یا لطیف
کاروان به راه افتاد. کاروانی که دیگر نشانی از مردان غیورش در آن نبود. و بیشتر کاروان را زنان و کودکان تشکیل می دادند. کمی که دورتر می شدند ، شاید زینب(سلام الله علیها ) فکر می کرد و خاطراتش را جستجو می کردو چه سخت بود آن خاطرات .
لبی که تشنه ماند.
دستی که افتاد.
کودکی که گریست.
سری که بر نیزه رفت.
بدنی که برهنه شد.
انگشتی که قطع شد.
گوشواره ای که کنده شد.
و پاهایی که پر از خار شد.
حالا زینب امیر این کاروان بود.
حسینیون رفته بودند و حالا زینبیون مانده بودند. و زینب (سلام الله علیها ) درس خود را برای همه ی تاریخ آغاز کرد.
شامیان از چند روز قبل شهر را آذین بسته بودند. یزید آماده بود تا اسلام را به یکباره حذف نماید و انتقام تمام اجداد جاهلیش را از خاندان رسول الله ( صلوات الله علیه ) بگیرد . برای بعضی از شامیان خاطره ی خوش فتح امپراتوری های بزرگ زنده شده بود. آنانی که عمری در لذت دنیا زیسته بودند. چه آن زمان که تحت سیطره ی امپراتوری بیزانس بودند، و چه حالا که در زیر بیرق کریه آل ابوسفیان بودند. لذت دنیا نگذاشت که هیچکدام از خود بپرسند این اسیران خارجی کیستند؟ اینها که شرافت و نجابت از سیمایشان پیداست . آماده بودند تا وظیفه ی خود را که بر آن امیری که از قوم ابلیس بود و خویش را امیرالمومنین نامیده بود، با نیت خالص انجام دهند . سنگها آماده کرده بودند تا بر این اسیران زدند و آنان را عبرتی کنند برای همه ی جهانیان .
کاروان وارد شد. . .
اما . . .
چه کسی فکر می کرد که تعزیت جهانی حسین (علیه السلام ) از قصر یزید آغاز شود. زینب (سلام الله علیها ) چه شاگرد خوبی برای پدر و مادر و جد بزرگوار و برادرانش بود. چه فصیح سخن گفت.
گوئی این پیامبر آخرین است که خطبه می گوید بر آن مکیان، و آنان سنگش می زنند.
یا شاید علی (علیه السلام ) است که بر بالای منبر کوفه رفته و دوباره سخن می گوید.
نه. انگار این زهرای اطهر (سلام الله علیها ) است و دوباره خطبه های مدینه را آغاز نموده.
یا شاید مجتبی (علیه السلام ) مظلوم است و سخن می گوید و آن مردم مدعای ایمان در همان حال سب پدرش می کنند.
وای خدایا! انگاری دوباره عاشورا شده و حسین (علیه السلام ) دوباره خطبه می خواند.
نه! گوئی حس می کنی که عباس ابن علی (علیه السلام ) به میدان آمده و رجز می خواند.
و زینب (سلام الله علیها ) آنگونه گفت که می دانید . . .
زینب (سلام الله علیها ) از چنین خاندانی بود و اگر اسلام را حسینی القوام بدانیم، چگونه بدون زینب رسالت عاشورا قوام می یافت و چگونه بدون زینب عالمیان دوباره مسلمان می شدند ! !

معرکه کربلا و عاشورا همیشه تکرار می شود و تمام می شود. آنان که می روند، حسینی اند و حسینی رفتار می کنند.
وای به حال آنانکه بمانند و زینبی نباشند، که اگر زینبی نباشند، جز یزیدی چیزی نیستند.
و السلام علی من اتبع الهدی




