یا لطیف

پسرک به سرعت می دوید و خودش را از پدر دور می کرد . پدر سعی می کرد که بگذارد بدود . از کوچه ها رد شده بود و حالا از دور ایستاده بود و می توانست ببیند . خندید و با دستان کوچکش آن دورها را به پدر نشان می داد و انگاری به پدر می گفت که آن قطعه طلایی را می خواهد . پدر بغلش کرد و آرام در گوشش گفت که انشاء الله همیشه تحت حمایت سلطان سریر ارتزاق باشی .
پسرک خندید و انگاری با آن معصومیت ذاتی اش به پدر می گفت : (( پدر همه مان در پناهش هستیم )) و دوباره آن دورها را نشان می داد و ان گنبد طلایی را طلب می کرد .
پدر و پسر آرام آرام به سوی آن گنبد زرد زیبا به راه افتادند . از دربها وارد شدند . پسر سعی می کرد ادای پدر را در آورد . دستان کوچکش را بر روی سینه می گذاشت و به صاحب گنبد طلا عرض ادب می  نمود .و پدر باز لبخند می زد و دستانش را بر روی سر پسرک می کشید . 

 


پسرک حالا درست روبروی ضریح ایستاده بود . به پدر اصرار می کرد که او را بر روی دوشش قرار دهد تا بتواند نزدیک برود و ضریح را لمس کند و پدر دائم می گفت : (( پسرم امام همه مارا می بیند و دست محبتش را بر روی سرهمه ما می کشد . ))
حالا سالها گذشته و صاحب حرم بارها آن کودک را دعوت کرده . حالا آن کودک بزرگ شده اما هنوز هم وقتی به ان حرم می رسد . همان کودک است و همان گونه شوق زیارت دارد .
طی این سالها چه رازها که با مولای خود گفته و چه نیازها که مولایش ادا کرده .
مولا جان خیلی نگذشته که از زیارت حرمت بازگشته ایم . اما این آهوی گریزان دلمان چه زود فراموش کرده که تا چند روز قبل رام رواقها و صحن هایت شده بود . حالا باز هم مائیم و تعلقات نفسانیمان .
مولا جان خودت یاری نما و از این برهوت دلهای بی رونقمان دورمان کن .
باز هم ما را شرمسار کرمت کن که اینجا سخت دلمان گرفته است .

پنجشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢٥ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط کمیل نظرات ()