یا لطیف
حالا چندی است که یکهزار و صد و هفتادمین سال است که آغاز شده است .
و ما چندی است که عادی شده ایم .
چندی است که دیگر فرقی برایمان نمی کند که نیستی .
چندی است که فقط گاهی از سر حل مشکلاتمان به یادت می افتیم .
چندی است که دیگر حتی یادمان می رود تا
بلکه دعایی بکنیم .
برایت همه چیز عادی شده . انگاری یادت رفته که حتی تمنای تحقق آمدنش را بکنی . انگاری آمدنت ای گل زهرا مقدماتی نمی خواهد و ما هم جزئی از آن مقدمات نیستیم . . . !!!
بلکه بیایی . . .
بلکه گره ای بگشایی . . .
نه گره از کار ما بلکه گره از عالم گشایی . . .
می بینی ای بشر ! ! !
حالا ۱۱۷۰ سالاست که نهضت جهانی حضور شما و غیبت نوع بشر از محضر شما آغاز شده .
حالا ۱۱۷۰ سال است خوبان لیاقت زیارت رویت را دارند و ما همچنان نالایقیم .
حالا ۱۱۷۰ سال است که برایمان مهم نیست که نیستی یا اگر برایمان اهمیتی هست کو آن تلاشی که در پس آن تمنای حقیقی ظهور باشد .
حالا ۱۱۷۰ سال است که انگاری مانده ایم که آیا می شود بیایی و ما باشیم .
حالا ۱۱۷۰ سال است که نمی گوییم که آیا نمیشود ما بیاییم در نزد شما .
حالا از خیلی چیزهای دیگر ۱۱۷۰ سال گذشته . . .
و تو بشر چقدر نالایقی و ناتوانی .
حالا ۱۱۷۰ سال گذشته و هنوز ۳۱۳ نفر نشدیم تا بلکه بیاید .
که بیاید
پرده گشاید
ز دل خوار و هوسران بشر
تا ببینی ای دل ! که پس پرده چه گویند و چه ها است . . .

سخت است که ۳۱۳ انسان اهلیت یاری نمایند ؟؟؟!!!!
سخت است که بزرگ شوی بشر ؟؟؟!!!
وچه سخت است تمنای ظهورت از دل . . .
آنگاه که بدانیم که هیچ در عمل منتظرت نیستیم . . .
سخت است چون لااقل شرمنده ایم که می گوییم منتظریم و هیچ جا را آب و جارو نکرده ایم . نه حیاط خانه هایمان را و نه کوچه پس کوچه های دلمان را . . .
نه پنجره های دلمان را دستی کشیده ایم و نه پنجره های خانه هایمان را . . .
مولای من ما مهمان نوازیم . . .
اما گویی قرار است از شما در جای دیگری پذیرایی کنیم و نه در این دل حقیرمان .
خوب می دانم و بارها گفته ام که ظهورت را
باید از دل آغاز کرد . اما کجاست آن تمنای درونی




