یا لطیف
 
    خانه کوچک بود و محزون . تمام خانه پر بود از غم وماتم . مرد کارش تمام شده بود . آرام به آنچه در برابرش بود نگریست و یاد ایامی نه چندان دور در ذهنش نقش بست . چه روزهای شیرینی را گذرانده بودند، اما چه کوتاه بودند . خیلی کوتاه  ،خیلی ...
 
   چشمانش را پرده های اشک پوشانده بود. آرام کمی آن سو تر را دید . کودکانش آستین در دهان گرفته و انگاری هنوز امید داشتند . امید را در چشمان وحشت زده کودکانش می دید.
 
   مرد به آرامی سرش را بلند کرد و با اشاره ای به کودکانش گفت که به درون بیایند . کودکان که گویی از قفسی آزاد شده باشند دوان دوان به درون آمدند . حیاط کوچک بود اما تا آن کودکان خواستند به درون برسند چند بار بر زمین خوردند.
 
   نیمه های شب بود و کودکان که تازه بر سرشاخه های پرپر شده یاس رسیده بودند نمی توانستند ضجه های خود را مخفی نمایند . مرد ایستاده بود و سعی می نمود که لبخندی بر لب داشته باشد ، اما دلش گواهی حال دیگری می داد .
 
    کودکان خود را بر روی یاس انداخته بودند .تمام آفرینش به فریاد در آمدند ، دیگر نمی توانستند سکوت کنند . مرد قسم می خورد که دید انگاری عرشیان بند ها را باز نمودند ، دستها به بیرون آمدند .از عرش تا فرش همگی می گریستند . مرد می دانست که اگر کودکانش را از یاس جدا نکند تمامی کائنات را ولوله ای فرا خواهد گرفت .
 
   آرام کودکان را از سینه مادر جدا نمود . کودکان از سینه مادر جدا شدند و تنها خاطرات یاس بود که با آنان مانده بود . دیگر هیچ چیز جبران نبود مادر را برایشان نمی نمود .
 
    آری یاس را پرپر  نمو دند و لگدمالش کردند . یاس پرپر شد و از یبن رفت و هنوز هم هیچ کس حتی یاس پپرپر شده را نیافته اما عطر یاس تمامی عالم را فرا گرفته .کیست که می گوید یاس نشانی ندارد ، کافی است کمی خوب دقت نمائیم تا عطر آن را که تمامی عالم را فرا گرفته است را استشمام کنیم .
 
 
  نهضت فاطمی آغاز شد .....
 
          کیست که ندای غریبانه یاس را نشنود .....
 
         
 
این الفاطمیون
 
 
 
پنجشنبه ۱۳۸٥/٤/۸ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()