تا کمی قبل با همه وجود و سرمایه با اسلام می جنگیدند به متفکران اصلی اسلام تبدیل شده بودند . کارخانه جعل حدیث  با شدت مشغول به کار بود و تا می توانستند احادیث سخیف می ساختند . قرار بود از اسلام دینی مضحک باقی بماند . قرار بود جامعه  اسلامی ، جامعه ای باشد که خلیفه اش  به تعریف امویان حرام زاده باشد و میمون باز و اهل فسق و ظلم و مردمانش آدمهای اهل تملق و بی غیرتی و فراموش کاری ...

و حسین ( علیه السلام ) خروج کرد ...

با همه دار و ندارش . و مگر حسین از دنیا جز علی اکبر ( علیه السلام ) و علی اصغر ( علیه السلام )و عباس ( علیه السلام )و زینب ( سلام الله علیها ) و چند تن از بستگان و دوستان چه چیز داشت ؟؟

همه را برداشت . او از مدینه خارج شد به قصد حج اما به نیت شهادت در کربلا ...

اما حالا مدتهاست از غدیری دیگر گذشته است . مدتهاست که ما می دانیم که منتظریم و حسین (علیه السلام ) را منتظرانش به شهادت رساندند . یادمان باشد آنهایی که آنجا در میان بیابانهای بیرون  کوفه حسین ( علیه السلام )  را به شهری که خود دعوت کرده بودند ،  راه ندادند ، مدتها بود که منتظرش بودند . خدا کند که ما غدیر را تنها نقطه ای تاریخی از تاریخ ندانیم و آن را همه محتوا و ماهیت اسلام بدانیم .

انشاءالله به مدد ارباب روایتهایی از کربلا خواهم گفت .

پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()