یا لطیف
-
مولایم کجایی ؟؟؟
-
-
چرا رخ نمی نمایی ، نه به اهل عالم که ای کاش آن هم زودتر شود .
-
-
مولایم چرا رخ نمی نمایی و در دلم نمی مانی ، چرا آنگاه که نزدیکت می شوم دستم نمی گیری و مرا در خیمه ات نمی نشانی . مگر من یارای آن دارم که خویش بیایم و پهلویت بمانم . مگر می شود من از این تمانای نفسانی ام بی یاریت بگذرم ، مگرکیستم که دور شوم از پیله های خود تنیده ام .
-
مولایم نکند حتی لیاقت مددت را از دست داده ام!!!!. نه ، که کرم شما را نمی توان حاشا کرد.مولایم مگر صاحب واربابم نیستی چرا این عبد عاصی و بیچاره خودت را اینگونه به حال خویش می گذاری ؟؟؟؟؟
- عزیز دل :
- چه زود فراموش می کنم عهدهایم را .
- چه زود خود را می بازم در برابر طنازی های دنیا .
- چه زود از یاد می برم درد و غم دل مولایم را .
- و چه زود فراموش می کنم ....
-
مولایم چگونه آغاز کنم سفرم را . بگو چگونه از درون به برون روم و یادم بماند که خودم بزرگترین مانع ظهورت هستم . مولایم کمک نما تا فرجت نزدیکتر شود . مگر نمی خواهی بیایی و کوچه های مدینه را شاد کنی ؟ مگر نمی خواهی بیایی و بوی یاس را عالم گیر نمایی ؟؟؟؟؟؟؟
-
چرا دستم نمی گیری و مرا در عبور از نفسم راهنمایی نمی نمایی ؟؟ نه !! به که به والله قسم بارها و بارها دستم گرفتی و من باز دور شدم .
-

- عزیز دل :
-
مرا یاری نما و دستم بگیر که به غمهای مادرت قسم توان عبور از دالان تنگ نفس را به تنهایی ندارم .
-
دوشنبه ۱۳۸٥/۳/٢٩ساعت
۱٢:۱۸ ق.ظ توسط کمیل
نظرات ()




