هواللطیف



 

 

ببخشید که دیر شد ولی ادامه خاطرات سفر رو براتون می نویسم:

 

   در میان انبوه طواف کنندگان حتی یک لحظه به ذهنت خطور نمی کند که در کنار مردی هستی یا زن . جدا جذبه و قدرت بالای این بیت خودت را از این خود بودن خارج می کند و در کالبدی دیگر قرار می دهد . حتی برای من که زیاد اسیر خاک و ذلیل این جسم هستم . همه با شوق و حالتی خاص می چرخند . انگاری در خلسه ای عمیق فرو رفته ای که با رسیدن به دور هفتم و زمانی که به آن خط مشخص می رسی ناگهان به پایان میرسد و آنگاه صدای الله اکبر اطرافیانت را میشنوی .

جدا الله اکبر – الله اکبر از این همه عظمت و خداوند بسیار بلند مرتبه است و اصلا در این کلام ضعیف من نمی گنجد .

     حالا آرام می روی تا با نوشیدن زمزم عشق به وجود سراسر خشکسالی خود قدری آب بنوشانی تا این دشت پهناور لم یزرع دلت آماده کاشتی جدید شود .

     جالب اینجا است که تمامی این اعمال را با لباسی سراسر سفید به انجام می رسانی در حالی که نیمه چپ بدنت به سمت کعبه است انگار باید قلبت هم همراه این خانه بتپد تا پاکتر و صافتر شوی . گویا قرار است این خانه ضربان قلبت را هم از نو تنظیم کند برای زندگیی جدید . ... و چرا دو تکه لباس سفید ندوخته ؟؟؟؟!!!!! اماسفید تا پاک شوی مانند یک روح و ندوخته تا فخر و غروری درطرح لباست نباشد در جایی که هیچ جای فخر فروختن نیست .

 وهمچنان می چرخند اما الان کمی آرامتر چون سحر نزدیک است ذرات تمام کائنات آرامتر می چرخند تا جایگاهی باز کنند برای ملائکی که در این وقت عزیز به بیت الله نزول می نمایند حال می رویم تا ما هم با قطره ای از عشق الهی در وجودمان همراه با تمام این کائنات گرد این خانه بچرخیم شاید که ذره ای از این پاکی و خلوص در ما هم نفوذ کند .

 شاید که باشد ...

 

انشاء الله

 

 

یا علی مدد - التماس دعا

 

یکشنبه ۱۳۸۳/۱۱/۱۸ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط کمیل نظرات ()