مولایم باز دلم گرفته
باز در دل تمنای آمدنت دارم و در عمل یارای یار بودنت را ندارم .
هیچ نمی دانم چرا نمی خواهم فرجت از دلم آغاز شود . انگاری می خواهم فرار کنم ازاین واقعیت که ظهورت از دلم باید آغاز شود . امان از این بند های محکم دنیا که سخت بر پاهایم بسته ام و نمی گذارند تا به سویت بیایم . مولایم چرا برای آنکه در دلم فرجت رخ نداده ندبه نمی کنم.

مولا جان نگرانم !!!
می دانم این سینه لیاقت مقدمت را ندارد ، اما این را هم خوب می دانم که بزرگترین گام برای ظهورت پاک کردن این دل است که اگر این وجود حقیر پاک شود و آماده آمدنت باشد .
میدانم که می آیی . . .
حتی اگر بر عالمیان رخ ننمایی ، می آیی و قدم بر دلم می نهی و کاش زودتر این را بفهمیم که بزرگترین نشانه ظهورت دل آماده یاریت داشتن است .
مولاجان !!!
اگر این دلهایمان به دنبال فرجت باشند و در کعبه دل فرجت را ببینند آنگاه چه زود خواهد بود که عالمیان ندایت را از آن رکن کعبه می شنوند و دیگر در دل همه جای می گیری .




