یا لطیف
و باز شب جمعه ، شب زیارتی حرم یار ، شب وصول به حریم کوی عشاق ، شب بیقراری دلهای گرفته منتظران ، شب تهجد کنندگان خلوت نشین ، شب عشق بازی در محضر کمیل ، شب به شعور رسیدن در صبحگاهش و شبی که با ندبه بر آن ذخیره الهی تمام می شود .
آری امشب همان شبی است که عرش نشینان و فرش نشستگان همه در صبحگاهش لحظه ای سکوت می کنند . انگاری آفرینش لحظه ای از چرخش می ایستد تا آن رخ دلربا را ببنید و بشر خسته از تمامی مکاتب الهی به انحراف رفته و آئین های خود ساخته اش با حسرت و نگرانی به افق انتظار می نگرد . آری دیگر او خسته شده و نفسش ازغوطه خوردن در منجلاب فساد به شماره افتاده . دیگر حتی خودش به آنچه می گوید مستانه می خندد و هرگز آنچه را که می گوید باور ندارد . دیگر هیچکدام از قوانین تعیین شده اش برای مهار نفسش کافی نمی نماید و او هر آن وحشی تر و سرکشتر می شود . انگاری هر روز در ظاهر بر فرهنگ و علمش افزوده می شود و از سویی بیشتر احساس ناخوش آزادی می کند - البته آزادی از نوع صرفا ظاهری و اجتماعی بیشتر به عقب باز می گردد - بیشتر برهنه می گردد ، بیشتر تنها می شود ، بیشتر تمایلات نفسانی دارد و بیشتر در پی کسب ثروت و شوکت آنهم با توسل به هر روشی است .
آری این سرنوشت محتوم بشر جامانده از قافله حقیقت وجودی اش است . او که روزگاری تصور می کرد با کمک (( ایسم ها )) می تواند بشررا به مدینه فاضله اش برساند و هر آن که بیشتر پیش می رفت پایش بیشتر در این ریگزار فرو می رفت و چه احمقانه است که هیچگاه قدری تامل نمی کند که چرا بیشتر در این لنجزار خود ساخته اش غرق می شود .
عزیزا ! دیگر بشر توان دوری از شما را ندارد و امروز خیلی بیشتر نیازحضورت محسوس است . مولای خوبم ! میبینی که حالا بشر هم دانسته که خود توان آن را ندارد بدون توسل به ایمان به آرامش برسد . میبینی مولا جان ! اکنون عصر میل به ایمان است . عصری که حتی گروهی در آنجاها که حتی تصور نمی شود خواسته یا ناخواسته به سوی معنویت می روند و هر آن در گوشه ای از دنیا ندایی از ایمان بر می خیزد . آری می دانم که میبینی و خودت هم در دل تمنای ظهور داری . مولا جان این میان می ماند که ما ببینیم چقدر منتظریم . چقدر روح انتظار حقیقی است . چقدر به فلسفله ظهور حقیقتاً ایمان داریم . یاریمان نما که درک کنیم . . .

مولا جان بیا و شب هجران را با صبح مقدمت نورانی نما . . .
والسلام علی من التبع الهدی ...




