و حالا باز هم جمعه ای دیگر گذشت ...
به همین سادگی و باز ما حتی گویی دیگر متوجه آمد و رفت این همه جمعه نمی شویم . گویی قرارمان این نبوده است که جمعه ها به انتظار بنشینیم تا بیاید ...
گویی قرار نبوده است که جمعه ها بی تاب نیامدنت باشیم .
دیگر این روزها به روزمرگی افتاده ایم و هیچ یادمان نیست که چه ها گفته بودیم با هم . یادمان نیست که چه قرارها که با شما نگذاشته بودیم ...
هفته هایی که می گذرند و از پس عبورشان ما انگاری هیچ حسی نداریم . دیگر فراموش می کنیم که جمعه ها دارند می آیند و می روند و انگاری هیچ خبری نیست .انگاری از پس این عبور برق آسا قرار نیست خبری باشد و اینجا احساسی بد همه وجود مرا در برگرفته است . حس ناخوش روزمرگی ...

حالا فراموش کرده ایم که روزگاری همه آرزویمان این بود که ذکر روز جمعه هایمان از اللهم عجل لولیک الفرج به الحمدلله رب العالمین تبدیل شود . چقدر آن روزها نیامدنت برایمان دغدغه بود و چقدر این روزها تمنای آمدنت از ذهنهایمان دور شده است .
و انگاری هیچ تلنگری ما را نگران نمی کند که هان فلانی قرار بود آنی از فراق آن موعود آرام نباشی .
چه می کنی ...




