یا لطیف

نمی دونم چرا بعد از ماه مبارک هوس کردم قسمتهای پایانی سفر امسالمون به منطقه رو بنویسم ،شاید به خاطر حال و هوای ماه مبارک بوده .خداوند این حالها رو در ما ماندگار کنه .

بیمارستان صحرایی امام حسن مجتبی (ع)

این مکان شریف و عزیز امسال در اختیارمرکز فرهنگی شهید آوینی بودوآن عزیزان قسمتهای عمده ی این مکان را جهت حفظ بهتر ویا امورات دیگر بسته بودند،اما خاطرات سال گذشته هنوز با من است.

 

 همه ی این فضا خلاصه می شد در معراج شهدای آن . فضایی که در نگاه مادی ما کوچک بود امااگر ذره ای با نگاه دل به آن می نگریستیم،انگار مدخل ابتدائی بهشت بود . انگاری می شد عطر گلهای بهشتی را بویید . انگار می شد آن دورها و در آن فضای ملکوتی ملائک را دید که در رفت وآمدند وشهدا که از زیر درختان بهشتی لبخند می زنند ومن در حسرتم که نه آن روزها را دیدم ونه حالا در این روزها آن مردان را درک می نمایم .
    از آنجا به هویزه رفتیم . سرزمین شهید علم الهدی

 

 نامش همیشه برای من یادآور دوران دانشجویی است وارادت بسیار خاصی که از همان زمان به این شهید داشتم .همیشه از او در گرامیداشت شهدای دانشجو به صورت خاص تجلیل میشد ،شاید بیشتر به خاطر درک بسیار بالای این شهید از شرایط خاص زمان خودش بود .اما علاقه ی من به این شهید برمی گردد به پس از مطالعه ی کتاب سفر سرخ .
 
  او بالاترین دغدغه اش ایجاد فرهنگ حقیقی علوی وتجلی اسلام ناب بود . مسیری که از عقل آغاز شد و به عشق ختم شد . مسیری که امروز سخت نیاز نسل من است. نسلی که گویا خود را بیش از حد عاقل می دانند ، آنانی که می پندارند تنها با مدعای عاشق بودن بر حقیقتی ،پای در سنگلاخ عاشقی نهاده اند وچه خام می پندارند وچه بسا عشق را کوچک می کنند .
 
 
غروب به طلائیه رسیدیم

چقدر اینجا نامش بامسماست. ذره ذره اینجا پر بود از دانه های طلا 


راوی ار غروب و غم و غربت طلائیه می گفت ومن که آرام به فکر فرو رفته بودم صدای مردان آن روزهای این سرزمین را می شنیدم ،انگاری هنوز در پی دعوت به سوی خیمه گاه اربابند وامیدوارانه به دنبال مردانی می گردند تا بیرق را بر دوش آنان نهند ..

 

  اینجا فضا بسیار بکر مانده ،گویی هیچگاه هیچ بشری معصیت نکرده،این را می توان در تمامی این خاک حس کرد . گاهی حس می کردم تمامی مظاهر خیر در اینجا حمع شده اند .
 
 اکنون در نزدیکی سه راه شهادت قرار دارم ،همان جایی که هر آن تیری از چله کمان هرمله ملعون رها می شدوپیکر عزیزی را می شکافت. اینجا جایی بود که مصادیق السابقون السابقون در آن بودند . آنان شتاب داشتند برای وصل ومن حیران در این شتاب مانده ام .
 
  لحظه ای اندیشیدم که اینجا پایان قلمرو بشری است ومن آخرین بشر در بند دنیا هستم . درخیال آن بودم که اگر پایم را از خاکریز پائین بگذارم قدم در قلمرو ملائک گذارده ام واز پرجین های بهشت عبور نموده ام . اما کجاست آن قدمی که از پرچین های نفس عبور کند،که هرگاه از تعلقات دنیایی دل بر کنیم شهدا ما را مهمان خود می نمایند .
 

 

 ودر پایان جه زیبا گقته است شهید میثمی بزرگوارکه :

هر کس در طلائیه ماند ،اگر در روز عاشورا می بود
در کنار حضرت اباعبدالله باقی می ماند.
یکشنبه ۱۳۸٥/۸/٧ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()