یا لطیف

 

ایام حج است و صدای لبیک ، لبیک گویان مسجد شجره هنوز در خاطرم است. آنروز که از مدینه خارج می شدیم ومن که انگاری با تمام وجود به دنبال گمشده ای بودم واو را نیافته بودم ، تمامی وجودم پر از غم نیافتنش بود واز درون می سوختم . خدایا این همه راه را آمدم وباز انگاری هیچ نیافتم ، حال چگونه برگردم که دیگر حتی در برابر دل خودم هم شرمسارم . هیچ نشانی از او ندیده بودم وهیچ جا حس نکردم که مولایم دستی بر سرم کشیده است . وارد مسجد شجره شدیم ومحرم شدیم . هر آنچه درظاهر داشتیم می نهادیم و می رفتیم .

 

کاش هر آنچه در دل ونیت از دنیا داشتیم می گذاشتیم و می رفتیم .

 

دو تکه لباس سفید وسری پرشور مرا به یاد کفن پوشیدن می انداخت ، انگاری مردگانی بودیم که می رفتیم تا به دست خدای کعبه زنده گردیم ، مگر نه این است که هر کس از آن سرزمین بیاید انگاری دوباره متولد شده است . آری سفید و پاک با امید به رحمت خدا لبیک می گفتیم . خدایا لبیک می گویم ، لبیک می گویم به هر آنچه خواسته ای و هر آنچه تا به حال انجام نداده ام . خدایا یاریم نما. . .


 

حال به سوی مکه می رویم و در دلم امیدوارم که آنحا شامل رحمت خاصه حضرت شوم . اینجا کعبه است ، خانه ای چهارگوش که گویی آن دورها پیامبری به نام ابراهیم با فرزندش اسماعیل آنرا ساخته است که پرده سیاهی بر آن انداخته اند . گویند در آسمانها در بالای همین خانه ، خانه دبگری است که نامش بیت المعمور است .

ایستاده بودم و مبهوت به کعبه می نگریستم . اصلا نفهمیدم کی زانوان خم شد و افتادم  و سجده شکر به جای آوردم . بلند شدم با شوق دوشادوش زمینیان در کعبه و همراه با عرشیانی که در بیت المعمور می گردیدند به دور کعبه چرخیدم و هنوز در پی یافتن حقیقت کعبه بودم و نگران از نیافتن مولایم .

گاه به خود می گفتم چه جسورانه چه درخواستی داری ؟اما بعد که کرم آن خاندان را می دیدم باز جسورتر از قبل می شدم .

طوافمان  تمام شد و نمازی خواندیم و دعایی  نمودیم .

از آنجا رفتیم تا سعی کنیم بین صفا و مروه . چه نام با مسمایی ، . . . سعی کردن . . . اینجا همه چیزش با مسماست . . .

 

در یکی از دورها آن گروه دانشجویی اصفهانی را ددیم که پس از پایان هر یک از دورها با شور و حرارت خاصی می گفتند : (( اللهم عجل لولیک الفرج )) و من انگاری خونی در رگهایم به جوش آمده بود . سریعتر گام برمی داشتم وبیشتر شاد شدم که در این خفقان که این بی مروتان ایجاد کرده اند هنوز ندای فرج بلند است .

احرام تمام شد . نزدیک صبح بود و چیزی به اذان نمانده بود ، گوشه ای نشسته بودم و غمگین بودم فکر می کردم : مولا جان ! هر چند نوکر خوبی برایت نبوده ام اما همیشه آسوده خاطر بودم که ارباب خوب و مهربانی دارم . آری مولا جان شادم و شاکرم که مولایی چون شما دارم که همین محبت و علاقه تان رادر دلم قرار داده است و باز هم امیدارم که فرجت حاصل شود که بزرگترین فرج همان فرجت در دلم است .


 

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من خیر انصاره و اعوانه

 و المستشهدین بین یدیه

 

 

سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٠/٥ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()