یا لطیف

مولا جان دلتنگیمان بیشتر شد . دلتنگ تر از همیشه

    دلتنگ شدم ، آنگاه که عصر جمعه ای در مسجد سهله بودیم و انگاری از خیل آن محبان و دوستداران شما هیچ کداممان دلتنگ عدم درک وجود مبارکتان در میان صحن های مسجد نبود . انگاری تنها خود مسجد بود ،  که بی تاب حضورتان بود و برای هیچ کدام از مردمان ، درک حضورتان میسر نبود . وسخت تر بود که  انگاری حتی هیچ کداممان نمی فهمیدیم که توفیق فیض حضور نداریم . همه به دنبال آن بودیم که زودتر چند رکعت نماز توصیه شده مستحبی آن مکان مقدس را بخوانیم و نبود کسی از ما که یادش بیاید ، قرار است اینجا محل سکونت حضرت ولیعصر ( عجل الله تعالی فرجه ) باشد . نبود کسی که یادش باشد اینجا بیشتر از هر جایی رنگ و بوی حضرتش را می دهد و بهتر است همانجا با دلهایمان  عهدی ببندیم که دیگر رنگ وبویی جز شما ،  ای حضرت ولیعصر ( عجل الله تعالی فرجه ) نداشته باشیم . نمی دانم یادمان  نبود یا نخواستیم یادمان بماند .

مولا جان : آمدیم . شما بودید و ما مثل همیشه نبودیم .

    درست مانند همان روزی که به میان مسجد کوفه رسیدیم و باز همه نگرانی انجام فریضه های مستحبیمان را داشتیم و هیچ کداممان بی قرار زیارت مولایمان حضرت ولیعصر ( عجل الله تعالی فرجه ) در میان پایگاه اصلی حضرت نبودیم  . انگاری کسی یادش نبود که اینجا قرار است مرکز اصلی حکومت حضرتش باشد و انگاری فراموش کردیم که کوفه قرار است شهر آرزوهایمان باشد . همه درگیر انجام اعمال مقامات مسجد با عضمت و شرافت کوفه بودیم و هیچ کداممان  مقام اصلی مسجد کوفه را درک نمی کردیم و یاد نبود که خشت خشت این مکان مقدس منتظر قدمهای آن دردانه عالم اند .

...

مولا جان : همه جا رد پای مبارک شما بود و ما مثل  همیشه نبودیم .

   بگذار از روایت حضور کوتاه مان در سرداب غیبتتان چیزی نگویم که عمق خرافه پرستی گروهی حتی تا آنجا آمده بود و توصیه های خیرخواهان هم در توجیه کردن ، عده ای فایده  نداشت و من آنجا نشسته بودم و از خودم وحالم و مردمان روزگارم وحشت داشتم . وحشت این همه دلمشغولی . وحشت فراموشیتان . وحشت عدم نگرانی خودمان از نیامدنتان و یا از نیامدنمان . وحشت درگیریهایی که با دنیا برای خودمان ساخته ایم و همه آمال و آرزوهایمان مادی است . حتی تمایلات معنویمان هم رنگ و بوی منفعت طلبانه دارد .

 مولا جان : شما همه جا حاضر بودین و ما مثل همیشه غایب .

   یا باز روایت عبورمان از نجف وکربلا و کاظمین و سامراء مگر چه بود جز بیان حاجات تکراری شخصیمان و مگر دغدغه مان چه بود جز چند روز زندگی راحتتر ، آن هم بدون درک حضور شما . می بینی مولا جان این همه راه آمدیم و خودمان را با سختی به زیارت قبور مطهر اجداد بزرگوارت رسانیدم و فراموش کردیم که یادمان باشد ، زندگی راحت بدون در محضر شما بودن اصلا معنایی ندارد و مگر قرار است بدون شما ما راحت باشیم . اینجا همه تلاشمان آن بود که هر گونه است حاجات دنیوی مان را بگیریم و کجا هستند آن خوبانی که از اعماق وجود در صدر و ذیل همه وجودشان و همه خواسته هایشان فیض حضور و ظهور شما را دارند .

مولا جان  :

آنجا در انتهای صلواتهایمان بلند می گفتیم (( عجل فرجهم )) اما کیست که نداند دلهایمان حواسش جای دیگری بود . آمدیم و سلام کردیم خدمتتان و تمنای سرسلامتی تان را داشتیم وداریم . اما برایتان چه کرده ایم ؟ تمامی آن روزها  که آن دورها به زیارت قبور اجداد مطهرت مشغول بودیم ، چقدر از عمق جان  تمنای فرجتان را داشتیم و چقدر همه دغدغه مان دعا از برای حضور در میان ما غایبان بود .

و جمعه ای در راه است . آهای دل نا اهل کجایی ؟ آماده ای برای حضور در محضر اما حاضر

    مولاجان گویا ما را همتی نیست که دلی صاف کنیم و قدمی به سوی شما برداریم که هر قدم صادقانه ما آغوش باز شما را به همراه دارد . 

چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٥ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()