یا لطیف
شرهانی

اینجا هیچ چیز نمی توان گفت حس عجیبی که دیگردر هیچ جای سفر تکرار نشد . ۱۵ قنداقه کوچک که همگی پر بودند از مشتی خاک و استخوان . من اینجا ایستاده ام و سرانجام غفلتم را می اندیشم و به این می اندیشم که این مردان بعد از این همه سال باز هم یادآوررشادت حسینیان هستند و من که حتی تحمل وجود خود را ندارم و خود را وصله ناخوشی در این مکان میبینم .

شرمسارم و سر به زیر می افکنم .نمی توانم بیش از این، اینجا باشم گویی می خواهم از حقیقت شرمناک خود فرار کنم . انگاری با فرار از اینجا وارد سرزمین دیگری می شوم که اثری از شهدا در آن نیست. کاش با تمام وجود می فهمیدیم که اینان همیشه و همه جا هستند ومن همواره از خود فرار می کنم و هیچگاه درنگی نکردم تا شاید ........
یا علی مدد
التماس دعا




