یا لطیف
خدیجه در تنهایی به سوی خانه می رفت ، هیچکس نبود و او تنها مانده بود . این غربت نگرانش می کرد . نکند این غریبی دائماً برای طفلش بماند . این زمینیان را چه به آسمانیان .خدیجه هم از آسمان بود و باید برای رفع تنهائیش آسمانیان را می طلبید . ایامی را به یاد می آورد که صدای تسبیح نوزادش را می شنید . حس می کرد تکه ای از نور را در وجود دارد وتمامی عالم درپی طلبیدنش هستند تا بیاید وعالم را منورنماید . خوب یادش هست که احمد ۴۰ روزعبادت نموده بود تا خداوند این طفل را به آنان داده بود و حالا حس می نمود که می خواهد در عالم اتفاقی بیافتد.انگاری تمامی عالم درشادی خاصی غوطه ور بود . اینرا حس می نمود . اما همچنان غریب بود وهیچکس پهلویش نبود . ناگاه دید که آسمانیان آمدند تا خود آن نور آسمانی را تحویل زمینیان دهند ، خدیجه در دل گفت : اینان کیند ؟ و هنوز این سوال را بخوبی از دل نگذرانده بود که آسمانیان خود را معرفی کردند و خدیجه بیشتر مبهوت شد که میدید بهترین زنان آسمان آمده اند . چه اتفاقی در حال وقوع بود . عرشیان آمده بودند تا فرشیان را مژده ای دهند که الا یا اهل عالم چه میدانید این کیست که برایتان آمده است ، چه می دانید : مطهره طاهره مرضیه راضیه ریحانه طیبه زکیه کیست ؟ آیا هیچ فرشیان دانستند که زهرا که بود ، آیاهیچ شده است ازخود بپرسیم اوکه بود که خداوند تمامی مقدرات عالم را به او متصل نموده بود .خداوند او رامادر آنانی قرارداده بودکه ولایت را تکوین نهادند . و او همانی است که آن موعود عزیز از فرزندان اوست چه غریبانه آمد و تنها عرشیان دانستند که کیست و چه غریبانه رفت که انگاری باز تنها عرشیان قدرش را می دانستند که اینگونه آغوش برایش باز نمودند . مهدی جان اسعدالله ایامکم




