هواللطیف

 

 

اینجا تهران است .زمان اواخر اسفند 1384

 

مقصد :جبهه های جنوب.

 تهران شهری که دیگر کمتریادی از شهدا درآن است دیگرخاطره اعزامهای یکصد هزار نفری به تاریخ پیوسته است وشهرنشینان دوست ندارند ازبیابان نشینان صحبت کنند . دیگرهیچ جا معطربه عطر شهدا نیست و یاد شهید شاید تنها درخانه اش باشد.یادش بخیرآن دورها که خیابانهای کمتری به نام شهدا بود اما خیابانهای بیشتری پراز وجود پر برکت شهدابود.

حال میان این شهرنشینان غافل عده ای به سوی دیارنورمی روند . انگاری در نگاه مردمی که به ما می نگرند بیهودگی این کار خوانده می شود.آخرچه کسی در این روزهای پایانی سال و حلول سال جدید اینگونه شوریده وار به سوی بیابانی پر از خار و خاشاک می رود. اینان مردم به ظاهر متمدنی هستند که بر روی قطرات خون آن غیور مردان متمدن شدند .تمدنی به ظاهر مدنی که هیچ رنگ و بویی از تمدن مهدوی ندارد.

سفر ما آغاز شد . سفری که از دل زنگار بسته خودمان است. شاید که جدا شویم از این جسم نفسانی و پروار کنیم تا آن دورهای خیلی نزدیک . کافی است چشم ذل بگشائیم و به کشف هر آنچه می توانیم از این دیار بپردازیم.

در نگاه همسفرانم شوقی خاص می بینم . شوق دیدار روزهاییکه هر کدام به نوعی به آن تعلق دارند.چه عزیزانی که فرزند همسرو برادرشان را داده اند یا آن نوجوانی که دیگر هیچ گاه پدرش را ندید

 و یا خود من که آمده ام ببینم چرا

 

 

 من می روم و در تاریخ گم می شوم و شهداء اینجا سرافراز ایستاده اند.

 

 

 و یا  به تعبیری چرا من حقیر اینجا دعوت شده ام.

 

همان دعوت مستتر در دل تاریخ.دعوتی که ازازل تکرار شده است گه حتما نقطه اوج آن در فریاد هل من ناصر حسین (ع)درعاشورا است که هنوزهم تاریخ را می لرزاند .

کاش مولا اذن دخولم را به خیمه اش بدهد. خیمه ای که هیچ گاه جمع نشد و عاشورایی که هیچ گاه تمام نشد و کربلایی که همیشه ماند.

میرویم تا ببینیم که آیا  حسینیان و یزیدیان بعد از 1400 سال فرقی هم کرده اند.

 

 

 

                                                                                                                                     یا علی مدد

                                                         التماس دعا

 

 

 

 

شنبه ۱۳۸٥/۱/٥ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()